بادوستان
مطالبی خواندنی در مورد موضوعات اخلاقی وعرفانی وقرآنی
جمعه 21 فروردین 1394 :: نویسنده : مهدی

پرسش: با وجود این كه على علیه السلام اولین كسى است كه اسلام آورد. ولى چون ایشان كودك نابالغى بود، ایمان آوردنش تقلیدى بوده است. اما بقیه خلفا كه پیرِ ورزیده و جهان دیده و صاحب عقل كامل بوده‏اند به‏طور تحقیقى ایمان آورده‏اند. آیا ایمان تحقیقى آن‏ها افضل از ایمان تقلیدى على علیه السلام نیست؟

پاسخ: در تاریخ آمده است كه على علیه السلام به دعوت پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله لبیك گفته و اسلام آورده است. این نقل قول، مورد قبول همه فرقه‏هاى اسلامى چه شیعه و چه سنى است.

حال باید بررسى نمود كه آیا پیغمبر صلى الله علیه و آله مى‏دانسته است كه بر نوجوان نابالغ تكلیفى نیست؟! چنانچه نمى‏دانسته است، پس نسبت جهل به حضرت پیامبر داده‏ایم. و اگر با وجود این‏كه مى‏دانسته، تكلیفى بر نابالغ نیست و او را به اسلام دعوت كرده است، پس كار بیهوده و عبثى انجام داده است. در این صورت، نسبت لغو و عبث به ایشان داده‏ایم.

بنابراین در هر دو حالت مرتكب كفر شده‏ایم، زیرا در قرآن مجید آمده است: وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحى‏؛ پیامبر خدا به هواى نفس سخن نمى‏گوید: آنچه مى‏گوید: وحى است كه به او رسیده است‏ «نجم3»

پس قطعاً پیغمبر صلى الله علیه و آله على علیه السلام را لایق، قابل و آماده دعوت مى‏دانسته و زمینه ایمان را در او دیده است كه او را به اسلام دعوت نموده است. اگر این زمینه در دیگران بیشتر و بهتر بود، چه بسا آن‏ها را زودتر به اسلام دعوت مى‏كرد.

از طرف دیگر، نه تنها خردسالى و كم سن و سال بودن، با كمال عقل و اراده منافاتى ندارد، بلكه بلوغ سنى فقط براى احكام شرعیه لازم است و براى امور عقلانى شرط سنى وجود ندارد. بدیهى است كه ایمان آوردن نیز از امور عقلانى است. بنابراین ایمان آوردن على علیه السلام در خردسالى از فضایل آن حضرت به شما مى‏رود. همان گونه كه قرآن‏ مجید از زبان عیسى بن مریم- طفل تازه به دنیا آمده- مى‏فرماید: قالَ إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا؛ به درستى كه من بنده خاص خدا مى‏باشم و خداوند كتاب آسمانى و شرف نبوت را به من عطا فرموده است‏ «مریم30». در آیه دیگرى از همان سوره درباره حضرت یحیى مى‏فرماید: یا یَحْیى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْناهُ الْحُكْمَ صَبِیًّا؛ در كودكى به حضرت یحیى مقام نبوت را بخشیدیم‏ «مریم19». پس آیا مى‏توان اعطاى این فضیلت و مقام به یحیى و عیسى را قبل از رسیدن به سن بلوغ، تقلیدى و تلقینى وفاقد اعتبار دانست؟ یقیناً این گونه نیست، زیرا مطابق آیات قرآن براى آن‏ها فضیلت محسوب مى‏شود. بنابراین مى‏توان نتیجه گرفت كه ایمان آوردن در خردسالى براى امام على علیه السلام نیز فضیلت مى‏باشد.

 

از طرف دیگر، چنانچه ایمان آوردن سه خلیفه اول از ایمان آوردن على علیه السلام افضل و برتر مى‏بود از پیامبر خدا به دور و بعید است كه در مجلسى كه ابوبكر، عمر و ابوعبیده جراح در آن حاضر بودند دست بر شانه على علیه السلام زده و فرمود: «اى على تو اولین مؤمنى هستى كه ایمان آوردى و اولین مسلمى هستى كه مسلمان شدى و تو براى من، به منزله هارون نسبت به موسى هستى‏ « مناقب آل ابى‏طالب، ج 1، ص 290 و ج 3 ص 378؛ تاریخ طبرى، ج 4، ص 433»؟ پیامبرى كه همه معتقدیم بجز وحى سخنى نمى‏گوید. وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحى‏ و چون حضرت هارون خلیفه بلا فصل حضرت موسى بوده منظور پیامبر صلى الله علیه و آله این بوده كه حضرت على علیه السلام خلیفه بلا فصل پیامبر صلى الله علیه و آله است.

طبرى در تاریخ خود به نقل از سعد ابن ابى‏وقاص، در پاسخ سؤال پسرش مى‏نویسد: «ابوبكر پس از آن‏كه بیش از پنجاه نفر اسلام آوردند، مسلمان شد. عمر نیز پس از اسلام آوردن 45 مرد و 21 زن مسلمان شد». بنابراین مى‏توان گفت كه «اسلام على علیه السلام از «فطرت»، و اسلام آن‏ها از «كفر و شرك» بوده است. یعنى آن‏ها از كفر و شرك‏ و بت پرستى بیرون آمده و به اسلام گرویده‏اند، در حالى كه على علیه السلام حتى لحظه‏اى تمایل به كفر و شرك نداشته است». به همین دلیل، پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله مى‏فرماید: «برترین مرد عالمیان در زمان من على علیه السلام مى‏باشد « بحار الانوار، ج 37، ص 49؛ ینابیع المودة لذوى القربى، ج 2، ص 298». این حدیث را میرسید على همدانى- فقیه شافعى- در كتاب «مودة القربى» نقل كرده است. همچنین محمد بن یوسف گنجى شافعى در باب 24 كتاب كفایة الطالب از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله چنین نقل مى‏كند: «سبقت گیرندگان همه امت‏ها در ایمان و توحید سه نفر بودند كه شرك به خدا نیاوردند. این سه تن على ابن ابى‏طالب علیه السلام و حبیب نجار- صاحب یاسین- و حزقیل- مؤمن آل فرعون- بودند كه راست‏كرداران نیز بودند و على ابن ابى‏طالب علیه السلام افضل آن‏ها بود

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 15 فروردین 1394 :: نویسنده : مهدی
چه چیزى ابوبكر را مجبور كرد تا در سفر هجرت، همراه پیامبر صلى الله علیه و آله باشد؟
پاسخ‏
شكى نیست كه ابوبكر در این سفر مجبور نبود و به اختیار خودش سفر را برگزید. ولى در چگونگى سفر او مطالبى گفته‏اند:
1. پیامبر به خانه ابوبكر رفت و قضیه مهاجرت به مدینه را مطرح كرد. در این هنگام ابوبكر آمادگى خودش را براى همراهى پیامبر اعلام نمود. این حدیث را دخترش عایشه نقل مى‏كند. « مسند احمد، ج 2، ص 376»
2. پس از آن‏كه پیامبر صلى الله علیه و آله على را در بستر خود خواباند، ابوبكر به خانه پیامبر صلى الله علیه و آله آمد و شخصى را در بستر آن حضرت دید. تصور كرد او پیامبر خداست. ناگهان دید على علیه السلام در بستر او خوابیده است. درباره پیامبر صلى الله علیه و آله پرسید، على علیه السلام گفت: پیامبر به سوى بئر میمونه رفت و ابوبكر راه افتاد و به پیامبر پیوست. «). تاریخ اسلام ذهبى، ج 1، ص 318 و سیره نبویه ابن هشام، ج 2، ص 98 و 99»
3. برخى معتقدند پیامبر به هنگام ترك مكه، او را در راه دید و همراه خود برد.
در هر حال، خدا از نیت‏ها آگاه است. اگر این سفر براى خدا بوده، نوعى فضیلت به شمار مى‏رود، هر چند آیه‏اى كه در این مورد نازل شده،
یادآور مى‏شود كه سكینه و آرامش در غار فرود آمد آن هم نه بر هر دو بلكه تنها بر پیامبر چنان‏كه فرمود:
... إِذْ هُما فِی الْغارِ إِذْ یَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللَّهُ سَكِینَتَهُ عَلَیْهِ وَ أَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَمْ تَرَوْها .... «توبه40»
«هنگامى كه آن دو در غار بودند، او به همراه خود مى‏گفت: غم مخور، خدا با ماست. در این هنگام خداوند آرامش خود را بر او فرستاد و او را با سپاهیانى كه ندیدید یارى كرد ....»
به یقین این نوع كمك‏هاى غیبى متوجه پیامبر صلى الله علیه و آله است، نه همراه او.
بنابراین، آرامش فقط بر پیامبر فرود آمد و او را با لشكریان نادیدنى كمك كرد.
از این گذشته، اگر مصاحبت فضیلت است، چرا فداكارى على علیه السلام در آن شب را كم رنگ مى‏شمارید. پیامبر صلى الله علیه و آله- به امر الهى- از محل خطر به محل امن رفت ولى على علیه السلام به امر پیامبر به كانون خطر شتافت. یار پیامبر از خطر به نقطه امن گریخت، حال كدام برتر و بالاتر است؟
فرض كنید این مصاحبت فضیلت است، ولى این سبب نمى‏شود كه این فرد تا آخر عمر معصوم و عادل باشد و ما نتوانیم درباره كارهاى او انتقادى داشته باشیم و با مدارك علمى و موازین شرعى درباره كارهاى او داورى كنیم.
پرسشگر تصور كرده است كه اگر فردى فضیلتى یافت، دیگر نباید درباره او سخنى بر زبان آورد.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 8 فروردین 1394 :: نویسنده : مهدی
در حدیثى آمده است كه على بن ابى طالب فرموده‏اند: زمانى مى‏آید كه حدود در آن جارى نمى‏شود. مال مردم را به ناحق مى‏خورند. با دوستان خدا دشمنى مى‏شود و با دشمنان خدا دوستى. پرسیدند: اگر ما در آن روزگار بودیم چه كنیم؟ فرمود: مانند یاران عیسى باشید كه با ارّه‏ها آنان را تكه تكه كردند و بر دار رفتند؛ زیرا مرگ در اطاعت خدا بهتر از زندگى در گناه است.


اكنون این حدیث، با تقیه‏اى كه شیعیان به آن معتقدند، چگونه سازگار است؟
پاسخ‏
تقیه یك اصل قرآنى و عقلانى است كه هیچ كس نمى‏تواند آن را انكار كند و دو آیه روشن درباره تقیه وارد شده است:
1. ... إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ .... «نحل106»
«... جزكسى كه ناچار شده و دلش به ایمان استوار است ....»
2. ... إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً .... «آل عمران28»
«مگر آن كه با آنان به نوعى با تقیه رفتار كنید.»
ولى تقیه براى خود حدود و مرزهایى دارد. اگر كار به جایى رسید كه اصل دین در معرض نابودى قرار گرفت یا پاى گناهانى، مانند ریختن خون مؤمن و یا مبارزه با اولیاى خدا در میان آمد، تقیه در این موارد حرام است. سخن حضرت در این حدیث ناظر به این موارد است كه تقیه روا نیست.
جمله‏ «... خَیْرٌ مِنْ حَیَاةٍ فِی مَعْصِیَةِ اللَّهِ» اشاره به همین حدود است.
اتفاقاً معاویه شش ماه پس از این سخنرانى امام، بر سراسر كشورهاى اسلامى مسلّط شد. باطل گرایان را مقرّب ساخت و به آنان اموال فراوانى بخشید و حق طلبان را در هرگوشه و كنارى مى‏جست و نابود مى‏كرد.
حضرت درباره این زمان مى‏گوید: مبادا با آن‏ها همراه شوید و در جنایات آن‏ها شركت كنید.
از این رو است كه شیعیان در این مورد با معاویه همراهى نكردند.
هرچند بر چوبه دار آویخته، یا به صورت گروهى كشته شدند؛ مانند حجربن عدى.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 فروردین 1394 :: نویسنده : مهدی
روایات مختلفى درباره نام مادر، زمان تولّد و سن حضرت مهدى در هنگام ظهور، محل آن حضرت و مدت غیبت و مدت حكومتش وجود دارد، كدام یك از آن‏ها صحیح است؟
پاسخ‏
مسأله حضرت مهدى- عجّل اللَّه تعالى فرجه الشریف- و این‏كه در برهه‏اى از زمان، فردى از خاندان پیامبر صلى الله علیه و آله، از نسل حسین علیه السلام ظهور خواهد نمود و جهان را پر از عدل و داد خواهد كرد، از مسلّمات عقاید اسلامى است. خوشبختانه محدثان اهل سنت كتاب‏هاى ارزنده‏اى درباره حضرت مهدى به نگارش درآورده‏اند و در این سال‏هاى واپسین، در عربستان سعودى كتابى با نام «بین یدى الساعه» منتشر شده و حق مطلب را ادا كرده است.
از نظر شیعه و نیز از نظر بیش از چهل تن علماى بزرگ اهل سنت، مهدى فرزند امام عسكرى علیه السلام دیده به جهان گشوده و مدتى در دامان آن حضرت پرورش یافته و پس از رحلت حضرت، در غیبت به سر برده است.
خصوصیات زندگى آن حضرت، كه جنبه اعتقادى ندارد، چندان مهم نیست؛ و نام مادرش نرجس باشد یا ریحانه و یا سوسن، در این اعتقاد تزلزلى ایجاد نمى‏كند و همچنین بقیه پرسش‏ها كه مطرح شده‏ است
آنچه قطعى است این‏كه حضرت در همین جهان زندگى مى‏كند.
جایگاه خاصى ندارد و اگر هم باشد، زندگى او در آنجا پیوسته نیست و اگر در برخى از ادعیه آمده است: كاش مى‏دانستم كجا هستى؟ در كدام زمینى یا در كدام ... آیا در رضوى‏ هستى یا در ذى‏طوى یا غیر آن؟ همه این‏ها نوعى اظهار علاقه به آن حضرت است، نه این‏كه حضرتش در این نقاط به سر ببرد.
شگفت اینجاست كه گرد آورنده پرسش‏ها، دعاى ندبه را تحریف كرده، چیزهایى هم بر آن افزوده است؛ مانند پس از جمله‏
«أَ بِرَضْوَى أَوْ غَیْرِهَا أَمْ ذِی طُوًى»
چند نقطه گذارده و این جمله‏ها را آورده است: «أم فی الیمن بواد شمروخ أم فی الجزیرة الخضراء ...!» باید بر این امانت در نقل آفرین گفت.
پس اصل عقیده، كه مورد اتفاق تمام فرق و مذاهب و علماى شیعه است، مطلبى است و فروع و شاخه‏ها كه جنبه اعتقادى ندارد، مطلب دیگر. باید موضوع نخست را از موضوع دوم جدا ساخت.
عین این مطلب در معراج پیامبر وجود دارد. اصل معراج مسلّم است و بخشى از روایات آن متواتر، امّا قسمت‏هاى دیگر آن، كه به صورت اخبار آحاد نقل شده، ارتباطى به عقیده ندارند و نمى‏توان به خاطر مشكلات آن‏ها در اصل معراج تردید كرد.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 1 فروردین 1394 :: نویسنده : مهدی

یا مقلب القلوب والابصار

نوبهار آمد وگل سرزده ، چون عارض یار

ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 15 اسفند 1393 :: نویسنده : مهدی
پرسش: اگر وصى بودن و ولایت على علیه السلام صحت و عمومیت دارد چرا امت اسلام و مخصوصاً اصحاب پیامبر بعد از وفات ایشان، از بیعت با امام على علیه السلام امتناع نموده و با دیگرى بیعت كردند؟
پاسخ: حضرت موسى كلیم اللَّه به صراحت و روشنى، برادرش جناب هارون را خلیفه و جانشین خود قرار داد. ایشان بنى‏اسرائیل را كه بیش از هفتاد هزار نفر بودند جمع نموده و به آن‏ها تأكید كرد كه هارون جانشین و خلیفه من است و همگى بایستى امر او را اطاعت كنید. وقتى كه ایشان براى مدت كوتاهى به كوه طور به میهمانى پروردگار رفت، تكلیف مردم كاملًا مشخص شده بود و باید در این ایام از هارون تبعیت مى‏كردند. هنوز مدت یك ماه از غیبت موسى سپرى نشده بود كه فتنه سامرى برپا شد و بین مردم اختلاف پیش آمد. پس از آن‏كه سامرى، گوساله طلا را به آن‏ها نشان داد، بنى‏اسرائیل دسته دسته هارون، خلیفه مسلّم خود را كه از جانب موسى تعیین شده بود، رها نموده و در اطراف سامرى اردو زدند. در مدت كوتاهى، هفتاد هزار نفر از همان قوم بنى‏اسرائیل كه خلافت هارون را با گوش خود از حضرت موسى شنیده بودند و وجوب اطاعت هارون برایشان بدیهى بود، هارون را رها كرده و گرفتار دسیسه سامرى گوساله پرست شدند. حتى وقتى كه هارون آن‏ها را منع كرد، در صدد قتل وى بر آمدند. آن قدر هارون اذیت شد كه در برگشت از كوه طور، نزد موسى رفت و شكایت و درد دل نمود. این شكایت در قرآن مجید چنین آمده است: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ كادُوا یَقْتُلُونَنِی‏؛ این قوم مرا خوار و ضعیف ساختند و مى‏خواستند مرا به قتل برسانند (اعراف150) 
آیا مى‏توان تمرد قوم بنى‏اسرائیل از هارون، و روى نمودن آن‏ها به گوساله پرستى را دلیل بر بطلان خلافت هارون و در نتیجه بر حق بودن سامرى دانست؟ آیا مى‏توان‏
گفت: اگر خلافت هارون بر حق بود، بنى‏اسرائیل به سامرى و گوساله پرستى روى نمى‏آوردند؟ آیا مى‏توان گفت بنى‏اسرائیل نص صریحى از موسى نداشته‏اند؟ حال آن‏كه این قوم در شرایطى كه خلافت و حقانیت هارون را خود- از زبان موسى شنیده بودند تمرد و سرپیچى نمودند.
حال اگر این سابقه تاریخى با سرگذشت امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از وفات پیامبر مقایسه شود، معلوم مى‏گردد كه عمل پیامبر گرامى اسلام، نسبت خود و على علیه السلام را چون نسبت موسى به هارون تلقى كردن، بدون حكمت نبوده است. زیرا آن حضرت همان سرگذشت هارون را براى على علیه السلام پیش بینى مى‏كرد. بعد از وفات رسول‏اللَّه، همان جماعتى كه مكرر از آن حضرت و با صراحت، جانشینى على علیه السلام را شنیده بودند، على را رها كرده و به پیروى از هواى نفس، حب جاه و مقام و بر اساس عداوت با بنى‏هاشم، تشكیلات مخصوصى را سازماندهى كردند و به قول امام غزالى از علماى اهل سنت «حق را پشت سر انداخته و به جهالت اولیه برگشتند». این قوم نه تنها از على علیه السلام بر گشتند بلكه بر در خانه على علیه السلام، آتش هم بردند. آن‏ها با تهدید و فشار، آن حضرت را به مسجد آوردند و او را بر سر دو راهى «بیعت با خلیفه» یا «قتل و گردن زدن» قرار دادند. على علیه السلام خود را به قبر مبارك پیغمبر رساند و خطاب به پیغمبر، همان كلمات هارون را گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِی وَ كادُوا یَقْتُلُونَنِی‏ (اعراف150)
آیا این شباهت تاریخى دلیل بر عدم حقانیت على علیه السلام و بطلان خلافت او است؟
به طور كلى براى پاسخ به این سؤال مى‏توان به عوامل زیر اشاره داشت:
1- وجود منافقین در بین مردم كه ایمان آن‏ها یا ناقص بود یا اصلًا ایمان نداشتند و خود را براى فرصت‏هاى بعدى آماده كرده بودند.
2- جو خفقان بوجود آمده بعد از سقیفه به‏حدّى بود كه هیچكس حتّى حق نقل حدیث از پیامبر را نداشت و غیر از مؤمنین شجاع كسى سفارشات پیامبر را دنبال نمى‏كرد، به‏طورى‏كه بدعت‏هاى زیادى گذاشته مى‏شد و جز اقلیتى همه مى‏پذیرفتند!
3- وجود كینه بین افرادى كه بستگانشان در جنگ‏ها توسط امیرالمؤمنین علیه السلام كشته شده بودند.
4- دقت در عدالت از طرف امیرالمؤمنین كه كمتر كسى یاراى همراهى با آن را داشت.
5- امیرالمؤمنین حاضر به باج دهى به هیچ یك از سران قبایل و افراد با نفوذ و گذشتن از اصول نبودند و تنها براى ایشان حفظ اسلام مطرح بود كه از هیچ اقدامى در این راستا فروگذار نمى‏كردند.
با وجود این همه روایت با سندهاى متواتر و فوق حد تواتر از طریق اهل سنت، اینك ما سؤال مى‏كنیم كه چرا اصحاب پیامبر، على علیه السلام را كنار گذاشتند و دیگران را سر كار آوردند؟!!
اگر این روایات دروغ باشد پس دیگر اهل سنت از سنت پیامبر صلى الله علیه و آله چه چیزى دارند؟
اگر راست است ولى آن‏ها (اصحاب پیامبر) نشنیده بودند، پس چگونه چراغ هدایتند كه‏ «أصحابی كالنجوم بأیّهم اقتدیتم اهتدیتم»
اگر راست است و آن‏ها شنیده‏اند و مخالفت كرده‏اند پس چگونه اصحاب پیامبر خدا همگى را عدول مى‏دانند؟!
وبالاخره ما هستیم و روایات نبوى كه حجت است به نص قرآن ما وَ ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ ... و ما هستیم و عمل صحابه كه عمل آن‏ها هیچ حجیتى ندارد و هیچ آیه‏اى به حجیت افعال آن‏ها دلالت نمى‏كند.








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 اسفند 1393 :: نویسنده : مهدی
پرسش: حدیث انسداد درهاى مسجد براى همه جز امیرالمؤمنین در بعضى از منابع اهل سنت براى ابوبكر وارد شده! آیا دلیلى از كتب اهل سنت براى اثبات آن براى امیرالمؤمنین وجود دارد؟
پاسخ: براى اطلاع بیشتر به كتب زیر از كتب اهل سنت مراجعه شود:
امام احمد حنبل در 3 مورد در مسند، ج 1، ص 175؛ ج 2، ص 26؛ ج 4، ص 369.
نسائى در سنن- خصائص العلوى.
حاكم نیشابورى در مستدرك، ج 3، ص 117 و 125.
سبط بن جوزى در تذكره، ص 24 و 25.
به نقل كتاب شبهاى پیشاور ص 302، در سى مدرك از معتبرترین كتب اهل سنت آمده و بالاخره یوسف گنجى شافعى در باب 50 كفایة الطالب آن را «حدیث عال» خوانده (از نظر تواتر سند) و آن حدیث چنین است:
«سدّوا الأبواب كلّها إلّا باب علیّ بن أبى‏طالب و أومأ بیده إلى باب علیّ علیه السلام ...»
آنگاه اضافه مى‏كنند، علت آن این است كه پیامبر مى‏داند على و فاطمه و اولادش به‏نص قرآن تطهیر شده‏اند. «إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ ...»
دلیل جعلى بودن روایت در شأن دیگران، نفى‏مطلقى است‏كه پیامبر از سایر درب‏ها فرموده‏اند و یا باید همه راویان روایت خبر فوق الذكر كاذب باشند كه بسیارى از ائمه اهل سنت در بین این‏ها هستند. روایت دیگر از عمر بن الخطاب است كه حاكم در ص 125 مستدرك و سلیمان بلخى حنفى در باب 56 ص 210 ینابیع الموده از مسند احمد بن حنبل و خطیب خوارزمى ص 261، مناقب ابن حجر در صواعق ص 76 و ... نقل كرده‏اند. عمر گفت: به على سه خصلت داده شده كه اگر یكى از آن‏ها به‏من داده مى‏شود براى من بهتر بود از حیوانات سرخ مو!
1. پیامبر دخترش فاطمه علیها السلام را به ازدواج او در آورد.
2. همه درها به مسجد بسته شده، جز در خانه على و آرام گرفت در مسجد همان طور كه براى پیامبر حلال بود.
3. پرچم روز خیبر به او داده شد (او فرمانده لشكر شد).







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1 اسفند 1393 :: نویسنده : مهدی
پرسش: آیا شیعه بر خلاف آیه شریفه‏ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ‏ براى نبوت مراتبى قائل است؟ 
پاسخ: در مقام دعوت و هدف بعثت كه همانا دعوت به مبدا و معاد و تربیت جامعه است، همه انبیا یكسان مى‏باشند. اما در فضیلت، كمال و سایر ویژگى‏ها داراى مراتب متفاوتى هستند. براى مثال پیغمبرى كه بر هزار نفر مبعوث شده با پیغمبرى كه بر صد هزار نفر مبعوث گشته، با رسولى كه بر عموم مردم مبعوث شده، یكسان نمى‏باشند.
همانطور كه معلم دبستان، معلم دبیرستان و معلم دانشگاه را- در عین حالى كه از یك وزارتخانه و با احكام یكسانى منصوب مى‏شوند- نمى‏توان برابر دانست و بر حسب فضیلت‏ها و كمالاتى كه هر كدام دارند، محل خدمتشان بالاتر و متفاوت است؛ انبیا نیز همین گونه‏اند، از جهت رتبه و مقام متفاوتند. چنانچه خداوند در قرآن كریم مى‏فرماید:
تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى‏ بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللَّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ‏؛ بعضى از پیامبران را بر بعضى دیگر برترى و فضیلت دادیم و درجات برخى از آن‏ها را بلند گردانیدیم‏
« بقره (2): 253»
چنانچه در قرآن مجید آمده است، خداوند با برخى از این انبیا مثل حضرت آدم:
یا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ «
بقره (2): 35» یا با حضرت موسى: أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْكَ‏ « طه (20): 12» یا در شب معراج با پیغمبر خدا: فَأَوْحى‏ إِلى‏ عَبْدِهِ ما أَوْحى‏ « نجم (53): 10» سخن گفته است.
مهمترین این ویژگى‏ها، مقام خاتمیت است كه از آن پیغمبر اسلام مى‏باشد.
بنابراین، بر اساس آیات قرآن مجید، نبوت مراتب متفاوتى دارد كه بالاترین آن، در وجود مبارك خاتم الانبیاء خلاصه شده است. مقام ایشان، مادون مقام واجب و مافوق تمام مراتب امكانیه است. چون رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله به بالاترین مرتبه ممكن نایل شدند، نبوت هم به وجود ایشان ختم گردید.
حضرت ابراهیم، پس از امتحان‏هاى سه گانه كه با جان و مال و فرزند خویش داد، خداوند آن بزرگوار را بلند مرتبه گردانید و ایشان را پس از مقام‏هاى نبوت و رسالت به مقام امامت هم منصوب گردانید.
از آیه شریفه: وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ‏؛ هنگامى كه خداوند ابراهیم را به امورى امتحان كرد و او همه را به جاى آورد سپس خداوند فرمود: من ترا براى مردم امام و پیشوا قرار دادم. ابراهیم پرسید آیا این امامت را به فرزندان من هم عطا خواهى كرد؟
خداوند فرمود: امامت كه عهد من است به ستمكاران نخواهد رسید
« بقره (2): 124» چنین استنباط مى‏شود كه، امامت بالاتر از نبوت است؛ چون به شخصى كه داراى مقام نبوت، خلافت، رسالت و نیز اولوالعزم بوده، عطا شده است. «1»
______________________________
(1).
نبوت خاصه یعنى فرد خاصى از بین انسانها كه با معجزه ثابت مى‏شود داراى مقام نبوت است. در اینجا باید مقام امامت با مقام نبوت مقایسه شود نه یك امام خاص یا نبى خاص. زیرا افراد داراى مقام امامت از یكى از انبیاء كه نبوتش با ادله بى‏شمار ثابت شده است یعنى رسول اللَّه پایین ترند و از بقیه انبیا علیهم السلام كه مصداق‏هایى هستند كه نبوت عامه بر آن‏ها افاضه شده است بالاتر هستند.
بنابراین باید اینگونه بیان شود كه مقام امامت از مقام نبوت بالاتر است. به دلیل این‏كه خداوند حضرت ابراهیم علیه السلام را بعد از طى مقامات عبودیت و نبوت و رسالت و خلت به مقام امامت در اواخر عمرش مفتخر فرمود.
اما این‏كه رسول اللَّه صلى الله علیه و آله بالاتر از امیرالمؤمنین على علیه السلام است بخاطر این است كه رسول اللَّه هم مقام امامت را دارد و هم نبوت، ولى على علیه السلام فقط مقام امامت را دارد.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 24 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی
پرسش: چرا امامت را جزو اصول دین مى‏دانید در حالى كه امامت فقط جزو فروع دین مى‏باشد؟
پاسخ: بزرگانى از علماى اهل سنت، نظیر ملاسعد تفتازانى در «شرح عقاید نسفى» و حمیدى در «جمع بین الصحیحین» از پیغمبر خدا صلى الله علیه و آله نقل كرده‏اند: «هر كسى كه بمیرد و امام زمان خود را نشناخته باشد به درستى كه مانند مردمان زمان جاهلیت مرده است‏
« مسند احمد، ج 4، ص 96؛ مجمع الزواید، ج 5، ص 218؛ شبهاى پیشاور، ص 279 «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ‏إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً».
اگر امامت جزو فروع دین بود، آیا پیغمبر مى‏فرمود: كسى كه از امام زمان خود شناخت نداشته باشد و از دنیا برود به طریق اهل جاهلیت مرده است؟ بدیهى است كه عدم معرفت و شناخت موردى از فروع دین، موجب تزلزل دین و مردن به سبك جاهلیت نخواهد شد. پس مطابق این برداشت، امامت باید جزو اصول دین باشد كه عدم شناخت آن باعث مردن به شیوه جاهلیت مى‏گردد.
به همین دلیل است كه علمایى چون قاضى بیضاوى- مفسر معروف اهل سنت- در كتاب «منهاج الاصول» با صراحت مى‏گوید: «امامت، از بزرگترین موارد اصول دین است كه مخالفت با آن موجب كفر و بدعت مى‏گردد
« الصوارم المهرقة، ص 263؛ شبهاى پیشاور، ص 279 «إن الإمامة من أعظم مسائل اصول الدین التی‏مخالفتها توجب الكفر والبدعة» ملا على قوشچى نیز در «شرح تجرید مبحث امامت» مى‏گوید «امامت، ریاست بر عموم مردم در امور دین و دنیا به طریق خلافت پیغمبر است‏ « مجمع الفائدة، ج 3، ص 215؛ شبهاى پیشاور، ص 279 «و هی رئاسة عامّة فی أمور الدین والدنیا خلافةعن النبی صلى الله علیه و آله»»». قاضى روزبهان نیز مى‏گوید: «در نزد اشاعره، امامت همان خلافت رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله در بر پایى دین و حفظ حوزه ملت اسلام است. به طورى‏كه متابعت او بر جمیع امت واجب است‏ « شبهاى پیشاور، ص 279 «الإمامة عند الأشاعرة هی خلافة الرسول فی إقامة الدین و حفظ حوزة الملّة بحیث یجب اتباعه على كافة الأمة»
آیا امام و امامتى با این ویژگى‏ها كه ریاست عامه مسلمین را به عهده داشته باشد و اطاعتش بر همه واجب و در هر زمانى فقط یك نفر این مسئولیت را بر عهده داشته باشد، و جمیع صفات حمیده و اخلاق پسندیده، علم، زهد، تقوى و شجاعت را دارا باشد و علاوه بر این، هم معصوم و هم به وسیله رسول‏اللَّه منصوب پرورگار باشد به طورى كه عدم شناختش مردن به سبك جاهلیت مى‏باشد، نباید جزو اصول دین باشد؟!! آیا تمام انحرافاتى كه در امت واقع شد، حول مسأله امامت نبود؟!
--------------------------------------------------------
شیعه اصول دین را سه تا مى‏داند توحید و نبوت و معاد. به همین دلیل اهل سنت را كه به مسأله امامت و بعضى از آنان به عدل اعتقادى ندارند مسلمان مى‏داند. امامت و عدل را جزو اصول مذهب مى‏داند یعنى منكران امامت انتصابى از سوى پیامبر خدا و عدل الهى را در زمره شیعه نمى‏داند.
منكرین ولایت امیرالمؤمنین و اهل بیت از حقیقت دین و مرحله كمال آن‏ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِینَكُمْ‏ و تمام آن‏ أَتْمَمْتُ عَلَیْكُمْ نِعْمَتِی‏ محروم هستند.
این استدلال قاضى بیضاوى با اندكى مسامحه است، زیرا در مورد تارك حج هم آمده است كه یا یهودى بمیر و یا نصرانى بمیر. در مورد منكران ضرورت‏هاى دینى مانند اعتقاد به نماز و حج و روزه ماه مبارك رمضان نیز فرموده‏اند كافر است ولى این دلیل نمى‏شود كه اعتقاد به ضروریات دین جزو اصول دین باشد و بگوئیم یكى از اصول دین نیز اعتقاد به وجوب نماز و روزه و حج و امر به معروف و نهى از منكر است.
اهمیت فوق العاده مسأله امامت كه «ما نودی بشی‏ء كما نودی بالولایة» به دلیل این‏كه شرط قبولى سایر اعمال است، موجب شده تا عده‏اى آن را جزو اصول دین بدانند.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 17 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی
پرسش: چرا شیعیان یزید را كافر، فاسد و ملعون مى‏دانند؟ در صورتى كه خال‏المؤمنین معاویه (كه خود منصوب عمر و عثمان- خلفاى دوم و سوم- در امارت شام بود)، او را به خلافت منصوب نمود. یزید از خطاى خود كه كشتن نوه پیامبر خدا صلى الله علیه و آله بود، پشیمان شد، توبه كرد و خدا نیز او را بخشید.
پاسخ: این استدلال كه یزید چون به وسیله اسلاف خویش یعنى معاویه منصوب شده است پس باید بر حق باشد و مسلمین نیز تسلیم وى گردند و او را كوركورانه اطاعت نمایند، معقول و منطقى نمى‏باشد. زیرا اگر این روش انتصاب خلفاى مسلمین، دلیل منطقى و معقولى مى‏بود باید در تعیین خلیفه اول از همین شیوه استفاده مى‏شد و او را به صورت شورایى انتخاب نمى‏كردند.
اما استدلال دوم كه انتصاب معاویه به وسیله خلفاى قبلى، دلیل بر حقانیت او مى‏باشد با همین روش مى‏توان او را نالایق و غاصب خلافت نامید؛ چون خلیفه بعدى یعنى على علیه السلام او را از امارت شام عزل نمود، اما او به جنگ خلیفه چهارم برخاست و حكومت اسلامى را متزلزل ساخت.
از طرف دیگر با قرارداد صلح با امام حسن علیه السلام معاویه بر اریكه قدرت تكیه زد و یكى از بندهاى قرار داد عدم تعیین ولیعهد از طرف معاویه بود، لذا حكومت یزید از چند جهت نامشروع بود و معاویه در چند جا به آن اقرار كرده بود.
از نظر شیعیان، خلیفه و امام باید اولًا معصوم باشد و ثانیاً از جانب خداى متعال منصوب گردد تا واجب الاطاعه باشد. از آنجایى كه نه یزید و نه معاویه داراى چنین ویژگى‏هایى نبودند، بنابراین خلافت آن‏ها بر حق نبوده و در نتیجه از جانب خداى متعال و رسولش نیز نمى‏باشد.
اما در مورد قتل نوه رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله: كشتن بدون تقصیر پاره تن پیامبر خدا صلى الله علیه و آله یعنى همان كسى كه پیغمبر درباره او فرموده است «حسین از من است و من از حسین‏ مى‏باشم‏
« العمده، ص 406؛ مسند احمد، ج 4، ص 172؛ سنن ابن ماجه، ج 1 ص 51؛ ینابیع المودة لذوى القربى، ج 2، صص 34، 38، 91، 207، 208 و 283؛ سنن التدمذى، ج 5، ص 324؛ شبهاى پیشاور، ص 532 «حسینٌ مِنّى أنا مِنْ حُسَین». به همراه 72 تن از كوچك و بزرگ این خاندان و اسارت زن و بچه و نوامیس آن‏ها، فقط یك خطا و لغزش قابل توبه نبوده، بلكه از معاصى كبیره غیر قابل آمرزش است. هر چند باید خاطرنشان ساخت كه گناهان یزید تنها منحصر به شهادت خاندان پیامبر نیست، زیرا او به وفور و آشكارا مرتكب گفتار و كردار كفرآمیز بسیارى شده است. براى مثال سگ باز و دایم الخمر بوده است. به طورى‏كه ابتدا جام شراب را به سگ مى‏داده و سپس نیم خورده سگش را مى‏نوشیده است. حتى اكثر علماى اهل سنت‏ « به جز غزارى و دمیرى.» به این ویژگى‏هاى زشت و ناپسند یزید معترفند. ابوالفرج ابن جوزى در كتاب خود به نام «الرد على المتعصب ...» همه اشعار و گفتار یزید را ثبت كرده و مثلًا یزید مى‏گوید: «هر چه هست همین دنیاست و غیر از این عالم، عالم دیگرى وجود ندارد. پس دست از نعمت‏ها و لذت‏هاى این دنیا بر ندارید». در جاى دیگر آورده است «برخیزید و پیاله‏ها را برگیرید و به ساز و آواز گوش فرا داده، از شراب ناب استفاده كنید و خرافات دین را كنار بگذارید. آن چنان آواز مرا بخود جلب كرده كه آنرا با صداى اذان تعویض نمى‏كنم و پیرزنهاى خواننده را با حوریان بهشتى معاوضه نمى‏كنم.» حتى ابن جوزى در كتاب خود آورده است: هنگامى كه اسراى كربلا را به شام آوردند، یزید دو بیتى زیر را سرود:
«وقتى محمل اسراى آل رسول ظاهر شد كلاغى قارقار مى‏كرد (در عرب صداى كلاغ نحس است و به فال بد مى‏گیرند)، یزید خطاب به كلاغ گفت: اى كلاغ تو چه بخوانى و چه نخوانى من طلب خود را از پیغمبر گرفتم‏
« جواهر المطالب فى مناقب الامام على علیه السلام، ج 2، ص 301؛ لواعج الاشجان، ص 218؛ معالم المدرستین، ص 155؛ وفیات الائمه (من علماء البحرین والقطیف)، ص 455؛ شبهاى پیشاور، ص 260»». این سخن یزید كنایه از آن است كه نزدیكان و بستگانم را در جنگ‏هاى احد و بدر و حنین كشتند، من هم تلافى كرده و فرزندانش را كشتم. به همین مناسبت، مجلس جشن و سرورى را ترتیب داده بود و اشعار زیر را قرائت مى‏كرد. یزید در آن اشعار، حیات اجداد كافر خودش را كه در جنگ‏هاى فوق به دستور پیغمبر كشته شده بودند، آرزو مى‏كرد و مى‏گفت: «اى كاش بزرگان و پیران قبیله من كه در جنگ بدر كشته شدند، زارى كردن قبیله خزرج را مى‏دیدند و از شادى فریاد مى‏زدند و مى‏گفتند: اى یزید! دستت قوى باد كه بزرگان آن‏ها را كشتى و تلافى «بدر» را نمودى تا عدالت برقرار شود. بنى‏هاشم با سلطنت بازى كردند و گرنه، نه خبرى از آسمان آمد و نه وحیى نازل شد. اگر انتقام از فرزندان پیغمبر نگیرم، از فرزندان خندف‏ « یكى از اجداد یزید است.» نیستم. با كشتن فرزند على علیه السلام (انتقام خون اجداد خود را از على علیه السلام گرفتیم‏ « كتاب الاربعین، ص 379؛ روضة الواعظین، ص 191؛ شرح الاخبار، ج 3، ص 252؛ شبهاى پیشاور، ص 261»». زشتى و گناهان یزید آنقدر زیاد و عیان است كه حتى اكثر علماى اهل تسنن مثل امام احمد حنبل او را كافر و ملعون دانسته و افرادى چون ابوالفرج ابن جوزى كتاب مستقلى‏ « ینابیع المودة لذوى القربى، ج 3، ص 33؛ ترجمة الامام الحسین، ص 386 «الرد على المتعصب العنیدالمانع عن لعن یزید لعنه اللَّه» در این زمینه نوشته‏اند. از طرفى حتى كسانى چون دمیرى كه از یزید حمایت كرده و او را خلیفه مسلمین دانسته‏اند، در كتاب «حیات الحیوان» و نیز مسعودى در «مروج الذهب» گفته‏اند كه او میمون‏هاى زیادى داشت، لباس‏هاى حریر و زیبا به تن آن‏ها مى‏كرد، گردن بندهاى طلا به گردن آن‏ها مى‏آویخت و آن‏ها را بر اسب سوار مى‏كرد. بر گردن سگ‏هاى خود نیز طوق طلا مى‏انداخت و با دست خود آن‏ها را شستشو مى‏داد. با جام طلا به آن‏ها آب مى‏داد و خود، نیم خورده سگان را مى‏خورد. او پیوسته مست و مخمور بود. مسعودى اضافه مى‏كند: یزید سیرت فرعونى داشت، لكن فرعون در مردم دارى از یزید عادل‏تر بود. به همین دلیل سلطنت وى لكه ننگى در تاریخ اسلام است. گناهان او از جمله شرب خمر، كشتن آل رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله، لعن وصى پیغمبر یعنى على ابن ابى‏طالب علیه السلام، آتش زدن و خراب كردن مسجد الحرام و فسق و فجور فراوان بود. ابن جوزى در تذكره خود مى‏نویسد: در سال 62 هجرى عده‏اى از مردم مدینه به شام رفتند و پس از مشاهده كفریات و فجایع یزید به مدینه برگشته، بیعت خویش را با او شكسته، علناً او را لعن و نفرین مى‏كردند و فرماندارش را از شهر بیرون كردند. پس از آن‏كه یزید مطلع شد، بلافاصله سپاهى بزرگ و سنگین براى سركوبى اهل مدینه روانه آنجا كرد. مسلم بن عقبه، سه شبانه روز در آنجا قتل عام كرد. به طوریكه خون در كوچه‏ها جارى شد و مردم در خون، فرو رفتند. مرقد رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله را خون فرا گرفت و مسجد و قرآن حضرت پر از خون شد. در این واقعه، شمار كشتگان به ده هزار تن رسید. بعد از این واقعه و بر اثر تجاوز لشكریانش، هزار زن بدون شوهر وضع حمل كردند.
جالب این‏كه این واقعه را پیغمبر صلى الله علیه و آله پیش بینى نموده و بخارى و مسلم در صحیحین خود، علامه سمهودى در «تاریخ المدینه» و امام احمد حنبل در مسند آن را در كنار حدیثى از ایشان چنین نقل كرده‏اند: «كسى كه اهل مدینه را از روى ظلم و ستم بترساند، خداى تعالى او را در روز قیامت بترساند و لعنت خدا و ملائكه و تمامى مردم بر او باد. خداوند هیچ عملى را از او قبول نمى‏كند
« مسند احمد، ج 4، ص 55؛ ینابیع المودة لذوى القربى، ج 3، ص 34؛ البدایة والنهایه، ج 8، ص »» و نیز فرموده است: «لعنت خدا بر هر كه اهل شهر مرا بترساند ». علامه شبراوى شافعى در كتاب خود راجع به لعن یزید مى‏گوید:
«لعنت خدا بر او و یاران و اعوان او باد ». علامه سمهودى از علماى اهل سنت در كتاب «جواهرالعقدین» مى‏گوید: عموم علماء بر لعن بر قاتلین حسین و كسى كه دستور داد و كسى كه اجازه داد و كسى كه به آن رضایت داد، اتفاق نظر دارند.
عن عائشة قالت رسول‏اللَّه ... یبكی فقلت: ما یبكیك؟ قال: «انَّ جبرئیل أرانی التربة التی یقتل علیها الحسین فاشتد غضب اللَّه على من یسفك دمه» و بسط یده فإذا فیها قبضة من بطحاء، فقال: یا عائشة والذی نفسی بیده أنّه لیحزننی فمن هذا من أمّتی یقتل حسیناً بعدی.
از عایشه نقل شده كه پیامبر گریه مى‏كرد. گفتم چرا گریه مى‏كنى؟ فرمود: جبرئیل خاكى كه حسین بر آن كشته مى‏شود را به من نشان داد. پس غضب خدا شدّت دارد بر كسى كه خون او را مى‏ریزد. آنگاه دست مبارك را دراز كرد و مقدارى خاك از بطحاء گرفت. فرمود: اى عایشه قسم به كسى كه جان من در دست اوست غمگین شدم از این‏كه بعضى از امّتم حسین را بعد از من مى‏كشند.
« ابن عساكر شافعى تاریخ مدینه دمشق، ج 14، ص 195»
قالت امّ سلمة كان النبی صلى الله علیه و آله نائماً فجاء حسین ... فقعد على بطنه ... فقال: انّما جائنی جبرئیل و هو على بطنی قاعد فقال: لی أَتُحِبُّه؟ فَقُلتُ: نعم، فقال: أمّتك ستقتله ألا أریك التربة التی یقتل بها؟ قال: فقلت بلى ...
ام سلمه گفت: پیامبر در خواب بودند. حسین علیه السلام آمد بر روى شكم پیامبر نشست.
پیامبر فرمود: در همین هنگام جبرئیل نازل شد و گفت: آیا او را دوست مى‏دارى؟ گفتم:
بله، جبرئیل گفت: امّت تو او را خواهند كشت. آیا مى‏خواهى تربتى كه بر آن كشته مى‏شود به تو نشان بدهم. گفتم: بله. پس بالى زد و این تربت را به من داد، آنگاه تربت قرمزى در دستش بود و گریه مى‏كرد و مى‏فرمود ...»









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 10 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی
پرسش: آیا خواندن نماز زیارت در حرم امامان، یا بوسیدن ضریح و قبور ائمه، سزاوار یك موحد مسلمان است و این گونه اعمال مرده پرستى و شرك نمى‏باشد؟
پاسخ: با پرسش چند سؤال كه پاسخ روشنى دارند به تشریح و پاسخگویى سؤال فوق خواهیم پرداخت.
آیا به هنگام عیادت بیماران یا ملاقات زندانیان، بردن هدیه‏اى چون كتاب، دسته گل، میوه و یا چند كمپوت كار ناپسندى است؟
آیه به هنگام دیدار دوست، بردن هدیه‏اى هر چند كوچك، كار زشتى بوده و نشانه‏اى از شرك در آن است؟
آیا در هنگام ملاقات و دیدار یكى از عزیزانى كه مدتى است او را ندیده‏اید، روبوسى و مصافحه نشانه پرستش آن فرد مى‏باشد و كار زشت و ناپسندى است؟
در كتب اخبار و روایات، بابى تحت عنوان «ثواب هدیه دادن به مؤمن» وجود دارد و رسول گرامى اسلام صلى الله علیه و آله هم بر آن سفارش نموده‏اند. بنابراین زمانى كه شخصى به دیدار و ملاقات كسى مى‏رود، هدیه بردن او نشانه‏اى از انسانیت اوست و از نظر اسلام نیز مستحب مؤكّد است. حال هنگامى كه به دیدار یكى از دوستان یا بستگان متوفى خود مى‏روید، چه هدیه‏اى مى‏توان برایش برد؟ آیا مى‏توان باز همان گل، كتاب، كمپوت و میوه را براى او برد؟ یا این‏كه با قرآن خواندن، صلوات فرستادن، دعا كردن، ذكر و نماز خواندن و ... برایش خیرات مى‏فرستید؟ به دلیل آشكار و واضح بودن پاسخ این سؤال، توصیه شده است تا براى ارواح والدین و مؤمنین نماز هدیه نمایید. نماز هدیه باید دقیقاً ویژگى بقیه نمازهاى یومیه را داشته باشد و عیناً مانند آن‏ها باشد، یعنى هم قربه الى اللَّه و هم رو به قبله باشد. در حال خواندن چنین نماز هدیه‏اى با شرایط فوق، چه نشانه‏اى از شرك مى‏توان یافت؟! بر این اساس است كه پیشوایان دینى تأكید نموده‏اند كه زائرین‏ پس از زیارت ائمه، دو ركعت نماز قربه الى اللَّه خوانده و ثوابش را نثار روح آن‏ها نمایند. به دنبال علاقه وافر شیعیان به امیرالمؤمنین على علیه السلام طبیعى است اگر شیعه بخواهد نسبت به كسى شرك ورزد و یا درباره او غلو نماید لاجرم بایستى این كار را براى امیرالمؤمنین على علیه السلام از همه بیشتر و شدیدتر انجام دهد. بنابراین پس از بررسى آداب زیارت آن‏امام، چنانچه آثار شرك در زیارت‏نامه امام‏على علیه السلام وجودنداشته باشد، منطقى است كه در زیارت نامه بقیه ائمه كه اولاد او مى‏باشند نیز آثار شرك وجود نداشته باشد.
در آداب زیارت ایشان آمده است: چون به خندق كوفه رسیدى بگو «اللَّه أكبر أهل الكبریاء و المجد و العظمة اللَّه أكبر أهل التكبیر و التقدیس ...» و چون به دروازه نجف رسیدى بگو الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما كُنَّا لِنَهْتَدِیَ لَوْ لا أَنْ هَدانَا اللَّهُ ... و چون به در ورودى صحن مطهر رسیدى بخوان‏ «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِیكَ لَهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّدا عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ ...» و وقتى كه به بقعه مباركه رسیدى بخوان‏ «أَشْهَدُ أَنْ لا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَرِیكَ لَهُ ...». سپس زیارت‏هاى گوناگون دیگرى كه شامل سلام بر پیامبر و امیرالمؤمنین علیه السلام است را بخواند. پس از اتمام زیارت نامه، دو ركعت نماز به عنوان هدیه براى آن امام بخواند. نماز هم باید با همان ویژگى فوق و با نیت تقرب به خدا و رو به قبله باشد. پس از فراغت از نماز و در تعقیبات نماز، این دعا را باید بخواند «پروردگارا دو ركعت نماز به سوى سید و مولاى خود، ولى تو و برادر رسول تو، امیرالمؤمنین على ابن ابى‏طالب علیه السلام هدیه نمودم ...
« المزار، ص 50؛ تاریخ بغداد، ج 4، ص 468؛ شبهاى پیشاور، ص 246 ».»
تا آنجا كه میگویند: خدایا براى تو نماز و ركوع و سجده كردم زیرا براى غیر تو نماز و ركوع و سجود جائز نیست كه خدائى غیر از تو نیست ...
آیا زیارت‏نامه‏اى كه از آغاز تا فرجامش ذكر است و حمد و ستایش خدا و وحدانیت حق و شهادت به رسالت محمد صلى الله علیه و آله، اگر على علیه السلام را عبد صالح خدا بخواند شرك است؟! باید گفت نه تنها شرك نیست كه توحید محض است؟!
اما درباره بوسیدن ضریح و قبور ائمه كه بسیارى از مخالفان شیعه آن را حمل بر سجده مى‏كنند باید گفت: اولًا «اعمال هر كسى در گرو نیت او مى‏باشد
« شرح سنن النسائى، ج 7، ص 242؛ فتح البارى، ج 1، ص 9 »». ثانیاً بوسیدن ضریح و قبور ائمه به قصد سجده بر آن‏ها نیست بلكه براى اظهار شدت و كثرت علاقه و محبت به آن‏ها است. بنابراین، این كار به منزله تكریم و تعظیم آن‏ها است و هیچ شیعه‏اى به قصد و نیت خدا بودن یا شریك براى خدا قرار دادن، هرگز این چنین بر روى خاك نمى‏افتد. اگر اینگونه اعمال شرك و كفر مى‏بود پیامبران گذشته چنین كارهایى را انجام نمى‏دادند. همانطور كه مى‏دانید قبلًا در زمان حضرت یوسف و یعقوب علیهما السلام كه هر دو پیامبر الهى بوده‏اند، اینگونه كارها انجام مى‏شده است. قرآن مجید مى‏فرماید: وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ یا أَبَتِ هذا تَأْوِیلُ رُءْیایَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّی حَقًّا؛ پدر و مادر را بر تخت نشاندند و آنگاه به خاك افتادند و او را سجده نمودند.
در آن هنگام یوسف به پدرش گفت: این تعبیر خوابى است كه قبلًا دیده‏ام و پروردگار آن خواب‏ را محقق گردانید
« یوسف (12): 100»». در مقابل این عمل نه حضرت یوسف و نه پدرشان حضرت یعقوب آن‏ها را منع نكرده‏اند.
سجده روى خاك یا تربت حضرت سید الشهدا علیه السلام سجده براى خداست نه سجده به خاك، همانند سجده فرشتگان به آدم كه اطاعت خداوند و انجام فرامین او بودند. آنكه آدم در برابر خدا قرار گرفته و به جاى خداوند به او سجده شود.
آیا مى‏توان گفت كه آن دو پیامبر الهى و نیز ملائكه مشرك بوده‏اند و فقط ابلیس موحد بوده است؟ سجده بر آدم به نص صریح قرآن توحید محض و به فرمان الهى بوده است.
اما درباره بوسیدن و لمس كردن در و دیوار و ضریح معصومین و امام زاده‏ها و اشیاى متعلق به آنان باید گفت: این كار نه تنها بدعت و حرام نیست بلكه به دلیل متبرك بودن آن‏ها ریشه در رفتار پیامبران پیشین نیز دارد. در قرآن مجید آمده است كه وقتى حضرت یوسف خود را به برادرانش معرفى نمود و آن‏ها را مورد عفو و بخشش قرار داد، به آن‏ها گفت: اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلى‏ وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً؛ پیراهنم را با خود نزد پدرم ببرید و بر صورتش افكنید تا دیدگانش بینا گردد «
یوسف (12): 93»». سپس در جاى دیگرى از همین سوره آمده است: فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ أَلْقاهُ عَلى‏ وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً؛ چون مژده دهنده نزد پدر آمد، پیراهن را بر صورت پدر افكند و یعقوب بینایى خود را بازیافت. یوسف (12): 96»
آیا مى‏توان رفتار این دو پیامبر الهى- یوسف صدیق كه توصیه به مالیدن پیراهن بر چشمان پدرش نموده و یعقوب كه آن را انجام داده است- را شرك به خدا و حرام دانست؟ آن هم داستانى كه از زبان قرآن مجید نقل شده است؟
علاوه بر این، در صحیح بخارى از عبداللَّه بن عمر نقل شده است كه: «پیامبر را در حالى دیدم كه حجرالاسود را لمس مى‏كرد و مى‏بوسید «
مسند احمد، ج 1، صص 16 و 26؛ صحیح بخارى، ج 2، ص 160 »». بر همین مبنا است كه كلیه مسلمین جهان به هنگام زیارت خانه خدا، براى لمس كردن و بوییدن حجرالاسود مدتها به صف مى‏ایستند. حال كه بوسیدن سنگ حجرالاسود و لمس كردن پیران یوسف و مالیدن بر چشم مجاز مى‏باشد، بدیهى است كه مى‏توان در و دیوار و ضریح امامان را لمس نمود و بوسید، زیرا تفاوتى بین اشیا (از جهت متبرك بودن آن‏ها) وجود ندارد؟! باید توجه داشت بوسیدن قبور ائمه از روى «محبت» است نه از روى «عبودیت»، و آیا هركسى را از روى محبت بوسیدند، عبادت كرده‏اند؟!! مانند بوسیدن فرزند، بوسیدن عكس و یا وسائلى كه یادگار فرزندى است كه به مسافرت رفته و یا از دنیا رفته، شرك است‏










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 3 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی
در كتب ادعیه شیعیان، زیاد دیده مى‏شود كه از امامان خود طلب حاجت مى‏كنند. آیا از غیر خدا طلب حاجت كردن، دلالت بر شرك شیعیان ندارد؟
حتى فقیران شیعه در معابر عمومى یاعلى، یا حسین، یا ابوالفضل، یا امام رضا مى‏گویند و كمتر كسى از آن‏ها از كلمه یا اللَّه استفاده مى‏كند كه همگى آن‏ها از مظاهر شرك است ؟

اگر صرف حاجت خواستن و تقاضا نمودن از مخلوق، شرك باشد پس تمام خلایق مشركند و اصلًا نمى‏توان موحدى پیدا نمود. واضح است كه روابط اجتماعى جوامع انسانى بر پایه نیاز به یكدیگر بنا شده و كمك خواستن از دیگران در دنیا متداول است. به طورى كه به سوى یكدیگر رفته و بدون این‏كه نامى از خداى متعال برده شود تقاضاى كمك از دیگرى مى‏نمایند. مثلًا:
مریضى به مطب پزشكى مى‏رود و از او درخواست مداوا و معالجه مى‏كند.یا غریقى در آب فریاد مى‏زند كه از غرق شدن نجاتش دهند. یا مظلومى به دادگاه مى‏رود و از قاضى تقاضاى دادرسى مى‏كند. یا طلبه و دانشجویى نزد استاد رفته و تقاضاى آموزش و یادگیرى مى‏كند. یا كسى كه اموالش به سرقت رفته به كلانترى مى‏رود و تقاضاى پیداكردن اموال مسروقه را دارد. یا كسى به نانوایى مى‏رود و تقاضاى چند قرص نان مى‏كند.
آیا مى‏توان همگى این افراد را به دلیل این كه در محاورات خویش، نامى از خداى متعال نمى‏برند مشرك دانست؟ یقیناً پاسخ منفى است. حتى بالاتر از همه این‏ها، انبیا نیز از خلایق، تقاضاى كمك و یارى مى‏طلبیده‏اند. در سوره نمل توجه و دقت شود كه حضرت سلیمان به حضار مجلس گفت: قالَ یا أَیُّهَا الْمَلَؤُا أَیُّكُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ قالَ عِفْرِیتٌ مِنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ قالَ الَّذِی عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِیكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ یَرْتَدَّ إِلَیْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّی‏؛ (نمل (27): 38 تا 40)كدامیك از شما تخت بلقیس را قبل از این‏كه او نزد من آید و تسلیم امر من شود به اینجا خواهید آورد؟ از آن میان عفریت جن گفت:
من در آوردن تخت او به اندازه‏اى قادر و امینم كه قبل از آن‏كه تو از جایگاه قضاوت خود برخیزى آن را به حضورت مى‏آورم. كس دیگرى كه به بعضى از علوم كتاب الهى دانا بود (آصف بن برخیا) گفت: من پیش از آن‏كه چشم بر هم زنى تخت او را به اینجا مى‏آورم. چون سلیمان سریر را نزد خود مشاهده كرد گفت: این توانایى از فضل خداى من است‏ ». بدیهى است كه تخت بلقیس با آن عظمت را از راه دور آوردن، آن هم در یك چشم بر هم زدن كار مخلوق عاجز نیست.
بنابراین از تقاضا و استمداد طلبیدن سلیمان، جهت انتقال تخت بلقیس مى‏توان دریافت كه صرف كمك خواستن و تقاضا نمودن شرك نیست، زیرا شرك یك امر قلبى است.
از طرف دیگر خلفاى اول و دوم، مخصوصاً به هنگام قضاوت و داورى بین مردم- كه خود از آن عاجز بودند- به امیرالمؤمنین علیه السلام مراجعه نموده و استمداد مى‏طلبیدند.
نمونه‏هاى این استمداد در «مناقب» و «جلوه‏هایى از عدالت مولود كعبه» بسیار است. در زیر فقط به بیان یك مورد از مواردى كه خلیفه دوم- عمر بن الخطاب- به اهل‏بیت و عترت پیغمبر علیهم السلام توسل نموده تا به نتیجه برسد بسنده مى‏شود.
ابن حجر مكى در «صواعق محرقه» نقل مى‏كند:
در سال 17 هجرى مردم به دفعات زیادى براى استسقا (دعاى باران) مى‏رفتند و نتیجه نمى‏گرفتند تا این‏كه عمر- خلیفه دوم- گفت: فردا به وسیله كسى كه دعایش مستجاب مى‏گردد طلب آب خواهم كرد. خلیفه خود نزد عباس عموى پیغمبر رفت و گفت: با ما بیرون بیا تا به وسیله تو از خداوند متعال طلب آب نماییم. عباس گفت: باید صبر نمود تا وسیله آن مهیا شود. آنگاه به بنى‏هاشم خبر داد كه لباس پاك پوشیده و بوى خوش نیز استعمال كنند. سپس امام على علیه السلام در جلو و امام حسن علیه السلام در سمت راست و امام حسین علیه السلام در سمت چپ و بنى‏هاشم در پشت سر آن‏ها حركت كردند. جناب عباس به عمر گفت: كس دیگرى را با ما نفرست. آن‏ها رفتند تا به مصلى رسیدند و جناب عباس دست به دعا برداشت. جابر نقل مى‏كند كه هنوز دعا تمام نشده بود كه ابرها به حركت در آمد و باران باریدن گرفت. امام بخارى نیز در صحیح خود از عمر چنین نقل مى‏كند:
«پروردگارا! ما به واسطه عموى پیغمبرمان به تو متوسل شدیم تا باران به ما عطا كنى. پس خداوند به آن‏ها باران عطا كرد








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 26 دی 1393 :: نویسنده : مهدی
پرسش: نظر شیعیان درباره دو كتاب صحیح بخارى و صحیح مسلم (و سایر صحاح) كه بعد از قرآن مجید مرجع معتبر اهل سنت مى‏باشد، چیست؟
پاسخ: بسیارى از علماى اهل سنّت، مثل شهاب الدین احمد بن محمد قسطلانى در «ارشاد السارى»، علامه ابوالفضل جعفر بن ثعلب شافعى در كتاب «الامتاع فى احكام السماع»، شیخ عبد القادر بن محمد قرشى حنفى در «جواهر المضیئه فى طبقات الحنیفه» و شیخ الاسلام ابو زكریاى نووى در شرح صحیح و ابن القیم در «زاد المعاد فى هدى خیر العباد» و ... صریحاً به برخى از احادیث صحیحین انتقاد داشته و اعتراف دارند كه بسیارى از احادیث ضعیف غیر صحیح در صحیحین موجود است؛ بعضى از روایات غیر صحیح، خنده آور و بعضاً كفرآمیز در آن‏ها وجود دارد. از جمله، اخبار كفرآمیزى درباره اعتقاد به جسمانیت و رؤیت جسمانى پرورودگار در دنیا و آخرت وجود دارد. به‏طور مثال در باب فضل السجود من كتاب الأذان از جلد اول، باب الصراط من كتاب الرقاق از جلد چهارم و صفحه 86 جلد اول صحیح بخارى، مطالبى در باب‏ «إثبات رؤیة المؤمنین ربهم فی الآخرة» وجود دارد كه دو نمونه آن در زیر آورده مى‏شود.
«همانا شعله‏هاى آتش پیوسته زیاد مى‏گردد و آرام نمى‏گیرد تا آن‏كه خداوند پاى خود را بر روى آتش نهاده و امر مى‏كند كه تا این زمان كافى است‏
« دفع شبه التشبیه ص 17؛ شبهاى پیشاور، ص 195 «قال أبو هریرة: «أنّ النّار تزفر و تتغیّظ تغیّظاً شدیداًفلا تسكن حتّى یضع قدمه فیها فتقول قط قط أی حسبی حسبی»همچنین ابو هریره روایت نموده كه عده‏اى از مردم از رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله پرسیدند: «آیا پروردگار خود را در روز قیامت مى‏بینیم؟ ایشان فرمود: آرى خواهید دید، مگر در یك روز صاف و آفتابى، در هنگام ظهر از مشاهده خورشید ضررى به شما مى‏رسد؟ عرض كردند: خیر، پس فرمود:
آیا دیدن تمامى قرص ماه در شبهاى بدون ابر به شما ضررى مى‏رساند؟ عرض كردند خیر. ایشان در ادامه فرمود: لذا رؤیت پروردگار در قیامت به شما ضررى نخواهد رساند، همانطورى كه از دیدار یكى از آن دو به شما ضررى نمى‏رسد. چون روز قیامت فرا رسد، از جانب خداوند اعلام مى‏شود كه هرگروهى معبود خود را تبعیت كند. پس افرادى كه غیر از خالق یگانه (بت‏ها) را پرستش كرده‏اند، همگى در آتش پرتاب مى‏شوند.
به‏طوریكه به جز افرادى كه خداوند یگانه را پرستش كرده‏اند فرد دیگرى، خوب یا بد، در خارج جهنم باقى نماند. در آن حال، خالق عالمیان به صورت خاصى كه بشر مى‏تواند او را ببیند مى‏آید، و مى‏فرماید: من خالق شما هستم. مؤمنین مى‏گویند: اگر تو خدا باشى، پناه به خدا مى‏بریم! ما گروهى نیستیم كه غیر از خالق یكتا را عبادت كرده باشیم. خداوند در جواب مى‏گوید: آیا بین شما و خداوند نشانه‏اى است كه با آن نشانه، خدا را بینید و بشناسید؟ جواب دهند: آرى، پس خداوند ساق پاى خود را باز مى‏كند (یعنى پاى خود را عریان نشان دهد) آنگاه مؤمنین سر خود را بالا نموده و خداوند را در همان صورتى كه نخستین بار دیده‏اند مى‏بینند. پس مى‏فرماید: من خداى شما هستم. آن‏ها هم اقرار كنند كه تو خداى ما هستى‏
« مسند احمد، ج 2، ص 275؛ صحیح بخارى، ج 1، ص 195؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 112». اصلا در این كتاب بابى (فصلى) تحت عنوان «اثبات رؤیت خداى متعال» وجود دارد. در صورتى كه قرآن مجید، رؤیت پروردگار را صریحاً نفى نموده و در قرآن مجید مى‏فرماید: لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِكُ الْأَبْصارَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ؛ «هیچ چشمى او را درك نمى‏كند و او همه دیدگان را مشاهده مى‏كند.
او لطیف و نامرئى و به همه چیز آگاه است‏
« انعام (6): 103»وقتى حضرت موسى علیه السلام بر حسب فشار بنى‏اسراییل به هنگام مناجات، تقاضاى رؤیت پروردگار را نمود رَبِّ أَرِنِی أَنْظُرْ إِلَیْكَ؛ خدایا خود را به من آشكار نما تا تو را مشاهده نمایم، خداوند در پاسخ موسى گفت: قالَ لَنْ تَرانِی‏؛ «هرگز تا ابد مرا نخواهى دید». « اعراف (7): 143» اما عده‏اى استناد به این پاسخ امام على علیه السلام: «خدایى را كه نبینم عبادت نمى‏كنم» « تفسیر صافى، ص 84؛ شرح الاسماء الحسنى، ج 1 صص 64 و 189، ج 2 ص 24؛ اللمعة البیضاء، ص 169» به سؤال مرد یهودى كه از ایشان پرسید: آیا در وقت عبادت خدا را مى‏بینى؟ اشاره مى‏كنند و نتیجه مى‏گیرند كه حق تعالى دیدنى است. شیخ صدوق در كتاب «توحید» خود و شیخ كلینى در «اصول كافى» باب ابطال الرؤیه این خبر را به طور كامل چنین نقل مى‏كنند: «عالم یهودى از امیرالمؤمنین علیه السلام سؤال كرد: آیا در وقت عبادت خدا را مى‏بینى؟ حضرت فرمود: خدایى را كه نبینم عبادت نمى‏كنم. سؤال كرد چگونه او را مى‏بینى؟ فرمود: ذات بارى تعالى را با چشم سر نمى‏بینم، بلكه او را با چشم قلب به نور حقیقت و ایمان مى‏بینم‏ « بحار الانوار، ج 4، ص 44 و ج 41، ص 16؛ اضواء الصحیحین، ص 151»بسیارى از علماى سنى، همانند قاضى بیضاوى و جاراللَّه زمحشرى رؤیت جسمانى خداى تعالى را محال عقلى دانسته‏اند. از آنجایى كه فقط اجسام عنصرى با چشم سر قابل رؤیت مى‏باشند، لذا اعتقاد به رؤیت خداوند، چه در دنیا و چه در آخرت، قطعاً به معناى آن است كه خدا را محاط خود در جهت خاص قرار داده و براى ذات او قائل به جسمانیت شویم.
بنابراین، خرافات بسیارى كه در صحیحین وجود دارد اعتبار آن‏ها را مخدوش مى‏كند. مثلًا امام بخارى در كتاب غسل خود، مسلم در باب فضائل موسى علیه السلام و امام احمد حنبل در جزء دوم مسند خود از ابوهریره چنین نقل نموده‏اند: قوم بنى‏اسراییل همگى با هم و بدون ستر عورت به آب رفته، خود را شستشو داده و به عورت‏هاى یكدیگر نگاه مى‏كردند. چون این كار براى آن‏ها رسم و عادت شده بود، زشتى و قباحت آن از بین رفته بود. فقط حضرت موسى علیه السلام به تنهایى به آب مى‏رفت تا كسى عورت او را نبیند.
‏بنى‏اسراییل این كار او را دلیل بر نقص وى پنداشته و تصور مى‏كردند كه مثلًا ایشان فتق دارد و نمى‏خواهد كسى از آن مطلع شود. روزى كه حضرت موسى علیه السلام جهت غسل به داخل آب رفته بود، لباس‏ها را در آورده و بالاى سنگى گذاشت، سنگ با لباس موسى فرار نمود، موسى علیه السلام به دنبال او مى‏رفت و مى‏گفت: اى سنگ، لباس هایم را كجا مى‏برى؟ سنگ آن قدر با لباس موسى رفت و موسى علیه السلام همچنان لخت و بدون ستر عورت او را تعقیب كرد، تا آن‏كه بنى‏اسراییل توانستند به عورت حضرت موسى علیه السلام نظر افكنند، و بالاخره دریافتند كه موسى عیب و نقصى (فتق) ندارد. پس از آن، سنگ از حركت باز ایستاد، موسى علیه السلام لباس‏هایش را گرفت و چنان بر سنگ تازیانه زد كه سنگ شش یا هفت بار ناله كرد!
« مسند احمد، ج 2، ص 315؛ صحیح بخارى، ج 4، ص 129؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 183؛ سنن الترمذى، ج 5، ص 38»نسبت دادن چنین عملى به هر یك از ما چقدر زشت و سخیف است؟ چه رسد به این‏كه آنرا به پیغمبر اولوالعزمى نسبت دهند. آیا مى‏توان باور نمود كه سنگ به حركت در آید و لباس‏ها را ببرد و در واكنش به تازیانه زدن ناله هم بكند؟! در پاسخ این سؤال عده‏اى حركت سنگ را مثل سایر معجزات، از قبیل اژدها شدن عصاى موسى مى‏دانند، و از این موضوع غافلند كه صدور معجزات و خرق عادات بدان جهت است كه خصم را در مقابل صدور آن عمل عاجز و حق را ظاهر نماید. در صورتى كه این عمل سنگ، فقط فضاحت را آشكار نموده و اصلًا احقاق حقى در كار نبوده است.
خبر دیگرى از ابوهریره در جلد اول و جلد دوم صحیح بخارى و نیز در جلد دوم صحیح مسلم بدین‏گونه نقل شده است: «وقتى ملك الموت به خدمت موسى علیه السلام رسید، به محض این‏كه از او خواست تا دعوت پروردگار را اجابت كند، حضرت موسى علیه السلام چنان سیلى به چشم ملك الموت زد كه چشمش كور شد. پس ملك الموت به سوى پروردگار برگشت و گفت: مرا به سوى بنده‏اى فرستادى كه اراده مردن ندارد و چشم مرا كور نمود.
آنگاه خداوند چشم ملك الموت را سالم نمود و به او فرمود: به سوى بنده‏ام برگرد و بگو: اگر طالب زندگى دنیا هستى، دست خود را بر پشت گاوى بگذار، هر چه مو به دستت آمد به همان مقدار بر سالهاى زندگانى تو اضافه خواهد شد
« مسند احمد، ج 2، ص 315؛ فتح البارى، ج 6، ص 315؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 61، ص 178»سپس امام احمد حنبل و محمد بن جریر طبرى چنین نتیجه‏گیرى مى‏كنند كه تا آن هنگام ملك الموت به صورت علنى و آشكار براى قبض روح مى‏آمد، ولى بعد از آن واقعه مجبور شد كه پنهانى و مخفیانه براى قبض روح بیاید (شاید از ترس آن‏كه هر دو چشمش كور نشود!)
مثالى دیگر؛ بخارى در جلد دوم صحیح خود باب «اللهو بالمحراب» و نیز مسلم در جلد اول صحیح خود باب «الرخصة فى اللعب الذى ...» از ابوهریره نقل مى‏كنند: «در یك روز عید، جمعى از سیاحان سودانى در مسجد رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله جمع شده بودند و با اسباب لهو و لعب، مردم را سرگرم مى‏كردند. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله به عایشه فرمود: آیا مى‏خواهى تماشا كنى؟ عایشه پاسخ داد آرى یا رسول‏اللَّه. سپس حضرت، عایشه را طورى بر پشت خود سوار نمود كه سرش را از روى شانه آن حضرت كشیده و صورت خود را به صورت مباركش گذارد. حضرت آن‏ها را مرتبا ترغیب مى‏نمود تا بهتر و خوبتر بازى كنند و عایشه لذت ببرد!. تا آن‏كه عایشه خسته شد و پیغمبر صلى الله علیه و آله او را بر زمین گذاشت!». آیا چنین اخبارى، جعل و بهتان به پیامبران الهى نیست؟!!
به دلیل وجود اخبار مشابهى كه در صحیحین آمده است، اخبار آن‏ها باید مورد بررسى و تأمل قرار گیرد. چون در تاریخ، افراد زیادى مثل ابوهریره‏ «2» بوده‏اند كه با دریافت پول از دربار معاویه، حدیث جعل مى‏كرده‏اند. لذا این گونه احادیث، در میان صحیحین زیاد به چشم مى‏خورد. در كتاب «صحیح بخارى» خوارج نهروان ثقه‏ شمرده شده‏اند. مثلًا عمران‏بن حطان را كه از سران خوارج بوده و در مدح ابن ملجم مرادى شعر سروده، ثقه دانسته است. یاران حجاج بن یوسف از جمله اسماعیل بن اوسط البجلى را كه قاتل سعید بن جبیر بوده، ثقه دانسته است. عمر بن سعد كه قاتل امام حسین علیه السلام بوده را نیز ثقه دانسته است. بخارى روایت از امام صادق علیه السلام را ترك كرده، حال آن‏كه شافعى و دیگران ایشان (امام صادق علیه السلام) را ثقه دانسته‏اند.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 دی 1393 :: نویسنده : مهدی
پرسش: شیعیان به چند دسته تقسیم مى‏شوند و كدامیك از آنان بر حق مى‏باشند؟
پاسخ: شیعیان واقعى كه همان بندگان مطیع خدا و پیروان خاندان رسالت مى‏باشند، بیش از یك گروه نیستند. شیعیان، دوازده امامى هستند كه امام اول آن‏ها على ابن ابى‏طالب علیه السلام است و فرزندانش حسن و حسین ... تا حضرت حجت مهدى صاحب الزمان (عج)- كه هم اینك از دیده‏ها پنهان است، امامان بعدى آن‏ها مى‏باشند. در طول تاریخ گروه‏هاى منحرف دیگرى به نام تشیع و شیعه ظهور نموده‏اند كه غیر از مذهب شیعه دوازده امامى كه از طرف پیامبر و امیرالمؤمنین على علیه السلام منصوص است، سه دسته دیگر خود را پیرو امیرالمومنین على علیه السلام مى‏دانند، (فرقه‏هاى دیگرى هم بوده‏اند كه منقرض شده‏اند). این سه دسته عبارتند از:
1. زیدیه؛ كه خود را پیرو زید بن على بن الحسین علیه السلام مى‏دانند و مبادى اعتقادى آن‏ها با مذهب اثنى عشرى از هر نظر متفاوت است و در یمن و اطراف آن حضور دارند.
البته خود زید بن على بن الحسین تابع برادر بزرگترش امام محمد باقر علیه السلام بود و هیچگونه ادعایى نداشته است.
2. اسماعیلیه؛ كه خود را پیرو اسماعیل فرزند امام صادق علیه السلام مى‏دانند (و در گذشته حكومت فاطمیان را در مصر داشته‏اند و دانشگاه الازهر بنام جامعة الزهرا را تأسیس كرده‏اند كه با رفتن آن‏ها تغییر نام گرفته) و اكنون در ایران و مصر حضور دارند. اسماعیل در زمان حیات امام صادق علیه السلام فوت كرد و خود حضرت ایشان را تشییع و بخاك سپرد و در چند محل از حاضرین در مرگ وى استشهاد كرد.
3. رفَضَه و غلاة؛ كه در مورد امیرالمؤمنین علیه السلام غلو تا حد الاهیت مى‏كنند كه آن‏ها جزو دسته بندى شیعیان به‏حساب نمى‏آیند و همانطور كه گذشت شیعیان آن‏ها را كافر مى‏دانند و امیرالمؤمنین از آن‏ها برائت جسته‏اند.
در مقابل این سه گروه، فرقه دیگرى وجود دارد كه شیعه امامیه اثنى عشرى‏ (دوازده امامى) نام دارند و شیعه واقعى هستند. این گروه معتقد به ذات واجب الوجود حضرت احدیت- جل و علا- مى‏باشند كه احد و واحد است، نظیر و شبیه و عدیل ندارد، نه جسم است و نه صورت، نه عرض است و نه جوهر و از جمیع صفات امكانیه مبرا است.
او را خالق اعراض و جواهر مى‏دانند و شریكى در خلق موجودات و در افاضه فیوضات براى او قائل نیستند.
چون ذات واجب الوجودش هرگز قابل رؤیت نیست و از طرفى نیز خلق محتاج راهنمایى و هدایت اوست، لذا فرستادگان و رسولانى را از جنس بشر برگزیده، و آنان را با دلالیل، براهین، معجزات، بیّنات و دستورهاى كافى، به اقتضاى احتیاجات هر زمان، براى هدایت بشر فرستاده است. تعداد آن‏ها بسیار مى‏باشد؛ امّا تمامى آن‏ها تحت اوامر پنج پیغمبر اولو العزم یعنى:
1. نوح شیخ الانبیا علیه السلام‏
2. ابراهیم خلیل الرحمن علیه السلام‏
3. موسى كلیم اللَّه علیه السلام‏
4. عیسى روح اللَّه علیه السلام‏
5. محمد مصطفى خاتم الانبیا صلى الله علیه و آله؛
هادى و راهنماى بشریت بودند. شیعه معتقد است كه دین و شریعت محمد صلى الله علیه و آله تا قیامت باقى است. بنابراین «آنچه كه محمد حلال نموده تا روز قیامت حلال و آنچه را حرام نموده تا روز قیامت حرام است و شریعت او تا روز قیامت مستمر و پا بر جا است» « النص و الاجتهاد، ص 1؛ وسایل الشیعه، ج 18، ص 124 حدیث 47؛ التحفة السنیه، ص 113»
طبق اعتقاد شیعیان واقعى، خداوند متعال براى جمیع اعمال آدمى، سزا و جزایى معین فرموده كه در بهشت و دوزخ به آن‏ها داده مى‏شود. به همین جهت معتقد به یوم الجزا است، یعنى در آن روز تمام خلایق از ابتداى آفرینش تا آخرین نفر، دو باره زنده و به صحراى محشر آورده مى‏شوند و پس از رسیدگى و محاكمه، به سزا یا جزاى اعمال‏ خود مى‏رسند. سند محكم و ثابت شیعیان، همین قرآن كریم است كه از زمان رسول اللَّه صلى الله علیه و آله تا كنون دست نخورده و تحریف نشده مى‏باشد و شیعیان عامل به دستورات آن هستند. شیعیان به همه احكام واجب مندرج در قرآن از قبیل نماز، روزه، زكاه، حج، جهاد و غیره معتقدند. همچنین از كلیه معاصى و گناهان كبیره و صغیره نظیر شراب، قمار، زنا، لواط، ربا، قتل نفس و ظلم و ستم و غیر آن‏ها كه در قرآن مجید و اخبار اهل‏بیت منع شده است، باید اجتناب نمایند.
از آنجایى كه شیعیان بر این عقیده‏اند كه همانگونه كه احكام و دستورات الهى آورنده‏اى دارد كه حكیم متعال او را برگزیده و معرفى نموده است، باید نگاهدارنده‏اى هم داشته باشد تا بعد از وفات آورنده (پیامبر خدا صلى الله علیه و آله) حافظ، حارس و نگهبان آن دین و شریعت باشد. همانگونه كه خداوند این آورنده و پیغمبر را به مردم معرفى نموده است، بایستى وصى خلیفه و نگهدارنده دین را انتخاب و به وسیله آورنده دین (پیغمبر) به امت معرفى نماید. چون تمامى انبیا، اوصیا و جانشینان خود را به امر خداى متعال معرفى نموده‏اند، خاتم الانبیا كه افضل و اكمل همه آن‏ها مى‏باشد، براى جلوگیرى از اختلاف و فساد در بین امتش آن‏ها را به حال خود رها ننموده و بر اساس همین سنت، اوصیاى خود را به امر پروردگار معرفى نموده است. تعداد این اوصیا كه از جانب خداى متعال معرفى شده‏اند، دوازده نفر به شرح زیر مى‏باشند:
1. اوّل آن‏ها سید الاوصیا على ابن ابى‏طالب علیه السلام؛
2. پس از او فرزندش حسن علیه السلام؛
3. سپس برادرش الحسین علیه السلام؛
4. سپس فرزندش على زین العابدین علیه السلام؛
5. سپس فرزندش محمد باقر العلوم علیه السلام؛
6. سپس فرزندش جعفر الصادق علیه السلام؛
7. سپس فرزندش موسى الكاظم علیه السلام؛
8. سپس فرزندش على الرضا علیه السلام؛
9. سپس فرزندش محمد التقى علیه السلام؛
10. سپس فرزندش على النقى علیه السلام؛
11. سپس فرزندش حسن العسكرى علیه السلام؛
12. سپس فرزندش محمد المهدى علیه السلام و هو حجّة القائم الذی غاب عن الانظار لا عن الأمصار ملأ اللَّه الأرض به قسطاً و عدلًا كما ملئت ظلماً و جوراً.
بر اساس اعتقاد شیعیان، این دوازده امام بر حق از جانب پروردگار و به وسیله پیامبر گرامى اسلام صلى الله علیه و آله معرفى شده‏اند كه بنابر اخبار متواتر، امام دوازدهم آن‏ها غیبت اختیار نموده است. در حقیقت خداوند آن وجود مقدس را براى رفع ظلم و جور، و نیز نشر عدالت به عنوان ذخیره و مصلح كل قرار داده است.
این اخبار در احادیث اهل سنت نیز موجود است.







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 دی 1393 :: نویسنده : مهدی
شیعیان و دلایل گفتن سلام و صلوات بر معصومین و امامان‏
پرسش: چرا موقعى كه شیعیان، نام امامان خود را مى‏برند به جاى رضى اللَّه عنهم از سلام اللَّه علیهم یا از صلوات اللَّه علیهم استفاده مى‏كنند. در صورتى كه بر طبق آیه شریفه‏ إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً؛ خداوند و فرشتگانش به روان پاك پیغمبر درود مى‏فرستند، اى اهل ایمان، شما هم بر او درود فرستاده و سلام گویید و تسلیم فرمان او شوید «احزاب56». بنابراین سلام و صلوات مخصوص نبى گرامى صلى الله علیه و آله‏ اسلام است و شیعیان بر خلاف نص صریح قرآن، عمل مى‏كنند. آیا این كار هم بدعت و هم غلو نیست؟
پاسخ: شیعیان نیز معتقدند كه عملى برخلاف نص قرآن مجید نباید انجام شود. اما مطالب سؤال فوق به دلیل زیر بدعت و غلو نمى‏باشد.
اولا آیه مورد اشاره فقط سلام و صلوات فرستادن بر رسول‏اللَّه را امر نموده و هرگز از سلام و صلوات فرستادن بر دیگران ممانعت ننموده است. مثلا در آیه 157 بقره‏ الَّذِینَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِیبَةٌ قالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ أُولئِكَ عَلَیْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ‏ خداوند صلوات را بر بندگان زیادى كه شامل این آیه شوند نثار مى‏كند، بلكه بر اساس آیه 42 احزاب‏ هُوَ الَّذِی یُصَلِّی عَلَیْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِیُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِینَ رَحِیماً، این درباره صلوات و در مورد سلام نیز، نه تنها منتفى نیست بلكه آیات قرآن آن را تشویق مى‏كند.
وَ إِذا جاءَكَ الَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِآیاتِنا فَقُلْ سَلامٌ عَلَیْكُمْ‏
(انعام- 54)
ملائكه بر مؤمنان سلام مى‏كنند، رعد آیه 24؛ و تحیت مؤمنان در بهشت به یكدیگر سلام است،
ابراهیم- 23.
تا اینجا مربوط به عامه اهل ایمان است كه درود و سلام بر آن‏ها منعى ندارد. اما در مورد اهل‏بیت پیامبر صلى الله علیه و آله به دلائل زیادى كه به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود از فضیلت بیشترى برخوردار است.
خداوند در سوره صافات مى‏فرماید: سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏یاسِینَ‏
« صافات (37): 130» و یا در همین سوره، مرتب بر سایر انبیاى عظام سلام مى‏فرستد: سَلامٌ عَلَى الْمُرْسَلِینَ‏ « صافات (37): 181»، سَلامٌ عَلى‏ نُوحٍ فِی الْعالَمِینَ‏ « صافات (37): 79»، سَلامٌ عَلى‏ إِبْراهِیمَ‏ « صافات (37): 109»، سَلامٌ عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ‏ « صافات (37): 120»، واضح است كه در این آیات، نوح، ابراهیم، موسى و هارون جملگى پیامبران الهى هستند و بر آن‏ها سلام گفته است. اما (یاسین) یكى از نام‏هاى حضرت ختمى مرتبت است و سلام بر آل او یعنى سلام بر اهلبیت و اولاد او. بنابراین چون در هیچ جاى قرآن بر اولاد سایر پیامبران به جز اولاد حضرت محمد مصطفى صلى الله علیه و آله سلام نشده است، پس‏ سَلامٌ عَلى‏ إِلْ‏یاسِینَ‏ یعنى سلام بر اولاد خاتم الانبیا. مخصوصاً در قران مجید و به منظور روشنگرى بیشتر امت، پنج نام از دوازده نام مبارك پیغمبر را آورده است كه عبارتند از: (نون، یس، محمد، احمد و عبداللَّه)
از نظر علماى شیعه، مراد از آل یاسین یقیناً آل محمد مى‏باشد. بسیارى از علماى اهل سنت نیز این گونه برداشت نموده‏اند. مثلًا ابن حجر در صواعق محرقه از ابن عباس و جمعى دیگر از مفسرین نقل مى‏كند كه: «مراد از آل یاسین، آل محمد
« فتح البارى، ج 65، ص 265؛ ینابیع المودة لذوى القربى، ج 6 ص 435؛ تنبیه الغافلین، ص 146» مى‏باشد». این تفسیر را امام فخر رازى در جلد هفتم تفسیر كبیرش، نقاش از كلبى در باب دوم و نیز سید ابى‏بكر شهاب الدین علوى در باب اول كتاب‏ «رشفة الصادى من بحر فضائل بنى‏النبى الهادى» بیان كرده است. مهمتر از این مطالب آن چیزى است كه امام فخر رازى ذكر كرده است «اهل‏بیت آن حضرت در پنج چیز با آن حضرت برابرى مى‏كنند:
‏1. در سلام؛ كه خداى متعال فرموده است: سلام بر پیغمبر بزرگوار و نیز بر آل‏یاسین (یعنى سلام بر آل محمد).
2. در صلوات بر آن حضرت؛ كه در تشهد نماز، بر اهل بیت او صلوات فرستاده مى‏شود.
3. در طهارت؛ كه خداى متعال فرموده است: طه. یعنى اى طاهر و آیه تطهیر را نازل كرده است.
4. در تحریم صدقه؛ كه بر پیغمبر و بر اهل پیغمبر صدقه حرام است.
5. در محبت؛ كه خداى متعال فرموده است: بگو اگر شما خدا را دوست مى‏دارید، مرا متابعت كنید تا خدا شما را دوست بدارد. درباره اهل‏بیت آن حضرت فرموده است:
اى محمد؛ به آن‏ها (امت) بگو: من از شما بجز دوستى ذوالقربى و اهل بیتم اجر و مزدى نمى‏خواهم‏
« بحار الانوار، ج 23، ص 170 به نقل از ابن حجر در صواعق از قول فخر الدین رازى؛ نظم دررالسمطین، ص 293».
بخارى و مسلم در صحیح خود آورده‏اند كه پیغمبر فرمود: «بین من و اهل‏بیت من در صلوات جدایى نیندازید» به طورى‏كه وقتى آیه شریفه‏ إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً بر پیغمبر نازل گردید از ایشان سؤال شد: یا رسول‏اللَّه؛ چگونه بر شما صلوات بفرستیم؟ حضرت در پاسخ فرمود:
«اللهم صل على محمد و آل محمد»
. امام فخر رازى نیز در جلد ششم تفسیر كبیر پاسخ ایشان را چنین نقل مى‏كند: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَمَا صَلَّیْتَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِیمَ وَ بَارِكْ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ كَما بَارَكْتَ عَلَى إِبْرَاهِیمَ وَ عَلَى آلِ إِبْرَاهِیمَ إِنَّكَ حَمِیدٌ مَجِیدٌ». ابن حجر، دنباله این پرسش را چنین روایت مى‏كند كه پیغمبر فرمود: «صلوات بریده و بترا بر من نفرستید
« مصباح الفقیه، ج 2، قسمت 1، ص 370؛ شبهاى پیشاور، ص 182 «لا تصلّوا علىّ الصلاة البترا» و ادامه داد كه صلوات بترا مثل‏«اللهم صل على محمد»
مى‏باشد كه تكمیل شده آن باید به صورت‏ «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» باشد. حتى سید ابى‏بكر شهاب الدین علوى، از علماى اهل تسنن در باب دوم از كتاب‏ «رشفة الصادی من بحر فضائل بنی‏النّبی الهادی»، صلوات بر محمد و آل محمد را در تشهد نماز واجب شمرده است
یادآورى‏این نكته ضرورى‏است كه‏خود اهل سنت نیز بین على علیه السلام و سایر خلفا فرق مى‏گذارند ونوعاً درباره ایشان كرم‏اللَّه وجهه یا علیه السلام (نظیر فصول المهمّة) مى‏گویند و به نظر مى‏رسد كه رضى اللَّه عنه را نسبت به ایشان روا نمى‏دانند. زیرا موجب این گمان مى‏شود كه ایشان با دیگران برابر است و حال آن‏كه خود مى‏فهمند كه وجداناً این طور نیست.
خوب سلام و صلوات بر ائمه هدى علیهم السلام بدعت است! اما آیا حذف «حَىَّ عَلى‏ خَیْرِ الْعَمَلِ» در زمان خلیفه دوم سنت نیست؟ آیا تحریم متعه حج و متعه نساء در زمان او سنت نیست؟ آیا خواندن نوافل ماه مبارك رمضان بصورت جماعت سنت نیست؟ در حالى‏كه در زمان پیامبر خدا صلى الله علیه و آله و زمان خلافت ابوبكر و اوایل خلافت خلیفه دوم، «حَىَّ عَلى‏ خَیْرِ الْعَمَلِ» در اذان گفته مى‏شد، متعه حج و متعه نساء مورد عمل واقع مى‏شد و نوافل فرادى خوانده مى‏شد، و او به اجتهاد خود این تغییرات را ایجاد كرد، این‏ها بدعت و خروج از سنت است یا سلام كردن مؤمنان به یكدیگر و سلام آن‏ها بر فرزندان پیامبر خدا صلى الله علیه و آله؟







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 21 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
درباره وبلاگ

نقل مطالب با ذکر آدرس وبلاگ بلا مانع است
مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات