بادوستان
مطالبی خواندنی در مورد موضوعات اخلاقی وعرفانی وقرآنی
پنجشنبه 30 مهر 1394 :: نویسنده : مهدی
ضمن عرض تسلیت خدمت دوستان عزیز ،بخشی از فیلم مختار با موضوعیت حضرت عباس (س) خدمتتان تقدیم می شود.جهت دانلود  آدرس زیر را کلیک نمائیدالتماس دعا .http://uplod.ir/va7k3vzea9el/Hazrat_Abb_۰۰۰.mp4.htm




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 25 مهر 1394 :: نویسنده : مهدی


أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتیلِ الْمَظْلُوم، سلام بر آن كشته مظلوم ِ

أَلسَّلامُ عَلى أَخیهِ الْمَسْمُومِ ،سلام بر برادرِ مسمومش

 أَلسَّلامُ عَلى عَلِىّ الْكَبیرِ، سلام بر على اكبر

 أَلسَّلامُ عَلَى الرَّضیـعِ الصَّغیرِ، سلام بر آن شیر خوارِ كوچـك

 أَلسَّلامُ عَـلَى الاَْبْدانِ السَّلیبَةِ،  سلام بر آن بدن هاى برهـنه شده

 أَلسَّلامُ عَلَى الْعِتْرَةِ الْقَریبَةِ، سلام بر آن خانواده اى كه نزدیك (و همراه سَروَرشان) بودند

 أَلسَّلامُ عَلَى الْمُجَدَّلینَ فِى الْفَلَواتِ، سلام بر آن به خاك افتادگان در بیابان ها

 أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحینَ عَنِ الاَْوْطانِ، سلام بر آن دور افتادگان از وطن ها

 أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونینَ بِلا أَكْفان ، سلام بر آن دفن شدگـانِ بدون كفن

 أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاَْبْدانِ، سلام بر آن سرهاى جدا شده از بدن

بحار الانوارج98ص236





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

توضیحی در مورد توقیع (نامه) امام زمان(عج) به على بن‏ محمد سمرى (نایب چهارم از نواب اربعه در دوران غیبت صغری ) ( متن توقیع از کتاب منتخب الاثر ص400 نقل شده است)

بَسْمِ اللَّهِ الرّحمنِ الرَّحیمِ یا علیُ بنُ محمد السَّمَری‏ اعْظَم اللَّهُ أجرَ اخوانِك فیكَ فَانّكَ مَیِّتُ ما بینَك وَبَینَ ستةِ أیامٍ فَاجْمَعْ أمرَكَ وَلا تُوصِ الى‏ أحدٍ فَیَقُومَ مَقامَكَ بَعْدَ وَفاتِك فَقَد وَقَعَتِ الْغَیبَةُ التَّامَة فَلا ظُهُورَ الَّا بَعْدَ اذنِ اللَّهِ...

سَیأتی‏ لِشیعتی‏ مَنْ یدّعی‏ الْمُشاهِدةَ قَبْلَ خُروجِ السُّفیانی‏ وَالصَّیحَة وَهُو كَذابٌّ مفترٍ.

(بنام خداوند بخشنده مهربان اى على بن محمد سمرى خداوند اجر و پاداش دوستان و برادرانت را بیفزاید، شما در شش روز آینده فوت خواهى كرد كار خود را مرتّب كن و به‏عنوان نایب خاص و جانشینى خود، كسى را معرفى نكن، غیبت كبرى شروع مى‏شود و هر زمان كه خداوند اراده كند، ظهور خواهم كرد...

عدّه‏اى پیش از خروج سفیانى و صیحه آسمانى، ادعاى مشاهده و ملاقات من را خواهند نمود كه این‏ها دروغگو خواهند بود).

ملاحظه مى‏كنید كه در ذیل این نامه، آمده هر كس در زمان غیبت كبرى وقبل از خروج سفیانى و صیحه آسمانى كه هر دو از علائم ظهور حضرت است ادعاى ملاقات نماید، او دروغگو و حقه باز است ولذا باید دید كه این جمله را با آن همه حكایات فراوان چگونه باید توجیه كرد.

در پاسخ به اشكال فوق مى‏گوئیم اولًا این روایت نمى‏ تواند با آن همه حكایات متواتره كه ناقلین آنها از نیكان و مورد وثوق مى‏ باشند معارضه كند زیرا این اخبار متواتر قطعى است ولكن توقیع مذكور بر فرض صحّت سند، ظنى است، على الخصوص كه مفاد آن هم مربوط به احكام شرعیه نیست.

ثانیاً تمام علماء شیعه اتفاق دارند كه مشاهده و ملاقات با حضرت براى عدّه كثیرى اتفاق افتاده حتّى خود شیخ طوسى كه ناقل توقیع مى باشد نیز وقوع شرفیابى را پذیرفته است.

ثالثاً با توجه به اعتراف تعداد كثیرى از اولیا و نیكان درباره تشرّف مى ‏توان گفت كه مراد از (كذّاب مفتر) عمومیت ندارد، بلكه حمل مى ‏شود بر موردى كه طرف، ادعاى نیابت داشته باشد و شاهد بر این معنى این است كه امام عصر خطاب به على بن محمد سمرى مى‏فرماید كه كسى را به‏ عنوان نیابت و سفارت مشخص نكند.

رابعاً امكان دارد جمله (كذّاب مفتر) را حمل كنیم بر ادعاى ملاقات اختیارى كه هر وقت بخواهد مى‏ تواند به خدمت حضرت برسد (كه چنین قدرت و سمتى در غیبت كبرى به احدى داده نشده است).

خامساً، از جمله‏ (من یدعّی المشاهدة) استفاده كنیم و بگوئیم: كسانى را تكذیب كنید كه ادعاى مشاهده دارند و در مقام تثبیت مقام و موقعیتى براى خود هستند.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 10 مهر 1394 :: نویسنده : مهدی
عید ولایت ، عید غدیر خم بر دوستان وشیعیان امیر المومنین مبارک باد.
الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین به ولایت
علی امیر امومنین (ع).



اصبغ بن نباته گفت: وقتى على علیه السلام به خلافت نشست و با او بیعت كردند به سوى مسجد آمد با عمامه پیامبر و برد آن جناب را بر تن داشت نعلین پیامبر صلى الله علیه و آله را به پا داشت و شمشیر ایشان را بر كمر داشت بر منبر بالا رفت و در روى منبر نشست. سپس فرمود...‏ به آن خدائى كه دانه را شكافت و انسان را آفرید اگر از من بپرسید از هر آیه قرآن در شب نازل شده یا در روز مكّى است یا مدنى در سفر نازل شد یا در حضر ناسخ است یا منسوخ و محكم است یا متشابه و تأویل و تنزیل آن چیست به شما خبر خواهم داد.

مردى از جاى حركت كرد كه ذعلب نام داشت و بسیار زبان‏ آور بود و سخنور( و در دل گفت پسر ابى طالب بر روى پله‏ هاى منبرى دشوار بالا رفت امروز با سؤالهاى خود او را شرمنده مى‏كنم ) گفت یا امیر المؤمنین آیا پروردگار خود را دیده‏ اى؟ فرمود واى بر تو ذعلب خدائى را كه ندیده باشم نمى ‏پرستم. گفت چگونه دیده‏اى براى ما توصیف كن. فرمود واى بر تو. چشمها با مشاهده نمى‏ بینند او را ولى دلها با حقیقت ایمان او را مى ‏بینند. واى بر تو ذعلب! خداى من به بعد و حركت و سكون و قیام و ایستادن و آمدن و رفتن توصیف نمى ‏شود. لطیف لطیف است اما به لطافت توصیف نمى‏ شود.

عظیم دارى عظمت است اما به عظمت توصیف نمى ‏شود. رؤف بخشنده است اما به رقّت و دلسوزى توصیف نمى ‏شود. مؤمن است نه با عبادت مدرك است نه با حواس گوینده است نه با لفظ او در اشیاء است نه با ممزوج شدن خارج از اشیاء است نه با جدائى برتر از هر چیز است داخل در اشیاء است نه چون اشیاء كه در یك دیگر داخل مى‏ شوند و خارج از اشیاء است نه مانند چیزها كه از هم جدایند.

ذعلب بر زمین افتاد و غش كرد و گفت به خدا قسم چنین جوابى نشنیده بودم‏ دیگر به خدا قسم چنین كارى نمى ‏كنم.

سپس فرمود سلونى قبل ان تفقدونى‏

مردى از انتهاى مسجد كه بر عصاى خود تكیه كرده بود و از میان مردم رد مى‏ شد تا نزدیك به آن جناب رسید گفت یا امیر المؤمنین مرا به عملى راهنمائى فرما كه خداوند مرا از آتش نجات بخشد. فرمود:

بشنو، بعد بفهم، سپس یقین كن. دنیا به پا ایستاده به سه چیز: به عالمى كه علم خود را به كار برد و به ثروتمندى كه بخل نورزد، به مال خود بر اهل دین خدا و به فقیر شكیبا. وقتى عالم بپوشاند علم خویش را و ثروتمند بخل ورزد و فقیر صبر نكند در چنین موقعى مرگ و بدبختى است در چنین موقعى خداشناسان مى‏فهمند كه دنیا به عقب برگشته و به كفر تبدیل شده بعد از ایمان.

اى سئوال‏ كننده! فریب مساجد زیاد را نخورى و اجتماع مردمى كه گرد هم آمده‏اند اما دلهاى آنها به هم پیوسته نیست. بدانید مردم سه قسمند: زاهد، راغب و صابر. اما زاهد اگر چیزى از دنیا به دست آمد شاد نمى‏شود و اگر چیزى از دستش رفت محزون نمى‏گردد. اما صابر به دل آرزوى دنیا را دارد اگر چیزى به دست آورد از آن كناره مى‏گیرد چون مى‏داند عاقبت بدى دارد. اما راغب به دنیا باكى ندارد كه از حلال بدست آورد یا حرام.

گفت علامت مؤمن در این زمان چیست؟ فرمود متوجه وظیفه خویش است كه چه خدا بر او واجب نموده علاقمند به آن مى ‏شود و چه مخالفت دستور خدا است از او متنفر است گرچه دوست نزدیكش باشد. گفت صحیح مى ‏فرمائید یا امیر المؤمنین. بعد آن شخص غائب شد و ما ندیدیم او را. مردم به دنبالش رفتند پیدایش نكردند. امیر المؤمنین علیه السلام تبسمى نمود سپس فرمود چه مى‏ كنید او برادرم خضر علیه السلام بود.( احتجاجات، ج‏2، ص115)

 

 

 

 

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

حكایت تشرّف ابن مهزیار اهوازى « و بعضى ابراهیم بن مهزیار  نوشته اند»

مى‏ گوید: بیست سفر به حج رفتم و تمام كوشش من، زیارت مولایم صاحب الأمر بود (چون حضرت در موسم حج شركت مى‏ كند و در مواقف حضور دارند) اما به هدف خود نرسیدم، شبى در بستر خود خوابیده بودم كه دیدم شخصى مى‏ گوید: امسال به حج برو (ظاهراً از این جمله استفاده كرد كه امسال به مقصود خود خواهى رسید) روز شمارى مى ‏كردم تا ایّام حج فرا رسید و به مدینه رفتم هر چه تفحّص كردم از فرزند امام حسن عسكرى علیه السلام اثرى نیافتم به مكه رفتم شبى قبل از تاریك شدن كامل هوا در طواف جوان خوش سیمائى را دیدم كه نور عبادت در پیشانیش آشكار است و دو حلّه سفید پوشیده به‏ او نزدیك شدم و سلام كردم و او جواب داد، از من پرسید: اهل كجائى؟ عرض كردم:

اهواز، پرسید از ابن خضیب چه خبر دارى؟ « از مخلصان اهلبیت » گفتم: فوت كرده، سه مرتبه فرمود: رحمت خداوند بر او باد چه شب‏هایى كه بر مى‏ خاست و رو به درگاه الهى مى‏ آورد سپس پرسید از ابن مهزیار چه خبر دارى؟ گفتم: خودم هستم فرمود: امانتى كه از ابا محمد حسن عسكرى علیه السلام باقى مانده كجاست؟ انگشترى كه به ارث به او رسیده بود به آن بزرگوار داد، ایشان گرفت و بوسید و گریه مى ‏كرد و روى نگین آن كه نوشته بود یا اللَّه یا محمد یا على نگاه مى‏كرد، فرمود: به چه قصدى به حج آمدى؟ عرض كردم به امید دیدار امام عصر علیه السلام مى ‏آیم، فرمود: من مأمورم كه تو را به امام علیه السلام برسانم چون پاسى از شب كه گذشت به كوه صفا بیا تا حركت كنیم، رفتم و در موقع آن جوان آمد و به دنبال او حركت كردم مقدارى از پستى و بلندى ‏ها را پشت سر گذارده فرمود: سحر است وقت نماز شب، ایستادیم به نماز باز حركت كردیم تا طلوع فجر فرمود: پیاده شو و نماز صبح را اوّل وقت بخوانیم سپس حركت كردیم به یك وادى رسیدیم كه نور از دور ساطع بود و بوى مشك به مشام مى‏رسید در وسط آن خیمه اى بود كه نور از آن به آسمان برمى‏ خاست آن جوان به من فرمود: پیاده شو و مركبت را رها كن كه اینجا وادى امن است مقدارى جلو رفتیم فرمود: اینجا بایست تا برایت اذن دخول بگیرم رفت و برگشت، فرمود: داخل‏ شو! تا وارد خیمه شدم، نور جمال حضرت من را خیره كرد و خالى در رخسار ایشان بود و بسیار موقّر و با هیبت بودند، خود را روى قدم‏هاى حضرت انداختم و سلام دادم و ایشان جواب دادند.

عرض كردم پدر و مادرم فداى تو باد بعد از رحلت پدر بزرگوارتان امام عسكرى علیه السلام شهر به شهر در تفحص و جستجوى تو بودم كه خداوند این نعمت را به من ارزانى داشت. حضرت براى من و نزدیكان من دعا فرمودند، مبلغى كه بیش از پنجاه هزار درهم بود به حضرت دادم ولى ایشان تبسم نمودند و فرمودند این مال را در برگشتن كه سفرى طولانى خواهى داشت براى خود صرف كن... این یك نمونه از ملاقات‏هاى فراوانى است كه در زمان غیبت صغرى اتفاق افتاده است‏





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 27 شهریور 1394 :: نویسنده : مهدی

كسانى كه با حضرت مهدى ملاقات كرده ‏اند

این افراد از گروهاى مختلف و در زمانهاى متفاوت بودند كه به این نعمت عظمى نائل گردیدند و ما بطور اجمال به آنها اشاره خواهیم داشت:

1- كسانى كه در زمان طفولیت و مدت مصاحبت ایشان با پدر بزرگوارشان امام عسكرى علیه السلام به خدمت حضرت رسیدند و ایشان را ملاقات نمودند.

عدّه‏اى از این افراد كسانى بودند كه در داخل خانه امام عسكرى علیه السلام راه داشتند از قبیل حلیمه خاتون عمّه امام عسكرى علیه السلام‏  و نسیم و ابو نصر كه خادم منزل امام عسكرى بودند كه هر دوى اینها از وجود حضرت مهدى كرامتى را نقل مى‏كنند و نیز عقید كه غلام امام عسكرى و نیز تربیت شده حضرت بوده است(كفایه الموحدین ج 2 ص 793) گروه دیگرى از بزرگان اصحاب و راویان بودند كه اینها نیز در زمان حیات امام عسكرى علیه السلام به ملاقات حضرت مهدى علیه السلام شرفیاب شدند، كه به دو مورد اشاره مى‏ شود:

الف: شیخ صدوق از معاویة بن حكیم و محمد بن ایوّب و محمد بن عثمان كه هر سه از مفاخر روات بودند نقل مى ‏كند: ما چهل نفر بودیم و خدمت امام عسكرى علیه السلام رسیدیم و فرزندش را به ما نشان داد و فرمود: این امام شما بعد از من است و جانشین من بر شما است از او پیروى كنید و الا هلاك خواهید شد و بعد از امروز دیگر او را نمى ‏بینید.

ب: و نیز شیخ صدوق از احمد بن اسحاق قمى كه از بزرگان علما و روات است به سند خود نقل نموده: روزى به خدمت امام عسكرى علیه السلام شرفیاب شدم و قصد داشتم از امام بعدى سئوال كنم ولى قبل از این‏كه سئوال خود را مطرح كنم امام عسكرى علیه السلام فرمود:

اى احمد هرگز زمین خالى از حجت خدا نمى‏شود و به‏ وسیله آن خیرات و بركات نازل مى‏گردد و بلاها دفع مى ‏گردد، عرض كردم امام بعد از شما كیست؟ به داخل منزل رفت و چون بیرون آمد پسرى سه ساله بسیار جذّاب در دست حضرت بود امام فرمود: چون خیلى پیش ما عزیز هستى این فرزند كه همنام جدش مى‏باشد به تو نشان دادم و این زمین را پراز عدل و داد خواهد كرد، عرض كردم علامت امامت ایشان چیست؟ ناگاه دیدم كه آن طفل لب به سخن گشود و با كلام فصیح فرمود: أنَا بَقیةُ اللَّهِ فی‏ الأرضِ أَنا الْمُنْتَقِمُ وَأَنا الْمَهدی‏ وَأَنا الْقائِمُ بِإذنِ اللَّهِ وَأَنا الْخاتَمُ وَانا الَّذی‏ أمَلاءُ الْأرض قِسْطاً وَعَدلًا بَعدَ ما مُلِئَتْ ظُلماً وَجَوراً. « كفایة الموحدین: ج 2، ص 794.»

2- كسانى‏كه در غیبت صغرى‏ «از سال 260تا329 » به خدمت حضرت شرفیاب شدند.

البته در هنگام فوت امام عسكرى علیه السلام و مخصوصاً موقع نماز خواندن بر پیكر پاك امام، و ظاهر شدن فرزندش مهدى علیه السلام و نماز خواندن بر پدر بزرگوارش طبیعى است كه‏ عدّه كثیرى شاهد این منظره تاریخى بوده ‏اند و شرحش در كتب آمده است. « بحار الأنوار: ج 52، ص 67 »

و اما پس از ورود در سرداب و شروع غیبت صغرى حضرت چهار نائب خاص داشت كه عبارت بودند: به ترتیب از عثمان بن سعید و فرزندش محمد بن عثمان و حسین بن روح و ابو الحسن على بن محمد صیمرى و بعضى نیز سَمَرى نوشته‏اند. « منتخب الأثر: ص 329 » كه اینها واسطه بین مردم و حضرت مهدى بودند و اگر مسئله اى پیش مى‏آمد، شیعیان از طریق نامه به‏وسیله همین افراد از محضر امام علیه السلام استفاده مى ‏كردند.

این چهار نفر بسیار جلیل القدر و بزرگوار بودند، اما عثمان بن سعید وكیل امام هادى و امام عسكرى علیهما السلام نیز بوده است. « بهجة الآمال: ج 5، ص 333» احمد بن اسحاق مى‏گوید: از امام هادى علیه السلام پرسیدم اگر نتوانم به خدمت شما برسم سخن چه كسى را بپذیرم فرمود: این ابو عمرو (عثمان بن سعید عمرى) مورد اطمینان و امین است. هر چه بگوید، از من مى‏ گوید و سپس احمد مى‏ گوید: همین سئوال را از امام عسكرى علیه السلام پرسیدم حضرت همان جواب پدرشان را تكرار كردند « بحار: ج 51، ص 344» و ایشان بدستور امام متكفل كفن و دفن امام عسكرى شدند « اعیان الشیعه: ج 2، ص 47» و پس از امام عسكرى به فرمان حضرت مهدى علیه السلام به وكالت و نیابت ادامه دادند  و پیش از فوت خود فرزندش (محمد) را به امر امام جانشین خود و نائب حضرت معرفى كرد. و اما محمد بن عثمان از بزرگان شیعه، در تقوى و عدالت و بزرگوارى مورد قبول شیعیان بود به‏ طورى كه هیچكس در عدالت و امانت او تردید نداشت. از ناحیه حضرت‏ توقیعى به‏ عنوان تسلیت فوت پدرش صادر گردید و امام عسكرى نسبت به او و پدرش اعلان اعتماد كرد  و فرمود: الْعَمْری‏ وَابْنُه ثِقتانِ فَما ادّیا الیكَ فَعَنّی‏ یُودّیانِ وَما قالا لَكَ‏ فَعنّی‏ یَقُولانِ فَاسْمَعْ لَهُما وَاطعهُما فَانَهُما الثِقَتانِ الْمَأمُونانِ.

محمد بن عثمان براى خود قبرى ترتیب داده بود كه هر روز داخل آن مى‏شد و یك جزء قرآن قرائت مى ‏كرد و از مرگ خود خبر داد و شیعیان از نایب بعد استفسار كردند، فرمود: امام علیه السلام امر كرده كه حسین بن روح را براى سفارت و نیابت معرفى كنم.عبداللَّه بن جعفر حمیرى مى‏ گوید: از محمد بن عثمان پرسیدم: صاحب الأمر را دیده‏اى؟ فرمود: آخرین ملاقاتم با او كنار بیت اللَّه الحرام بود كه مى‏ گفت: اللَّهمُ أَنْجِزْ لِی‏ ما وَعْدتَنی‏.

و نیز فرمود: صاحب الأمر هر سال در حج حاضر مى‏ شود او مردم را مى ‏بیند و مى‏ شناسد و مردم او را مى ‏بینند ولى نمى‏ شناسند. و اما حسین بن روح نزد موافق و مخالف عظمت و بزرگى ویژه‏اى داشت و به عقل و بینش و تقوى و فضیلت مشهور بود و عموم فرقه هاى مذهبى به او توجه داشتند و در زمان نائب دوم محمد بن عثمان متصدى پاره‏اى از امور بود و محمد بن عثمان در موقع مرگ از طرف صاحب الأمر، ایشان را به‏ عنوان سفارت و نیابت معرفى كرد.

و اما ابو الحسن سَمَرى: از كتاب منتهى المقال درباره ایشان نقل شده كه مى‏ نویسد: جلالت قدر او آنچنان زیاد است كه نیازى به توصیف ندارد.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 20 شهریور 1394 :: نویسنده : مهدی

نظرات هانرى كُربن‏

دكتر كربن كه مصاحبه‏ هاى ارزنده ‏اى با استاد فقید علامه طباطبائى داشته در رابطه با لزوم حجت و امام در هر عصرى نظریه جالبى ارائه مى‏ دهد

ایشان مى‏ گوید: مذهب تشیع (به‏ علت وجود مهدى موعود علیه السلام) تنها مذهبى است كه رابطه را میان خدا و خلق براى همیشه نگه داشته و به‏ طور استمرار و پیوسته ولایت را زنده و پا بر جا مى ‏دارد؛ زیرا مذهب یهود، نبوّت را كه رابطه ‏اى است واقعى میان خدا و عالم انسانى در حضرت كلیم علیه السلام ختم كرده و پس از آن به حضرت مسیح و حضرت محمد صلى الله علیه و آله اذعان ننموده و رابطه مزبور را قطع مى‏ كند و همچنین نصارى در حضرت مسیح متوقف شده، و اهل سنت از مسلمین نیز در حضرت محمد صلى الله علیه و آله توقّف نموده و با ختم نبوت در ایشان دیگر رابطه ‏اى میان خالق و خلق قائل نمى‏ باشد، و تنها مذهب تشیع است كه نبوت را با حضرت محمد صلى الله علیه و آله ختم شده مى ‏داند ولى ولایت را كه همان رابطه هدایت و تكمیل مى ‏باشد بعد از حضرت ختمى مرتبت براى همیشه زنده مى ‏داند- رابطه اى كه از اتصال عالم انسانى به عالم الوهیّت حكایت مى‏ كند و بعد از حضرت محمد صلى الله علیه و آله به ‏واسطه ولایت جانشینان وى زنده بوده و خواهد بود

دکتر کربن معتقد است که به اعتقاد تمام فرقه های اسلامی که اهل تسنن هستند ،با مرگ پیامبر اسلام مساله ی جانشینی پیامبر از مسیر اصلی یعنی خلافت اللهی خارج شده است اما این مساله یعنی خلافت اللهی و ولایت اللهی در میان شیعیان دوازده امامی نسل به نسل منتقل شده وبه دوازدهمین خلیفه که الان هم زنده است منتقل شده است( توضیح بیشتر گفتگوی علامه طباطبایی با کربن در کتاب ولی الله اعظم  - سلسله بیانات حضرت آیت الله صائنی – ناشر نیکان کتاب زنجان می باشد)

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 13 شهریور 1394 :: نویسنده : مهدی

لزوم وجود حجت

مناظره هشام بن حكم‏

هشام آن شاگرد زبر دست امام صادق علیه السلام با دلایل ساده اما مستحكم، عمرو بن عبید را كه منكر وجود حجت خدا بود. قانع كرد كه جهان بدون حجت خدا همچون بدن انسان است بدون قلب. خلاصه حكایت از این قرار است كه هشام به عالم بصرى گفت:

آیا تو چشم دارى؟ جواب داد: بلى. هشام پرسید: چه فایده‏اى دارد؟ او فواید چشم را بیان كرد و به همین منوال سؤال از دست و پا و زبان و گوش و فواید آنها كرد و او جواب داد. در آخر پرسید: تو قلب هم دارى؟ « منظور از قلب نیروى عقل و فكر انسان است.» جواب داد: بلى، هشام فرمود: قلب، چه فایده‏اى دارد؟ او گفت: اگر خطائى براى اعضا رخ دهد مثلًا شبحى را از دور مى‏ نگریم و نمى‏ دانیم كه جماد است یا نبات یا حیوان و یا انسان، به قلب مراجعه مى ‏كنیم و آن رفع شبهه مى ‏كند مثلًا مى‏ گوید: چون آن شبح حركت مى‏ كند جماد نیست و چون روى دو پا حركت مى‏ كند حیوان نیست و انسان است و نیز گوش صدائى را از پشت دیوار مى ‏شنود و نمى‏ فهمد كه صاحب صدا كیست؟ نیروى عقل بلا فاصله مى‏ گوید: این صداى فلان شخص مى ‏باشد.

هشام فرمود: خداوند حكیمى كه براى بدن یك انسان با داشتن چند عضو مختصر، امامى قرار داده كه شبهات را براى آنها رفع نماید آیا مى توان گفت براى كاروان بشریت،

با این همه اختلافات و سلیقه‏ هاى متفاوت، امامى و راهنمائى معیّن ننموده است؟ عمرو بن عبید مات و مبهوت ماند و نتوانست چیزى بگوید.

امام صادق علیه السلام از این مناظره با خبر شد. روزى كه عدّه‏اى از اصحاب در محضر حضرت بودند، فرمودند: اى هشام! مناظره خود را با عمرو بن عبید براى ما نقل كن. هشام براى رعایت ادب و حیاء ساكت شد (اشاره به این‏كه در مجلسى كه شما هستید، صحیح نیست من سخن بگویم) حضرت فرمود: وقتى چیزى را از شما مى‏خواهیم، انجام دهید.

هشام واقعه را نقل نمود « اصول كافى كتاب الحجة: ج 1، ص 170» امام فرمود: این استدلال را چه كسى به تو آموخته بود؟ عرض كرد: از شما یاد گرفتم. حضرت فرمود: به‏خدا قسم این دلیل، در صحف ابراهیم و موسى مذكور است.

مناظره دیگر هشام‏

یونس بن یعقوب مى‏گوید: چند روز قبل از موسم حج بود امام صادق علیه السلام در كنار مسجد الحرام، خیمه‏ اى زده بود. شخصى از شام آمد و داخل خیمه حضرت شد و گفت:

من شخص فقیه و متكلمى هستم و از شام آمدم تا با اصحاب تو مناظره كنم. با اینكه عدّه‏اى از اصحاب امام از قبیل حمران بن اعین و هشام بن سالم و قیس، در خیمه حاضر بودند، هشام بن حكم كه جوانى بیش نبود، از راه رسید. حضرت براى هشام جا باز كرد و فرمود: هشام با زبان و دل، یار و ناصر ما مى‏باشد، و به مرد شامى فرمود: با این جوان صحبت كن. شامى به هشام گفت: پیرامون لزوم امام و حجت خدا بحث كن. هشام پرسید:

آیا خدا مصلحت بندگان را بهتر مى داند یا مردم؟ شامى گفت: خدا، هشام پرسید: چه كسى این مصالح عباد را از جانب خدا به مردم مى‏رساند؟ شامى گفت: رسول خدا صلى الله علیه و آله هشام پرسید: بعد از رسول خدا چه كسى، شامى گفت: كتاب و سنت، هشام گفت: آیا كتاب و سنت امروزه براى رفع اختلافات كافى است؟ شامى گفت: بلى، هشام پرسید: پس چرا بین ما و شما اختلاف هست به‏ طورى كه تو براى دفاع از نظریات خودت از شام به‏ اینجا آمدى؟ شامى ساكت شد. امام صادق علیه السلام به شامى فرمود: (مالَكَ لا تَتَكلَّم؟) چرا صحبت نمى‏ كنى و ساكت شدى؟

شامى گفت: اگر بگویم: اختلاف نداریم كه دروغ است و اگر بگویم: كتاب و سنت اختلافات را بر طرف مى‏ كند كه كلامى باطل و خلاف واقع است (چون كتاب و سنت را هر كسى به نفع خود توجیه مى‏ كند) و اگر بگویم اختلاف هست ولى همگى حق مى‏ گوئیم، كتاب و سنت عبث و بیهوده خواهد شد.

ولى اجازه دهید من این سئوالات را از هشام بپرسم تا ببینم چه جوابى مى ‏دهد امام صادق علیه السلام فرمود: از او سئوال كن كه شخص با اطلاعى است. شامى گفت: مصلحت مردم را خدا بهتر مى‏داند یا خود مردم؟ (عین سئوالات هشام را یك به یك به هشام برگرداند) تا رسید به اینجا كه كلام و مصالح عباد را چه كسى به ما مى ‏رساند؟ هشام فرمود: زمان رسول خدا یا اكنون؟ شامى گفت: در حال حاضر. هشام فرمود: (هذا الْقاعِدُ الّذی‏ تَشُدُّ الیهِ الرِّحال) این مرد كه اینجا نشسته و از اطراف و اكناف مى‏ آیند و سؤالات خود را مطرح مى‏ كنند و قانع مى‏شوند و شك و شبهه آنان مرتفع مى‏ گردد. شامى گفت: از كجا بدانم كه ایشان همین گونه است كه تو مى‏ گوئى؟ هشام گفت: هر چه مى‏ خواهى از او بپرس تا حجّت بر تو تمام گردد، شامى متوجه امام شد و با حضرت صحبت كرد و امام علیه السلام از سفر او و اتفاقاتى كه در راه افتاده بود خبر داد و تماماً مورد تصدیق شامى قرار گرفت و در خاتمه شامى مستبصر شد و شهادت به امامت و حقانیت حضرت داد. «اصول کافی ج1ص172»

این دو مناظره مستدلّ كاملًا روشن مى‏سازد كه خلقت بشر منهاى حجت خدا یك كار عبث و بیهوده‏اى خواهد بود و نتیجه خلقت جهان كه براى وصول انسان به كمالات علمى و عملى است عبث خواهد شد.

آرى عقل براساس حكمت الهى و نظام جهان خلقت حكم مى‏كند بر ضرورت وجود یك انسان كامل تا كاروان بشریت را به سر منزل مقصود راهنمائى نماید.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 6 شهریور 1394 :: نویسنده : مهدی

مطالب حاضر وهفته های بعد ان شاء الله از کتاب" دوازده گفتار درباره حضرت مهدى ع‏"

نویسنده: حسین اوسطى‏ ٬ناشر: نشر مشعرمی باشد.

 گفتار اول :لزوم شناخت امام زمان‏

روایتى را شیعه و سنى از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل نموده ‏اند و مورد قبول همگان است به‏ طورى كه علامه امینى در الغدیر مى‏ نویسد (... لَم یَختَلِفْ فی ذلِكَ إثنانَ ولا انّ أحداً خالَجَهُ فی ذلكَ شَكٌّ) دو نفر مسلمان هم در این حدیث اختلاف ندارند و نسبت به صدور این حدیث از رسول خدا صلى الله علیه و آله احدى یافت نمى‏ شود كه شك و شبه ه‏اى داشته باشد و علامه امینى حدود ده كتاب از صحاح و مسانید أهل سنت نام مى‏ برد كه این حدیث را نقل نموده‏ اند. متن حدیث از این قرار است: قال رسول اللَّه صلى الله علیه و آله: مَن ماتَ وَلَم یَعرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ مِیتَةً جاهلّیةً. كسى كه بمیرد و امام زمان خویش را نشناسد، مرگ او مرگ جاهلیت است.

كلینى قدس سره محدث بزرگ جهان تشیع در اصول كافى‏ « اصول كافى: ج 1 ص 376.» نیز چندین روایت نزدیك به‏ همین مضمون از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله نقل نموده كه من جمله این حدیث است كه راوى از امام صادق علیه السلام سؤال مى‏كند آیا این روایت‏ (من مات...) را پیامبر صلى الله علیه و آله فرموده‏اند؟

حضرت فرمود: بلى، عرض مى‏ كند مراد از مرگ جاهلیت چیست؟ یعنى مى‏ میرد در حالى‏ كه امام خود را نشناخته و به او جاهل بوده؟ و یا به مرگ جاهلیه جهلاء (همچون مردمى كه در زمان جاهلیت به‏ سر مى ‏بردند و فاقد دین و شرف و انسانیت بودند) خواهد مرد؟ حضرت فرمود: مراد از جاهلیت كفر و نفاق و ضلال است.

و علامه امینى در توضیح ذیل حدیث یعنى‏ (میتة جاهلیة) مى‏نویسد « الغدیر: ج 10، ص 361» (إنّما هِیَ شَّرُ میتةٍ، میتَةُ كُفْرٍ وَالِحادٍ) بدترین نوع مرگ است یعنى مردن در حال كفر و عناد و لجاج.

مفاد این روایت هر مسلمانى را ملزم مى‏كند تا مسأله امامت، مخصوصاً امام زمان خویش را پى‏گیرى كند و اگر آن امامى را كه باید بشناسد و از او پیروى كند نشناخت و با حق آشنا نشد و از دنیا رفت، اسلام او مقبول نیست و هم چون افراد زمان جاهلیت است كه اسلام نیاوردند و در حال كفر و الحاد از دنیا رفتند.

به این حكایت توجه كنید:

یكى از ائمه جماعات تهران كه مورد وثوق بود براى من نقل كرد:

علامه امینى از نجف به تهران آمده بود. من به دیدن ایشان رفتم و تقاضا نمودم كه شبى به منزل ما تشریف بیاورند. آقاى امینى اجابت نمودند، وعدّه‏اى از علماء را هم به افتخار ایشان دعوت نمودم. شب موعود فرا رسید و از ایشان تقاضا كردم مطلبى را بیان فرمایند، ایشان فرمودند: براى مطالعات بعضى از كتب، مدتى در حلب‏ «3» به سر مى‏ بردم‏ یكى از تجارِ فهمیده و منطقى از اهل سنت با من آشنا شد و شبى از من دعوت به‏عمل آورد. علماء طراز اول شهر و قضات عالى رتبه و بعضى از اساتید دانشگاه و عدّه‏اى از تجّار نیز در آنجا حضور داشتند. پس از شام، عالم بزرگ و مفتى أعظم شهر گفت: آقاى امینى این بحث امامت چه ریشه و اساسى در اسلام دارد كه شیعیان و علماى تشیّع آن‏را رها نمى‏ كنند؟ من به ایشان گفتم: آیا این حدیث را كه از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل شده‏ (مَن ماتَ وَلَمْ یَعرِفْ امامَ زَمانِه ماتَ میتةً جاهلیةً) قبول دارى؟ گفت: بلى. به او گفتم: براى پى‏ گیرى و بررسى بحث امامت همین حدیث بس است، وى ساكت شد و چیزى نگفت.

از او سؤال كردم: فاطمه زهراء علیها السلام چگونه بانوئى است؟ وى گفت: (إنّها مَطهّرةٌ بِنَصّ الْكِتاب) (به صراحت) قرآن مطهره و معصوم است چون در شأن اهل بیت آیه تطهیر نازل شده و حضرت زهراء از بزرگ‏ترین مصادیق أهل بیت رسول اللَّه صلى الله علیه و آله است.

به او گفتم: چرا فاطمه زهراء علیها السلام در حال خشم و غضب از حاكمان وقت از دنیا رفت؛ آیا آنان امام امت و خلیفه به‏ حق رسول خدا نبودند یا حضرت زهراء امام خود را نشناخت و فوت كرد؟ عالم بزرگ حلب دید اگر بگوید غضب و خشم حضرت زهراء علیها السلام كار صحیحى بوده باید خط بطلان به جبین حاكمان آن وقت بكشد و این برخلاف اعتقاداتشان مى ‏باشد و اگر بگوید كار حضرت زهراء علیها السلام خطا بوده و او بدون معرفت به امام خویش از دنیا رفته، با مقام عصمت و طهارت ایشان كه مورد قبول قرآن است منافات دارد، به همین دلیل، براى خلط بحث گفت: آقاى امینى بحث ما چه ربطى به موضوع غضب و خشم حضرت زهراء نسبت به حكام زمان خودش دارد؟ افرادى كه در مجلس حضور داشتند از حیث علم و دانش اشخاص برجسته و فهیمى بودند، و متوجه شدند كه آقاى امینى با طرح این سؤال چه ضربه محكمى به عقاید آنان وارد ساخت، و گفت كه شما نه فقط امام زمان خود را نشناخته‏ اید بلكه در حقانیّت افرادى كه آنان را خلیفه رسول خدا صلى الله علیه و آله مى‏ دانید نیز در شك و تردید به‏سر مى‏برید، صاحب منزل كه كنارى ایستاده بود رو به عالم بزرگ حلب كرد و گفت: شیخُنا اسْكُتْ قَدِ افْتَضَحْنا، یعنى دیگر ساكت شو كه ما را رسوا كردى.

بحث تا نزدیك سحر به‏ طول انجامید وعدّه‏اى از اساتید دانشگاه و قضات و تجّار به سجده افتادند و مستبصر شدند و از راهنمائى علامه امینى تشكر نمودند.

غرض از نقل این حكایت این بود كه اهل سنت همانند شیعه حدیث‏ (مَن ماتَ‏ وَلَمْ یَعرِفْ امامَ زَمانِهِ ماتَ مِیتةً جاهلیةً) را قبول دارند. با توجه به این حدیث معلوم مى‏شود در هر عصرى و زمانى امامى وجود دارد كه باید به وجود او معرفت داشت و مسلمین باید بدانند معالم دین را از چه كسى اخذ مى‏كنند و در حال حاضر امام عصر آنان كیست؟

 

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 30 مرداد 1394 :: نویسنده : مهدی


پرسش: آیا «حَىَّ عَلى‏ خَیْرِ الْعَمَلِ» جزو اذان بوده و یا كسى از صحابه و تابعین این جمله را در اذان آورده است؟

پاسخ:

ابن حزم در كتاب «المحلى»، طبق روایت صحیح از عبداللَّه ابن عمر و ابو امامة بن سهل بن حنیف نقل مى‏ كند (حتّى پس از حذف این جمله از اذان) اینان این جمله را در اذان خود مى‏ آورده‏اند. « المحلى، ج 3، ص 160»

- حسن بن یحیى بن الجعد و زید بن ارقم و شافعى در یكى از دو قول خود این جمله را ذكر كرده ‏اند. « نیل الاوطار، ج 2، ص 39، ط دار الجیل بیروت.»

- بیهقى روایتى از امام على بن الحسین نقل مى‏كند كه ایشان این جمله را مى‏ آورده و فرموده جزء اذان است. « السنن الكبرى، ج 1، ص 624»

- بیهقى در سنن الكبرى به روایت صحیح از عبداللَّه بن عمر نقل كرده كه او این جمله را در اذان مى ‏آورده است. « نیل الاوطار، ج 2، ص 39»

- تثویب كه جایگزین «حَىَّ عَلى‏ خَیْرِ الْعَمَلِ» شده در یك خواب نقل شده است.

شوكانى در نیل الاوطار مى‏گوید كه شافعى از یكى از دو قولش گفته كه حذف آن بدعت است.

ودر كتاب «بحر» گفته این (جایگزینى) را عمر ایجادكرده وفرزندش ‏عبداللَّه بن عمر

گفته بدعت است. )نیل الاوطار، ج 2، ص 38(

شوكانى از علماى اهل سنّت در كتاب مذكور مى‏گوید هنگامى كه حضرت على علیه السلام تثویب در اذان‏ «الصلاة خیر من النوم» را شنید فرمود «چیزى كه جزو اذان نیست به آن اضافه نكنید.»

پرسش: آیا «أشهد أنَّ علیاً ولیّ اللَّه» جزء اذان است؟

پاسخ: خیر، شیعه آن را جزو اذان نمى ‏داند و هر كس آن را به‏ قصد اجزاى اذان بخواند از نظر علماى شیعه بدعت و تشریع است و فقط آن را به‏ عنوان ذكر مستحب دانسته ‏اند.

پرسش: آیا عبارت‏ «الصلاة خیرٌ من النوم» جزء اذان بوده یا بعد از آن به آن اضافه شده است؟

پاسخ:

1. در نیل الاوطار به روایت صحیح محمد بن اسحاق نقل مى‏ كند كه در اذان نبوده است. « نیل الاوطار، ج 2، ص 37»

2. از سعید بن مسیب در همین منبع نقل مى‏ كند، این كلمه در صلاة فجر اضافه شده است.

3. مالك در «موطأ» تصریح مى‏كند كه این عبارت به امر عمر بن الخطاب به اذان صبح اضافه شده است. او مى‏گوید مؤذن نزد عمر آمد تا داخل شدن وقت نماز صبح را به او خبر دهد. ولى او را خفته یافت، لذا فریاد بر آورد: الصلاة خیر من النوم، نماز از خوابیدن بهتر است، عمر دستور داد تا این جمله را در اذان صبح قرار دهند. « الموطأ مالك، ج 1، ص 73»

4. شافعى آنرا مكروه و بدعت مى ‏داند و شوكانى مى‏گوید: اگر جزو اذان بود حضرت على علیه السلام و عبداللَّه بن عمر و طاووس به آن اعتراض نمى‏ كردند. « نیل الاوطار، ج 2، ص 38»

5. ابن جریح از عمر بن فحص نقل مى‏كند كه سعد نخستین كسى بود كه در خلافت عمر این جمله را در اذان گفت. « مصنف عبد الرزاق ج 1، ص 474»

6. ابن جز م مى‏گوید: ما این جمله را نمى‏ گوییم چون در زمان رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله نبوده است. « المحلى، ج 3، ص 160»

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 23 مرداد 1394 :: نویسنده : مهدی

پرسش: آیا مذهب چهارگانه با یكدیگر اختلاف دارند؟ آیا هیچ یك از نظرات آن‏ها با نص قرآن مخالف است؟

پاسخ: یكى از اعمال مسلم آن در باب طهارت، وضو و غسل با آب مطلق و پاك مى‏باشد. خداوند در قرآن مجید مى‏فرماید: إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَیْدِیَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ‏؛ «چون براى اقامه نماز برخاستید پس صورت و دست هایتان را تا مرفق بشویید.» «مائده6» این آب باید پاك باشد و اگر یافت نشد، باید تیمم نمود. در سوره نسا آمده است: فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَیَمَّمُوا صَعِیداً طَیِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَیْدِیكُمْ‏؛ «چون آب نیابید پس با خاك پاك تیمم كنید و به صورت و دست‏هایتان مسح بكشید.» «نسا43» از این دو آیه استنباط مى‏شود كه براى نماز خواندن راه حل دیگرى وجود ندارد. این حكم مورد اتفاق شیعیان، مالكى‏ها و شافعى‏ها مى‏باشد. امام اعظم ابوحنیفه كه غالب فتواهایش بر اساس قیاس است، حكم مى‏دهد كه اگر در سفر آب نیافتید، عمل غسل و وضو را مى‏توان با نبیذ (آب خرما) انجام داد. این مطلب در صحیح بخارى نیز تأیید شده به طورى كه بخارى در صحیح خود فصلى را با عنوان «لا یجوز الوضوء بالنبیذ ولا المسكر» دارد. امام فخر رازى نیز در جلد سوم تفسیر مفاتیح الغیب خود در ذیل آیه تیمم مى‏گوید: «شافعى وضو با آب خرما را جایز نمى‏داند حال آن‏كه ابوحنیفه آن را در سفر جایز مى‏داند.» « شبهاى پیشاور، ص 877 «قال الشافعی رحمه اللَّه لا یجوز الوضوء به نبیذ التمر و قال ابوحنیفه رحمه اللَّه‏یجوز ذلك فی السفر».

برخى دلیل ابوحنیفه را حدیثى از ابو زید مولى عمر بن حریت نقل مى‏كنند كه ابن مسعود در لیلة الجن با رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله بود و چون آب نداشتند حضرت فرمود: چون هم خرما و هم آب، پاك بوده است با همان آب خرمایى كه دارى مى‏توانى‏ وضو بگیرى.

این حدیث به چند دلیل باطل است. اولًا پیغمبر صلى الله علیه و آله در لیلة الجن تنها بوده و خود عبداللَّه بن مسعود گفته است: در لیلة الجن احدى با رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله نبود. ثانیاً لیلة الجن در مكه و قبل از هجرت اتفاق افتاده و آیه تیمم در مدینه نازل شده است. بنابراین حتى در صورت درست بودن این حدیث، این آیه ناسخ آن مى‏باشد. ثالثاً ذهبى در میزان‏الاعتدال این مرد را شناخته شده نمى‏داند و مى‏گوید هیچ حدیث دیگرى از او نقل نشده است.

در آیه دیگرى از سوره مائده آمده است: وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَیْنِ‏؛ سر و پاهاى خود را تا بر آمدگى پشت آن مسح كنید.» «مائده6» همین آیه نیز مى‏فرماید:

فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَیْدِیَكُمْ‏؛ «صورت و دست‏هاى خود را بشویید.» « مائده 6» به دلیل وجود «واو عطف» باید ترتیب به همان جورى كه در قرآن مجید آمده است، باشد. بدین ترتیب باید اول صورت و بعد دست‏ها شسته شود. به همین دلیل، در دنباله آیه آمده است: ابتدا مسح سر و سپس مسح پشت پاها وجوب پیدا مى‏كند. لكن اكثر علماى اهل سنت، فتوا به شستن تمام پا در وضو مى‏دهند. جالب است كه در مسافرت یا جایى كه مشكل باشد، مسح بر جوراب یا كفش را مجاز مى‏دانند كه این عمل بر خلاف دستور و فتواى اول مى‏باشد. به دلیل آن‏كه در آنجا مى‏گویند: پاها را باید شست و مسح را بر آن جایز نمى‏دانند. به طریق اولى مسح بر كفش و جوراب نیز نباید كافى باشد. هیچ دلیل، حدیث، روایت و آیه‏اى وجود ندارد و معلوم نیست كه چرا شستشوى پا را به مسح جوراب و كفش تنزل داده‏اند؟

در حالى كه آیه شریفه دلالت بر مسح دارد وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ‏ امام فخر رازى بیان مى‏كند كه امام احمد حنبل، اسحق، سفیان ثورى و اوزاعى فتواى جایز بودن مسح بر عمامه و كلاه را داده‏اند!

بسیارى از فقهاى اهل سنت، فرش‏هاى بافته شده از پشم، پنبه، ابریشم، چرم، آكرلیك، مشمع، موكت و كلًا هر آنچه كه روى زمین پهن شده باشد را جزو زمین مى‏دانند و سجده بر آن را مجاز مى‏دانند. در صورتى كه اگر از كارشناسان، متخصصان و دانشمندان پرسیده شود كه آیا این موارد جزو زمین هستند؟ پاسخ منفى خواهند داد.

از این قبیل اختلافات بین فرق چهارگانه اهل سنت، بسیار دیده مى‏شود و اصلًا به یكدیگر نیز هیچ اعتراضى نمى‏كنند. در حالى كه برخى از این فتاوى بر خلاف نص صریح قرآن مى‏باشد.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 16 مرداد 1394 :: نویسنده : مهدی

پرسش: چرا شیعیان بر مهر و تربت سجده مى‏كنند؟

پاسخ: بخارى در صحیح از پیامبر صلى الله علیه و آله نقل مى‏كند: جُعِلَت لی الأرضُ مسجداً وطهوراً؛ زمین سجدگاه و مایه پاكیزگى براى من گردیده است. « كتاب الصلاة، ص 91»

سجده كردن یعنى صورت روى زمین گذاردن، آن هم زمین پاك. لذا شیعیان به تاسى از پیغمبر خود كه سجده بر زمین را واجب مى‏دانند، بر زمین سجده مى‏كنند.

به دلیل آن‏كه اغلب خانه‏ها، منازل و مساجد، مفروش مى‏باشد و دسترسى به زمین آسان نیست و از طرفى جمع كردن فرش‏ها در وقت نماز ممكن و مقدور نمى‏باشد، لذا شیعیان قطعاتى از زمین و خاك پاك را كه مهر یا تربت نامیده مى‏شود با خود همراه دارند تا براى سجده كردن به زحمت نیفتند. بنابراین شیعیان همواره مهرى را به نیت قطعه‏اى از زمین همراه دارند تا بتوانند مطابق دستور قرآن مجید سجده نمایند. این قطعه از زمین، آن طور كه مغرضان بر ضد شیعیان تبلیغ مى‏كنند به نیت بت نمى‏باشد.

اخبارى از اهل‏بیت طهارت رسیده است كه سجده بر تربت پاك حسین كه به خاك كربلا معروف است، موجب فضیلت بیشتر و ثواب زیادتر مى‏شود. بدیهى است كه سجده بر تربت كربلا مستحب است و واجب نیست. در مورد اهمیت خاك كربلا، جلال‏الدین سیوطى در خصائص الكبرى از ام سلمه و نیز عایشه نقل مى‏كند: «دیدم حسین علیه السلام در آغوش جدش رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله نشسته است و خاك سرخ رنگى در دست آن حضرت مى‏باشد. آن حضرت آن خاك را مى‏بوسد و مى‏گرید. ام سلمه پرسید یا رسول‏اللَّه! این خاك چیست؟ ایشان فرمود: جبرئیل مرا خبر داده است كه حسینم را در سرزمین عراق مى‏كشند. این خاك را از آنجا برایم آورده است، و من بر مصایب حسینم گریه مى‏كنم. سپس تربت را به‏ام سلمه داد و فرمود: چون دیدى این خاك به خون تبدیل‏ شد، پس بدان كه حسینم را كشته‏اند. ام سلمه آن خاك را در شیشه‏اى نگاه داشت تا در ظهر روز عاشوراى سال 61 هجرى، آن خاك به خون تبدیل شد و ام سلمه دریافت كه حسین را به شهادت رسانده‏اند.»

بر این اساس، اعتقاد شیعیان كه گرفته از نص قرآن و سنت پیامبر و توضیحات ائمه معصومین (عترت پیامبر و ثقل اصغر) است، سجده بر وجه الارض است، یعنى خود زمین و هرچه مصداق زمین باشد، مانند سنگ بشرط آن‏كه نظیر طلا و نقره (و سایر فلزات و سنگهاى قیمتى) معدنى نباشد و چیزهایى كه از زمین مى‏روید، (بشرط آن‏كه خوراكى و پوشاكى نظیر پنبه نباشد). لذا بهتر است سجده بر خاك كند و فرش و آسفالت (قیر) و نظایر آن‏ها چون از مواد معدنى است نمى‏توان بر آن سجده كرد.

سجده بر خاك كربلا (با حكمت‏هایى كه ائمه فرموده‏اند) فضیلت بیشترى دارد، چون شهادت امام حسین نمونه كامل بندگى است و در كربلا سر به خاك بندگى نهاد و در این راه خون او بر زمین ریخته شد. لذا سجده بر خاك كربلا نه تنها شرك نیست، بلكه توحید كامل است و سجده براى امام حسین نیست، سجده بر بهترین خاك است براى خدا. اگر سجده بر تربت امام حسین شرك باشد، سجده ملائكه بر خاك آدم هم شرك است. در حالى‏كه خداوند هرگز دستور به شرك نمى‏دهد، بلكه به توحید كامل دستور مى‏دهد. شیطان كه ظرفیت توحید كامل را نداشت، سجده نكرد. لذا سجده ما، سجده بر خاك كاملترین خلیفه خدا در زمان خود و به امر خدا و براى خدا است.

شواهدى از فعل پیامبر و صحابه‏

مسلم در صحیح خود به سند صحیح از انس روایت كرده است كه پیامبر صلى الله علیه و آله قطعه حصیرى داشت بنام خمره و بر آن نماز مى‏خواند. « صحیح مسلم 1، ص 101؛ مجمع الزوائد 2، ص 57»

در سنن الكبرى از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل مى‏كند: نماز ظهر را با پیامبر مى‏خواندم پس مشتى از سنگ ریزه و شن از زمین بر مى‏داشتم، تا خنك شود و بر آن سجده مى‏كردم. « سنن الكبرى 2، ص 439»

در سنن بیهقى از صالح سبابى نقل مى‏كند: پیامبر شخصى را در حال سجده كنار خود مشاهده فرمود كه بر پیشانى خود دستارى بسته بود. پیامبر صلى الله علیه و آله عمامه را از پیشانى وى كنار زد. « سنن بیهقى، ج 2، ص 105»

در همان كتاب از عیاض بن عبداللَّه قرشى نقل مى‏كند: پیامبر خدا مردى را در حال سجده دید كه بر گوشه عمامه خود سجده مى‏كند پس با دست اشاره كرد دستار خود را بردار و به پیشانى او اشاره فرمود.

نافع مى‏گوید: عبداللَّه بن عمر بن الخطاب به هنگام سجده دستار خود را برمى‏داشت تا پیشانى خود را بر زمین بگذارد. « سنن بیهقى، ج 2، ص 105»

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 13 مرداد 1394 :: نویسنده : مهدی

پرسش: نماز تراویح چیست و در كجا تشریع شده است؟

پاسخ: نوافل شبهاى ماه مبارك رمضان مورد قبول فریقین است و پیامبر فقط آن را به‏صورت فرادى مى‏ خوانده و امیرالمؤمنین و ائمه اهل‏بیت همگى آن را مانند بقیه نمازهاى مستحبى به صورت فرادى مى‏خواندند.

- طبق نقل بخارى عمر بن الخطاب دستور به جماعت داد و از كرده خود خشنود بود و مى‏گفت‏ «نعم البدعة هذه ...» (این چه بدعت خوبى است؟!) « صحیح بخارى، ج 1، ص 342»

- قسطلانى آن را تشریع عمر مى‏داند عمر آن را با تعبیر بدعت آورد؛ چون پیامبر براى مردم جماعت خواندن نماز تراویح را بیان نكرده و درزمان ابوبكر نبوده است. « ارشاد السارى ج 4، ص 656»

عینى: عمر تعبیر «بدعت» آورد؛ چون پیامبر جماعت را براى این نماز تشریع نكرد و در زمان ابوبكر هم نبود. « عمده القارى، ج 11، ص 126»

قلقشندى: عمر اولین كسى است كه جماعت رمضان را تشریع كرد و آن در سال 14 هجرى بود. « مآثر الاناقة فی معالم الخلافه، ج 2، ص 337»

- بیهقى چهار روایت از قول امیرالمؤمنین نقل مى‏كند و خودش سند همه را ضعیف مى‏ شمرد كه در آن‏ها امیرالمؤمنین نماز تراویح را تأیید كرده‏اند.

- ائمه شیعه همگى‏ نماز تراویح را بدعت و جماعت نماز مستحبى را حرام دانسته‏ اند. « سرائر، ج 3، ص 639» عبداللَّه بن عمر بشدت از آن نهى مى‏كرده است. در جواز به جماعت خواندن نوافل رمضان هیچ روایتى از پیامبر و اهل بیت پیامبر نرسیده است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 مرداد 1394 :: نویسنده : مهدی

پرسش: چرا شیعه دست بسته نماز نمى‏ خواند؟

پاسخ:

1- چون شیعه آن را حرام و هیچیك از مذاهب اهل سنّت آن را واجب ندانسته‏ اند.

بعضى آن را مستحب و گروهى در نمازهاى واجب آنرا مكروه شمرده‏ اند و زمان پیامبر و خلیفه اوّل همه صحابه دست باز نماز مى‏ خوانده‏اند تا در زمان خلیفه دوم این بدعت گذاشته شد.

ابن رشد قرطبى اندلسى از علماى اهل سنّت مى‏ گوید: « بدایة المجتهد، جلد اوّل كتاب الصلاة فصل دوم، مسأله پنجم، ص 136- 193»

درباره دست روى دست گذاشتن در نماز میان علماء (اهل سنت) اختلاف است، مالك ابن انس در نمازهاى واجب مكروه و در نماز نافله آن را جائز شمرده و جمهور آن را مستحب دانسته‏اند. علت این اختلاف نظر روایات صحیحى است كه به دست ما رسیده كه نماز پیامبر را توصیف مى‏كند و در آن نقل نشده كه پیامبر دست راست روى دست چپ مى‏گذاشته‏اند. از طرفى به مردم امر شده كه دست روى دست گذاشته نماز بخوانند (دستور دهنده معلوم نیست.)

عمده دلیل جمهور اهل سنت دو روایت است:

1- بخارى از سهل بن سعد نقل مى‏كند كه مردم مأمور شدند كه (مردان) دست روى دست نماز بخوانند. ابو حازم مى‏ گوید این را (صحیح) نمى‏دانم مگر این‏كه امر كننده پیامبر باشد (كه معلوم نیست). « صحیح بخارى، ج 1، ص 135»

2- روایت دوّم هم مرسل است؛ زیرا اهل سنّت روایت علقمه بن وائل از پدرش را مرسل مى‏ دانند و معتبر نمى‏شمارند. « تهذیب التهذیب، ج 7، ص 247»

طبق بعضى روایات منقول است كه روزى چند نفر از اسراى مجوس بر عمر وارد شدند و جهت اداى احترام دست به سینه بودند. علّت آن را پرسید. گفتند ما براى احترام به بزرگان چنین مى‏ كنیم. عمر پسندید و دستور داد در نماز براى خضوع بیشتر چنین كنند. «1 جواهر الكلام، ج 11، ص 19؛ پاسخ به شبهات، طبسى.» ولذا ائمه اهل بیت آن را جائز ندانسته‏ اند.

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 26 تیر 1394 :: نویسنده : مهدی

پرسش: امام على علیه السلام در مورد سؤالات شرعى به عمر مراجعه مى‏كرده یا عمر از امام سؤال مى‏كرده است؟

پاسخ: در مورد امام على علیه السلام فقط به ذكر یك حدیث از پیامبر خدا صلى الله علیه و آله اكتفا مى‏شود كه فرمود: «انا مدینه العلم وعلى بابها» و نیز «انا دار الحكمه وعلى بابها.» اگر جواب سؤال اوّل مثبت باشد، بدان معنا است كه گنجینه علم و حكمت رسول‏اللَّه صلى الله علیه و آله كامل نبوده كه در و دروازه آن به عمر- خلیفه دوم- نیاز داشته و با مراجعه به او، پاسخ مسائل فقهى خود را از عمر مى‏گرفته است. در این صورت باید نتیجه گرفت كه عمر، محل رجوع خود پیغمبر نیز بوده است.!!

اما در مورد عمر، به ذكر چند واقعه بسنده مى‏شود، و نتیجه‏گیرى درباره پاسخ این سؤال به خواننده واگذار مى‏گردد.

1. ابن ابى‏الحدید آورده است: عبداللَّه بن مسعود از فقهاى بزرگ مدینه بود و عمر اصرار داشت كه وى همواره همراه او باشد تا در مواقع لزوم، پاسخگوى سؤالات علمى و فقهى كه از عمر مى‏پرسند، باشد.

2. اكابر علماى اهل سنت، نظیر: جلال الدین سیوطى در درالمنثور، جاراللَّه زمخشرى در جلد اول تفسیر كشاف، فاضل نیشابورى در جلد اول تفسیر غرایب، ابن ابى‏الحدید در جلد اول شرح نهج البلاغه، حمیدى در جمع بین الصحیحین و ذهبى در تلخیص مستدرك آورده‏اند:

روزى عمر، براى اصحاب خطبه‏اى خواند و اخطار نمود هر كس زنى بگیرد و مهر زنش بیشتر از چهارصد درهم باشد او را حد زده، زیادتى مهر را از او گرفته و به بیت‏المال مسلمین واریز مى‏كنم. زنى از میان جمعیت بر خاست و صدا زد: اى عمر! كلام تو اولى‏تر است یا كلام خدا؟ عمر در پاسخ گفت: البته كلام خدا. سپس زن گفت: مگر نه آن است كه خداوند در قرآن مجید مى‏فرماید: وَ إِنْ أَرَدْتُمُ اسْتِبْدالَ زَوْجٍ مَكانَ زَوْجٍ وَ آتَیْتُمْ‏ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً فَلا تَأْخُذُوا مِنْهُ شَیْئاً أَ تَأْخُذُونَهُ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِیناً؛ «اگر خواستید زنى را رها كنید و زن دیگرى به جاى او اختیار كنید، و مال بسیارى مهر او كرده‏اید نباید چیزى از مهر او را باز گردانید.» «نسا24» عمر از شنیدن پاسخ این زن، مات و مبهوت شد و گفت: «همه شما حتى زنانى كه در حجله‏ها هستند از عمر فقیه‏تر و داناترید.» « كتاب الاربعین، ص 427؛ عین العبرة، ص 16؛ سبیل السلام، ج 3، ص 149» عمر سپس به بالاى منبر برگشت و حرف قبلى خود را لغو كرد.

3. حمیدى در جمع بین الصحیحین نقل مى‏كند كه در زمان خلافت عمر، پنج مرد را با زنى گرفته بودند، و ثابت شد كه مرتكب زنا شده‏اند. بلافاصله عمر دستور داد آن 5 نفر را سنگسار كنند. در این هنگام، على علیه السلام وارد شدو به عمر گفت: هر چند همه این‏ها یك عمل را انجام داده‏اند اما حكم هر كدام متفاوت است و احكام یكسانى ندارند. امام على علیه السلام دستور داد آن پنج نفر را آوردند، و حكم آن‏ها را چنین صادر كرد: اولى را گردن زدند؛ دومى را سنگسار كردند؛ سومى را 100 تازیانه؛ چهارمى را پنجاه تازیانه و بالاخره پنجمى را 25 تازیانه زدند. عمر تعجب كرد، و دلیلش را پرسید. امام گفت: اولى كافرى است كه در ذمه اسلام بوده و با زن مسلمان زنا نموده است؛ دومى مردى زن دار بود؛ سومى مرد مجرد؛ چهارمى غلام بود و پنجمى مردى ابله و كم عقل بود.

4. امام احمد حنبل در مسند، حمیدى در جمع بین الصحیحین، بخارى در صحیح، خوارزمى و جمعى دیگر نقل مى‏كنند: زن حامله‏اى را نزد عمر آوردند و پس از بازجویى، اقرار به زنا نمود، و خلیفه حكم سنگسار او را صادر كرد. امام على علیه السلام گفت:

حكم تو درباره این زن قابل اجرا است؛ اما تو بر طفلى كه در رحم او است تسلطى ندارى. پس عمر زن رها كرد تا برود. 5. امام احمد حنبل، امام احمد بن عبداللَّه شافعى و سلیمان و سلیمان بلخى حنفى و بسیارى دیگر نقل كرده‏اند: زن دیوانه‏اى را نزد عمر آوردند كه متهم به زنا بود، و خود آن زن نیز اعتراف كرده بود. خلیفه دستور داد تا او را سنگسار نمایند. امیرالمؤمنین علیه السلام كه در آن‏جا حاضر بود، خطاب به عمر گفت: از پیغمبر شنیدم كه فرمود: قلم از سه گروه برداشته مى‏شود: «خوابیده تا بیدار شود، دیوانه تا عاقل شود و بچه تا به سن تكلیف برسد.»

6. امام احمد حنبل در مسند، حمیدى در جمع بین الصحیحین و بیهقى در جلد اول سنن و عده‏اى دیگر نقل مى‏كنند: در زمان خلافت عمر، مردى نزد وى آمد و گفت: من جُنُب شده‏ام و آب نیافته‏ام تا غسل كنم. حكمم چگونه است؟ عمر گفت: تا وقتى آب نیافتى نماز نخوان. هر گاه آب یافتى غسل كن و نماز بخوان. عمار یاسر كه در آنجا حاضر بود به عمر گفت: یادت مى‏آید كه در یكى از سفرها بر حسب اتفاق به غسل احتیاج پیدا كردیم، چون آب نبود تو نماز نخواندى ولى من گمان كردم كه تیمم بدل از غسل، آن است كه تمام بدن خود را بر زمین بمالم. لذا خود را بر زمین غلطانده و نماز خواندم. چون خدمت پیامبر صلى الله علیه و آله رسیدیم حضرت تبسمى كرد و گفت: در تیمم همین قدر بس است كه كف دو دست را با هم بر زمین زده و بعد هر دو كف دست را بر پیشانى بمالند. سپس كف دست چپ را بر پشت دست راست و كف دست راست را بر پشت دست چپ گذاشته و مسح نمایند. پس چگونه مى‏گویى نماز نخواند؟ عمر چون پاسخى نداشت گفت: اى عمار از خدا بترس!

7. نور الدین مالكى در فصول المهمه آورده است كه مردى را نزد خلیفه عمر آوردند و در حضور جمعى از او پرسیدند: چگونه دیشب را صبح كردى؟ او گفت:

«صبح كردم در حالى‏كه فتنه را دوست مى‏دارم و از حق كراهت دارم، یهود و نصارى را تصدیق مى‏كنم، چیزى را كه ندیده‏ام به آن ایمان دارم و اقرار به چیزى دارم كه خلق نشده است.» عمر دستور داد بروند على علیه السلام را بیاورند. چون امیرالمؤمنین علیه السلام آمد، قضیه را براى آن حضرت بازگو كردند. سپس امام فرمود: این مرد درست گفته است. چود مرادش از فتنه، اموال و اولاد است؛ زیرا در قرآن مجید آمده است: أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ. «انفال28»* منظورش از حق همان مرگ است؛ چنانچه در سوره ق مى‏فرماید:

وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ. «ق19» منظورش از تصدیق یهود و نصارى تكذیب هر دوى آن‏ها مى‏باشد؛ چون در قرآن آمده است: وَ قالَتِ الْیَهُودُ لَیْسَتِ النَّصارى‏ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ وَ قالَتِ النَّصارى‏ لَیْسَتِ الْیَهُودُ عَلى‏ شَیْ‏ءٍ؛ یهود مى‏گفتند: نصارى بر حق نیستند، و نصارى مى‏گفتند: یهود بر حق نیستند.» «بقره113» لذا منظور مرد از این جمله، تكذیب هر دو فرقه آن‏ها مى‏باشد. مراد از «ایمان به چیزى كه ندیده است» آن است كه به خداى نادیدنى ایمان دارد و بالاخره منظور از «اقرار به چیزى كه خلق نشده» قیامت است كه هنوز به وجود نیامده است. سپس عمر گفت: «به خدا پناه مى‏برم از هر معضلى كه على در او نباشد و اگر على نبود عمر هلاك مى‏شد.» « مسند زید بن على، ص 335؛ مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، صص 184، 185 و 187؛ ینابیع المودة لذوى‏القربى، ج 3، ص 147» همچنین در جاى دیگرى گفته بود: «مباد آن روزى كه مشكلى برایم پیش آید، و على علیه السلام در دسترس نباشد» « شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحدید، ج 1، ص 18؛ عمر بن خطاب، ص 371 »، یا خطاب به سایر صحابه پیامبر خدا مى‏گفت: تا على علیه السلام در مسجد است احدى حق ندارد زبان به فتوا بگشاید.» « بحار الانوار، ج 41، ص 141، شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحدید، ج 1، ص 18؛ المناظرات فى الامامه، ص 445 »

و نظیر این وقایع در تاریخ زیاد نقل شده است.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 21 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
درباره وبلاگ

نقل مطالب با ذکر آدرس وبلاگ بلا مانع است
مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات