تبلیغات
بادوستان - پاسخ به شبهات در شبهای پیشاور26
بادوستان
مطالبی خواندنی در مورد موضوعات اخلاقی وعرفانی وقرآنی
جمعه 26 تیر 1394 :: نویسنده : مهدی

پرسش: امام على علیه السلام در مورد سؤالات شرعى به عمر مراجعه مى‏كرده یا عمر از امام سؤال مى‏كرده است؟

پاسخ: در مورد امام على علیه السلام فقط به ذكر یك حدیث از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله اكتفا مى‏شود كه فرمود: «انا مدینه العلم وعلى بابها» و نیز «انا دار الحكمه وعلى بابها.» اگر جواب سؤال اوّل مثبت باشد، بدان معنا است كه گنجینه علم و حكمت رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله كامل نبوده كه در و دروازه آن به عمر- خلیفه دوم- نیاز داشته و با مراجعه به او، پاسخ مسائل فقهى خود را از عمر مى‏گرفته است. در این صورت باید نتیجه گرفت كه عمر، محل رجوع خود پیغمبر نیز بوده است.!!

اما در مورد عمر، به ذكر چند واقعه بسنده مى‏شود، و نتیجه‏گیرى درباره پاسخ این سؤال به خواننده واگذار مى‏گردد.

1. ابن ابى‏الحدید آورده است: عبداللَّه بن مسعود از فقهاى بزرگ مدینه بود و عمر اصرار داشت كه وى همواره همراه او باشد تا در مواقع لزوم، پاسخگوى سؤالات علمى و فقهى كه از عمر مى‏پرسند، باشد.

2. اكابر علماى اهل سنت، نظیر: جلال الدین سیوطى در درالمنثور، جاراللَّه زمخشرى در جلد اول تفسیر كشاف، فاضل نیشابورى در جلد اول تفسیر غرایب، ابن ابى‏الحدید در جلد اول شرح نهج البلاغه، حمیدى در جمع بین الصحیحین و ذهبى در تلخیص مستدرك آورده‏اند:

روزى عمر، براى اصحاب خطبه‏اى خواند و اخطار نمود هر كس زنى بگیرد و مهر زنش بیشتر از چهارصد درهم باشد او را حد زده، زیادتى مهر را از او گرفته و به بیت‏المال مسلمین واریز مى‏كنم. زنى از میان جمعیت بر خاست و صدا زد: اى عمر! كلام تو اولى‏تر است یا كلام خدا؟ عمر در پاسخ گفت: البته كلام خدا. سپس زن گفت: مگر نه آن است كه خداوند در قرآن مجید مى‏فرماید: وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ آتَیْتُمْ‏ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً؛ «اگر خواستید زنى را رها كنید و زن دیگرى به جاى او اختیار كنید، و مال بسیارى مهر او كرده‏اید نباید چیزى از مهر او را باز گردانید.» «نسا24» عمر از شنیدن پاسخ این زن، مات و مبهوت شد و گفت: «همه شما حتى زنانى كه در حجله‏ها هستند از عمر فقیه‏تر و داناترید.» « كتاب الاربعین، ص 427؛ عین العبرة، ص 16؛ سبیل السلام، ج 3، ص 149» عمر سپس به بالاى منبر برگشت و حرف قبلى خود را لغو كرد.

3. حمیدى در جمع بین الصحیحین نقل مى‏كند كه در زمان خلافت عمر، پنج مرد را با زنى گرفته بودند، و ثابت شد كه مرتكب زنا شده‏اند. بلافاصله عمر دستور داد آن 5 نفر را سنگسار كنند. در این هنگام، على علیه السلام وارد شدو به عمر گفت: هر چند همه این‏ها یك عمل را انجام داده‏اند اما حكم هر كدام متفاوت است و احكام یكسانى ندارند. امام على علیه السلام دستور داد آن پنج نفر را آوردند، و حكم آن‏ها را چنین صادر كرد: اولى را گردن زدند؛ دومى را سنگسار كردند؛ سومى را 100 تازیانه؛ چهارمى را پنجاه تازیانه و بالاخره پنجمى را 25 تازیانه زدند. عمر تعجب كرد، و دلیلش را پرسید. امام گفت: اولى كافرى است كه در ذمه اسلام بوده و با زن مسلمان زنا نموده است؛ دومى مردى زن دار بود؛ سومى مرد مجرد؛ چهارمى غلام بود و پنجمى مردى ابله و كم عقل بود.

4. امام احمد حنبل در مسند، حمیدى در جمع بین الصحیحین، بخارى در صحیح، خوارزمى و جمعى دیگر نقل مى‏كنند: زن حامله‏اى را نزد عمر آوردند و پس از بازجویى، اقرار به زنا نمود، و خلیفه حكم سنگسار او را صادر كرد. امام على علیه السلام گفت:

حكم تو درباره این زن قابل اجرا است؛ اما تو بر طفلى كه در رحم او است تسلطى ندارى. پس عمر زن رها كرد تا برود. 5. امام احمد حنبل، امام احمد بن عبداللَّه شافعى و سلیمان و سلیمان بلخى حنفى و بسیارى دیگر نقل كرده‏اند: زن دیوانه‏اى را نزد عمر آوردند كه متهم به زنا بود، و خود آن زن نیز اعتراف كرده بود. خلیفه دستور داد تا او را سنگسار نمایند. امیرالمؤمنین علیه السلام كه در آن‏جا حاضر بود، خطاب به عمر گفت: از پیغمبر شنیدم كه فرمود: قلم از سه گروه برداشته مى‏شود: «خوابیده تا بیدار شود، دیوانه تا عاقل شود و بچه تا به سن تكلیف برسد.»

6. امام احمد حنبل در مسند، حمیدى در جمع بین الصحیحین و بیهقى در جلد اول سنن و عده‏اى دیگر نقل مى‏كنند: در زمان خلافت عمر، مردى نزد وى آمد و گفت: من جُنُب شده‏ام و آب نیافته‏ام تا غسل كنم. حكمم چگونه است؟ عمر گفت: تا وقتى آب نیافتى نماز نخوان. هر گاه آب یافتى غسل كن و نماز بخوان. عمار یاسر كه در آنجا حاضر بود به عمر گفت: یادت مى‏آید كه در یكى از سفرها بر حسب اتفاق به غسل احتیاج پیدا كردیم، چون آب نبود تو نماز نخواندى ولى من گمان كردم كه تیمم بدل از غسل، آن است كه تمام بدن خود را بر زمین بمالم. لذا خود را بر زمین غلطانده و نماز خواندم. چون خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رسیدیم حضرت تبسمى كرد و گفت: در تیمم همین قدر بس است كه كف دو دست را با هم بر زمین زده و بعد هر دو كف دست را بر پیشانى بمالند. سپس كف دست چپ را بر پشت دست راست و كف دست راست را بر پشت دست چپ گذاشته و مسح نمایند. پس چگونه مى‏گویى نماز نخواند؟ عمر چون پاسخى نداشت گفت: اى عمار از خدا بترس!

7. نور الدین مالكى در فصول المهمه آورده است كه مردى را نزد خلیفه عمر آوردند و در حضور جمعى از او پرسیدند: چگونه دیشب را صبح كردى؟ او گفت:

«صبح كردم در حالى‏كه فتنه را دوست مى‏دارم و از حق كراهت دارم، یهود و نصارى را تصدیق مى‏كنم، چیزى را كه ندیده‏ام به آن ایمان دارم و اقرار به چیزى دارم كه خلق نشده است.» عمر دستور داد بروند على علیه السلام را بیاورند. چون امیرالمؤمنین علیه السلام آمد، قضیه را براى آن حضرت بازگو كردند. سپس امام فرمود: این مرد درست گفته است. چود مرادش از فتنه، اموال و اولاد است؛ زیرا در قرآن مجید آمده است: أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ. «انفال28»* منظورش از حق همان مرگ است؛ چنانچه در سوره ق مى‏فرماید:

وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ. «ق19» منظورش از تصدیق یهود و نصارى تكذیب هر دوى آن‏ها مى‏باشد؛ چون در قرآن آمده است: وَ قالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصارى‏ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ وَ قالَتِ النَّصارى‏ لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ؛ یهود مى‏گفتند: نصارى بر حق نیستند، و نصارى مى‏گفتند: یهود بر حق نیستند.» «بقره113» لذا منظور مرد از این جمله، تكذیب هر دو فرقه آن‏ها مى‏باشد. مراد از «ایمان به چیزى كه ندیده است» آن است كه به خداى نادیدنى ایمان دارد و بالاخره منظور از «اقرار به چیزى كه خلق نشده» قیامت است كه هنوز به وجود نیامده است. سپس عمر گفت: «به خدا پناه مى‏برم از هر معضلى كه على در او نباشد و اگر على نبود عمر هلاك مى‏شد.» « مسند زید بن على، ص 335؛ مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، صص 184، 185 و 187؛ ینابیع المودة لذوى‏القربى، ج 3، ص 147» همچنین در جاى دیگرى گفته بود: «مباد آن روزى كه مشكلى برایم پیش آید، و على علیه السلام در دسترس نباشد» « شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحدید، ج 1، ص 18؛ عمر بن خطاب، ص 371 »، یا خطاب به سایر صحابه پیامبر خدا مى‏گفت: تا على علیه السلام در مسجد است احدى حق ندارد زبان به فتوا بگشاید.» « بحار الانوار، ج 41، ص 141، شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحدید، ج 1، ص 18؛ المناظرات فى الامامه، ص 445 »

و نظیر این وقایع در تاریخ زیاد نقل شده است.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ

نقل مطالب با ذکر آدرس وبلاگ بلا مانع است
مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :