بادوستان
مطالبی خواندنی در مورد موضوعات اخلاقی وعرفانی وقرآنی
جمعه 14 آبان 1395 :: نویسنده : مهدی

 [شك عمر در نبوت پیغمبر]

علوى: دلیلهاى بسیارى هست بر عدم ایمان او، از جمله خودش تصریح بنداشتن ایمان نموده.

عباسى: در كجا و چه وقت تصریح به نداشتن ایمان كرده؟

علوى: در آن موقعى كه گفت: ما شككت فى‏ نبوّة محمّد (قطّ) مثل شكّى یوم الحدیبیّة،  من هرگز شكّ نكرده بودم در نبوّت و

پیغمبرى محمّد همانند شكى كه در روز (جنگ) حدیبیّه نمودم‏

و طرز كلام عمر میرساند كه همیشه در نبوّت پیغمبر ما شك داشته؟ و لكن شكّ او در حدیبیّه از وقتهاى دیگر قوىّ‏تر بوده، آقاى عباسى، تو را بخدا قسم، كسى كه در نبوّت محمّد «ص» شك داشته باشد، آیا میتوان مؤمنش دانست؟؟؟.

عباسى: با یك دنیا خجلت و شرمندگى سر پیش افكند، و چون جوابى نداشت، سكوت كرد.

ملك: متوجّه وزیر شد و گفت: وزیر، گفتار آقاى علوى صحیحست؟ عمر چنین بود؟ شكّ در نبوّت پیغمبر صلّى اللّه علیه و سلّم

داشته؟؟؟ ..

وزیر: بلى، روات أحادیث از او نقل كرده‏اند

ملك: عجب، عجب؟ (جدّا عجیب است؟) من‏ همیشه با خود میگفتم: عمر، از سابقین اسلام است و مؤمن واقعى و حقیقى، و لكن

الآن بر من روشن و آشكار شد كه أصلا در ایمانش شكّ و شبهه است؟؟ ..

عباسى: جناب ملك آرام باشید؟ و سست عقیده نباشید؟ و در عقیده خود ثابت و استوار و محكم باشید؟ و دچار تزلزل عقیده‏اى

نشوید بواسطه خدعه این علوى كذّاب و دروغگو؟.

ملك: صورت خود را از طرف عباسى گردانید، و با كمال خشم و غضب گفت: وزیر دانشمند ما آقاى، نظام الملك (كه همه میدانیم از متون كتابها كاملا با خبر و مطلع است) میگوید: آقاى علوى در تمام گفتار و بیانش راستگو است، و (بر خلاف حقّ و حقیقت سخنى نگفته) میگوید: گفته عمر درباره شكش در نبوت پیغمبر در كتابها موجود است، و این عباسى أبله نادان میگوید: علوى دروغگو است؟ آیا این عناد و لجاجت و حقّ‏كشى نیست؟؟؟.

سكوت سر تا سر مجلس را فرا گرفت (و قلبها بطپش افتاد و وحشتى جمعیت را فرو گرفت) و ملك هر لحظه بر خشم و غضبش افزوده

میشد، و سخت ناراحت شد از گفتار عباسى، و عباسى و علماء دیگر أهل سنّت از خجلت و درماندگى سر به پیش افكندند، و

وزیر هم سكوت كرده و سخنى نمیگفت، و علوى سر بلند كرده و چشم بصورت ملك دوخته بود تا نتیجه بحث و گفتگو را دریابد.

لحظات سختى بر عباسى میگذشت، و آرزو مى‏كرد اى كاش زمین شكافته میشد و مرا در خود فرو میبرد، یا ملك الموت مى‏آمد و او را

قبض روح مى‏نمود، تا زنده نباشد، و این شرمندگى و منظره نامطلوب به بیند، چون بطلان مذهبش آشكار گشته، و علنى شده عقیده

او بخرافات در حضور ملك و وزیر دانشمند و سائر علما (ى شیعه و أهل سنّت) و أركان دولت و مملكت، لكن چه كند بیچاره؟ ملك

او را خواسته براى سؤال و جواب، و تمیز بین: حقّ و باطل‏

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 7 آبان 1395 :: نویسنده : مهدی

 [ایمان سه خلیفه‏]

عباسى: شیعیان منكر ایمان سه خلیفه (ابو بكر عمر، و عثمان) هستند؟! با اینكه این حرف و عقیده صحیح نیست، زیرا: اگر مؤمن نبودند، رسول خدا صلّى اللّه علیه و سلّم، از آنان دختر نمیگرفت، و به ایشان هیچ‏گاه دختر نمیداد.

علوى: شیعه عقیده دارد كه أبو بكر و عمر و عثمان قلبا و باطنا مؤمن نبودند، و تظاهر باسلام مینمودند و رسول خدا صلى اللّه علیه

و آله قبول اسلام میفرمود از هر كسى كه شهادتین را بزبان جارى میساخت، اگر چه واقعا منافق بود، و با آنان همانند یك فرد مسلمان

رفتار میفرمود، و اینكه آن حضرت از ایشان دختر گرفت و بایشان دختر داد بهمین جهت بود.

عباسى: چه دلیلى دارید بر مؤمن نبودن أبو بكر.

علوى: دلائل قطعى و محكمى زیاد در دست- داریم، از جمله: در بسیارى از جاها خیانت برسول خدا صلى اللّه علیه و آله نموده، و یك نمونه آن: تخلّف و سر پیچى نمودن او است از لشكر اسامه، كه نافرمانى از أمر رسول خدا میباشد، و قرآن كریم در: ردیف مؤمنین بحساب نیاورده هر كسیرا كه نافرمانى پیغمبر كند، طبق آیه شریفه وافى هدایه:

فَلا وَ رَبِّكَ لا یُؤْمِنُونَ حَتَّى یُحَكِّمُوكَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ‏ حَرَجاً مِمَّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً، 65 نساء

 (نه چنین است، قسم بخداى تو كه: اینان بحقیقت أهل ایمان نمیشوند، مگر آنكه در خصومت و نزاعشان تنها تو را حاكم كنند، و آنگاه بهر حكمى كه- بسود و زیان آنها- كنى هیچ‏گونه اعتراضى در دل نداشته و كاملا از دل و جان تسلیم فرمان تو شوند، 65 نساء)

بنابراین، أبو بكرى كه نافرمانى پیغمبر كرده داخل در مفهوم و مصداق بتمام معناى این آیه است، كه: هر كس مخالفت آن حضرت نماید ایمان ندارد؟.

و مطلب مهمتر اینكه: رسول خدا صلى اللّه علیه و آله لعن فرموده كسانى را كه تخلّف از لشكر اسامه كنند، و گفتیم كه: أبو بكر تخلّف كرد، و به همراه اسامه بجنگ رومیان نرفت، و على التحقیق مورد لعن رسول خدا صلى اللّه علیه و آله واقع شده؟ و بطور مسلّم میدانیم همه كه آن حضرت مؤمن را در هیچ موقع لعن نمیفرماید؟.

ملك: متوجّه وزیر شد و گفت: آیا صحیح، است؟ أبو بكر تخلّف كرد از لشكر اسامه؟ (و به همراه ایشان نرفت؟ با اینكه پیغمبر أمر برفتن فرموده بود؟.

وزیر: بلى، این چنین نوشته‏ اند مورّخین‏ « طبرى، ج 3، ص: 212، شرح ابن ابى الحدید ج 1 ص: 159، و ج 6 ص: 52، تاریخ ابن عساكر ج 2 ص: 391، طبقات ابن سعد ج 2 ص: 41. »،

ملك: بنابراین، با بیانى كه آقاى علوى نمودند، أبو بكر مؤمن نبوده است؟؟؟.

وزیر: أهل سنّت در تخلّف أبو بكر تأویلاتى دارند.

ملك: آیا تأویل میتواند مطلب واقعى را بر خلاف و دگرگون سازد؟ اگر چنین باشد، پس هر مجرمى براى ارتكاب جرمش تأویلاتى خواهد داشت؟

و باین سبب دامنه جرم وسیع خواهد شد؟؟؟.

(مثلا: دزد براى علّت دزدیش میگوید: فقیر و محتاج بودم، و شارب الخمر خواهد گفت: مهموم و مغموم‏ بودم، خواستم ساعتى از غم

رهائى پیدا كنم، و همانند اینها كه هر مجرمى دلیلى خواهد آورد، و در این صورت اختلال در نظم زندگى و أمنیّت بوجود مى‏آید، و

مردم ضعیف هم جرأت بر گناه پیدا میكنند، تا چه رسد بأفراد نیرومند و با نفوذ، بنابراین نمیشود هر چیزى را تأویل كرد؟).

عباسى: از خجلت و شرمندگى چهره‏اش سرخ گردید و متحیّر و متفكر شد چه جواب دهد، و چه بگوید، بناچار بخود فشار آورد و گفت: دلیل بر عدم ایمان قلبى عمر چیست؟؟؟.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 23 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی

[معنى: « (عبس و تولى)»]

علوى: مثل اینكه میگوئید: «عَبَسَ وَ تَوَلَّى، أَنْ جاءَهُ، الْأَعْمى‏» (عبوس و ترشرو گشت چون آن مرد نابینا حضورش آمد- 2 عبس) درباره رسول خدا نازل شده (كه آن حضرت از آمدن عبد اللّه بن امّ مكتوم نابینا ناراحت شد)

عباسى: چه مانعى دارد كه آن حضرت ناراحت شده باشد (براى آمدن مرد نابینائى؟).

علوى: مانعش گفتار خداوند است كه میفرماید:

إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ‏ (تو داراى اخلاقى نیكو هستى- 4 قلم) و میفرماید: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ» (اى رسول، ما تو را نفرستادیم مگر آنكه رحمت براى أهل عالم باشى- 107، انبیا) پس آیا عاقلانه است، پیغمبرى كه خداوند توصیفش كرده بداشتن: حسن خلق، و وجود مقدّسش را: رحمت‏ للعالمین، قرار داده، ناراحت و روگردان شود از، مرد نابیناى با ایمان، آیا این عمل انسانى است؟

ملك: عاقلانه نیست كه بگوئیم این عمل سر زده باشد از پیغمبرى كه نمونه كامل انسانى و واسطه رحمت إلهى است، و لكن آقاى علوى این آیات مورد بحث درباره چه كسى نازل گردیده؟؟؟.

[گفتگو با دانشمند مسیحى، در معنى: آیه‏]

علوى: در أحادیث صحیحى كه از أهل بیت پیغمبر (ع) كه قرآن در آن خانواده نازل شده (و آنان از معنى و شأن نزول آیات از تمامى مردم داناترند) نقل شده كه درباره: عثمان بن عفّان نازل گشته، گاهى كه این امّ مكتوم وارد شد، چهره خود را از او بگردانید.

یكى از علماى شیعه بنام: سیّد جمال الدّین كه در جلسه حضور داشت، گفت: براى من گفتگو و بحثى با یكى از دانشمندان مسیحى درباره این آیات پیش آمده كه بى‏ مناسبت نمیدانم بیان آن را.

بمن گفت كه: پیغمبر ما حضرت عیسى أفضل و برتر از پیغمبر شما حضرت محمّد است، گفتم چرا، و بچه دلیل گفت: پیغمبر شما بد أخلاق بود، بطورى كه براى ورود مرد نابینائى ناراحت شده، و چهره در هم كشیده، و صورت خود را از وى گردانیده، طبق آیه قرآنتان كه میگوید: «عَبَسَ وَ تَوَلَّى أَنْ جاءَهُ الْأَعْمى‏» و لكن پیغمبر ما حضرت عیسى داراى حسن خلق بوده چنانكه از هیچ‏كس روى نمى‏تابید (حتى از بیماران كریه المنظر) كه بینا میكرد نابینایان را، و سالم میفرمود: مبتلایان بمرض: پیسى و جذام، را.

در جواب گفتم: چنین نیست كه تو گمان كرده‏اى، بلكه ما شیعیان میگوئیم كه: آن آیات درباره عثمان بن عفّان نازل شده، نه درباره پیغمبر اسلام، و على التحقیق آن حضرت داراى أخلاق نیك و صفات عالیه انسانى و خصلتهاى پسندیده، همچنانكه خداى تعالى درباره حضرتش میفرماید: «وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِیمٍ» و میفرماید: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ». دانشمند مسیحى گفت: آنچه من گفتم، از یكى از: خطباى أهل سنّت در مسجدى در بغداد شنیدم.

علوى: در نزد ما شیعیان شهرت دارد كه بعضى از راویان متملّق چاپلوس، و آنان كه دین را بدنیا مى‏ فروختند، شأن نزول آیه را به پیغمبر اسلام صلى اللّه علیه و آله نسبت میدادند، تا پاك سازند مقام حكومت عثمان را چون شیوه آنها این بوده كه: نسبت دروغ بخدا و رسولش میداده‏اند، تا رفتار (خصمانه و غاصبانه و غیر انسانى) خلفا و فرمانروایان خود را پاك سازند

ملك: (مطلب بر ما روشن شد) رشته سخن را بگردانید، و در موضوع دیگر سخن بگوئید؟

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 16 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی

[پیغمبر عایشه را بدوش خود گرفت‏]

علوى: مطلب دیگرى كه أهل سنّت در كتابهاى خود نقل نموده‏اند، آنست كه: رسول خدا (ص) عایشه را بر روى شانه خود سوار مینمود تا تماشا كند كسانى را كه طبل میزدند و نى مى‏نواختند، « صحیح بخارى باب اللّهو بالحراب، و مسلم باب الرخصه فى اللعب فى ایام العید، ج: اول.» (من مى‏پرسم از شما) آیا چنین عملى شایسته پیغمبر است‏

عباسى: چه ضررى و چه زشتى دارد (كه آن حضرت عایشه را بر كتف خود بلند نماید تا تماشا كند؟؟!)

علوى: آقاى عباسى، آیا شما چنین خواهید كرد شما كه در مقابل پیغمبر یك فرد عادى هستید، عیال خود را بدوش میگیرى كه تماشاى طبل‏كوبان و نى زنان كند

ملك: (با اضطراب و مختصر خشم گفت) هر كه‏ حیا و غیرت هر چه قدر هم اندك باشد، داشته باشد راضى نمیشود كه عیال خود را

در بین مردم بدوش بگیرد، تا تماشاى طبل زنان بنماید، تا چه رسد برسول خدا، كه نمونه و مجسّمه حیا و غیرت و ایمان است؟، آیا این

موضوع در كتابهاى أهل سنّت درج شده است؟

وزیر: بلى، موجود است در بعضى از كتابها ملك: پس چگونه میتوانیم ایمان داشته باشیم به نبوّت پیغمبرى كه شكّ در نبوّتش داشته؟؟!.

عباسى: ناچاریم این قبیل روایات را تأویل نمائیم‏

علوى: چگونه میتوان روایت مورد بحث را تأویل كرد (و بچه نحو میشود از ظاهر آن گذشت، و معنى دگرى بنمائیم، و آیات متشابهات قرآن را تأویل نمیكنید؟؟) آیا جناب ملك توجّه دارند كه أهل سنّت عقیده دارند بچه خرافات و مطالب باطل و بیهوده و بى‏مبنا؟؟؟.

عباسى: آقاى علوى، مراد و مقصد شما از خرافات و باطل‏ها چیست؟؟؟.

علوى: گفتم كه شما أهل سنّت معتقد هستید كه:

1- خدا همانند بشر، دست و پا دارد و حركت میكند 2- قرآن تحریف گردیده، و در آن اضافه و كم شده 3- رسول خدا عملى انجام داده كه همانند آن را انجام نمیدهد هیچ‏كس، حتّى عادى‏ترین مردم، كه عایشه را بدوش خود سوار نموده براى تماشاى طبل زنان.

4- رسول خدا (ص) در نبوّت خود شكّ داشته‏

5- بكسانى كه قبل از علی بن أبى طالب زمام امور مسلمین را بدست گرفته‏ اند، معتقدید، با اینكه حكومت آنان مشروع نبوده بطور مسلّم، چون بسبب شمشیر و توسّل بزور بحكومت رسیدند، و در آن مقام ثابت ماندند

6- در كتابهاى شما روایت شده از أبو هریره، و أمثال او (عمرو بن عاص، مغیره بن شعبه) كه جعل حدیث مینمودند، و شیوع میدادند بین مردم.

ملك: گفت: رها كنید این موضوع را (دانستیم باطل بودن اینها را) و در مطلب دیگرى گفتگو نمائید؟

 

علوى: أهل سنّت نسبت میدهند به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله چیزهائى را كه شایسته نیست بیك فرد عادى نیست داد

عباسى: مثلا چه نسبتى میدهیم به آن حضرت؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 9 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی

 [پیغمبر در نبوت خود شك داشت؟]

علوى: مطلب مهمّ‏تر دیگر آنست كه: أهل سنّت و جماعت میگویند: رسول خدا صلى اللّه علیه و آله در نبوّت خود شكّ و تردید داشت؟.

عباسى: این دروغ و تهمت محض است بما!.

علوى: مگر شما أهل سنّت در كتابهاى خود نقل نكرده‏اید كه رسول خدا (ص) میگفت: گاهى كه جبرئیل بر من نازل نمیشد، گمان میبردم كه بر عمر بن الخطاب نازل گردیده، با اینكه بطور یقین و مسلّم میدانیم در قرآن آیاتى است دلالت میكند بر اینكه خداوند پیمان گرفته از حضرت محمّد (ص) بر رسالتش؟.

ملك: درحالى‏كه با تعجّب نظر بوزیر مینمود گفت:

آیا صحیح است آنچه را علوى بیان نمود، كه حتما روایت: شكّ رسول خدا در نبوّتش، در كتابهاى أهل سنّت هست‏

وزیر: بلى، موجود است در بعضى از كتابها.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 2 مهر 1395 :: نویسنده : مهدی

 [جبر در اعمال‏]

علوى: خطاب بعباسى كرد و فرمود: از جمله انحرافات و عقیده باطل شما أهل سنّت آنست كه در باره خداى سبحان میگوئید:

خداوند بندگان را مجبور بگناه و أعمال حرام میفرماید، و سپس ایشان را بكیفر گناه و ارتكاب فعل حرام معاقبه و مجازات میكند

عباسى: این عقیده و سخن از هر جهت صحیح است، زیرا خداى تعالى در قرآن میفرماید: وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ‏ (هر كه را خدا گمراه كند- 88 نساء) و میفرماید: طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ‏ (اینان هستند كه خدا بر دلهایشان مهر نهاده- 16 محمّد).

علوى: اینكه میگوئى در قرآنست، در قرآن آیات و كلمات مجاز و كنایه هست كه حتما باید بآن توجّه داشت، و آنچنان معنى كرد 

كه مخالف با واقعیّت و حقیقت نباشد، بنابراین معنى «ضلال» اینست كه خداوند رها میكند أفراد شقىّ و گنهكار را كه قابل هدایت

شدن را ندارند، تا گمراه شوند، هم چنانكه ما میگوئیم: الحكومة أفسدت النّاس، حكومت مردم را ببدبختى كشانیده، یعنى توجهى

بوضع انها نكرده و ما یحتاج ایشان را فراهم ننموده، این: أوّلا و ثانیا: مگر نشنیده‏اید كه خداى تعالى میفرماید:

«إِنَّ اللَّهَ لا یَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ» (خدا أمر بكارهاى زشت و گناه نمیكند- 28، أعراف) و در جاى دگر قرآن میفرماید: «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً»، (ما بحقیقت راه- حقّ و باطل- را بانسان نمودیم، میخواهد هدایت پذیرد و شكر این نعمت گوید، و میخواهد كفران نعمت كند 3، دهر) و میفرماید: «وَ هَدَیْناهُ النَّجْدَیْنِ» (و راه خیر و شرّ- و حقّ و باطل- را باو نمودیم 10، بلد)، و ثالثا: عقلا جایز و صحیح نیست كه خداى تعالى أمر بمعصیت بفرماید، و سپس عقاب و عذاب نماید، و چنین رفتارى از عوام مردم بدور است، تا چه رسد از خداى تعالى كه منزّه است ذات مقدّسش از آنچه كه درباره‏اش میگویند مشركین و ستمكاران‏

ملك: رشته سخن را بدست گرفت و گفت: نه، نه، امكان ندارد خداوند مجبور نماید انسانى را بگناه و بعد از آن عذابش كند، اگر

چنین باشد ظلم بتمام معنى است، و خدا منزّه و مبرّاست از ظلم و فساد «أَنَّ اللَّهَ لَیْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِیدِ» (خدا ببندگانش ظلم نمیكند، 182، آل عمران، 51، أنفال، 10 حجّ)

و من گمان ندارم كه أهل سنّت و جماعت معتقد باشند به آنچه كه این آقاى عباسى میگوید.

و بعد خطاب كرد بوزیر و گفت: آیا أهل سنّت و جماعت عقیده دارند بآنچه كه آقاى عباسى میگوید

وزیر: بلى، مشهور بین أهل سنّت همین است، كه خداوند بندگان را مجبور بگناه میكند، و در قیامت عذاب خواهد كرد؟.

ملك: چگونه معتقدند؟؟! و میگویند مطلبى را كه مخالف با عقل یك انسان عادى كم عقل است؟

وزیر: تأویلات و استدلالات دارند به آنچه میگویند

ملك: هر نوع تأویل و استدلال داشته باشند أهل‏ سنّت در عقاید باطل خود، بازهم با عقل و منطق و شعور ساده تطبیق نمیكند، مگر

آنچه را كه علوى بیان نمود مطابق میدانم، باینكه خداوند كسى را مجبور بكفر و معصیت نمیكند

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 19 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی

 [اهل سنت میگویند: خدا جسم است‏]

علوى: أهل سنّت نسبت میدهند بخداوند چیزهائى كه لایق شأن خدائى نیست؟؟؟.

عباسى: مثلا چه نسبتى میدهند؟؟؟!.

علوى: مثل اینكه میگوئید: خدا جسم است، و همانند بشر است، و میخندد و میگرید، و دست و پا و چشم و عورت دارد، و پاى خود را روز قیامت در آتش فرو میبرد، و از آسمانها با الاغ خود بآسمان دنیا (آسمانى كه گرداگرد زمین است) مى‏آید؟؟؟

عباسى: چه مانعى دارد اینها براى خدا (مگر شما شیعیان منكر هستید؟) با اینكه قرآن بالصراحه بیان میكند، چنانكه میفرماید: وَ جاءَ رَبُّكَ‏، مى‏آید پروردگار تو، و میفرماید: یَوْمَ یُكْشَفُ عَنْ‏ ساقٍ‏ (41- قلم) روزى كه بالا زده شود دامن از ساق، و میفرماید: یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ‏ (10 فتح) دست خدا بالاى دست بشر است، و در حدیث است كه خداوند پاى خود را داخل در آتش میكند ..

 [ابو هریره كذاب و جاعل حدیث‏]

علوى: أمّا آنچه در حدیث است در نزد ما دروغ و افترا و تهمت است، زیرا: أبو هریره‏ و أمثال او دروغ مى ‏بستند به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله تا حدّى كه عمر أبو هریره را منع می نمود از نقل و بیان حدیث و زجرش كرد ملك: درحالى‏كه خطاب بوزیر می كرد، گفت: صحیح است؟ واقعا، عمر ابو هریره را منع كرد از نقل حدیث؟

وزیر: بلى، او را منع كرده، و تاریخ نمایانگر است‏

ملك: پس چگونه ما اعتماد بأحادیث ابو هریره داریم‏

و ابو حنیفه گوید: صحابه پیغمبر عموما ثقه و عادل- بودند، و من از هر كدام و بهر سند باشد حدیث مى‏گیرم، مگر حدیثى كه منتهى بابى هریرة و انس و سمرة شود

وزیر: بجهت اعتماد علماى ما أهل سنّت بر احادیثش‏

ملك: بنابراین دانش علماى ما از عمر بیشتر است زیرا عمر منع نموده أبو هریره را از بیان حدیث، چون دروغ مى‏بست بر رسول خدا (ص) و علماى ما دست آویز خود نموده‏اند أحادیث دروغ او را (جدّا عجبست)

عباسى: اگر (بفرض اینكه) چشم ‏پوشى كنیم آقاى علوى، و بگوئیم: أحادیثى كه بدست ما رسیده درباره (جسم، دست، پا، و رفت و آمد) خدا، صحیح نیست، چه خواهى گفت درباره آیات قرآن (كه خواندم، و تصریح بهمه اینها مینماید؟) ..


 



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 12 شهریور 1395 :: نویسنده : مهدی

[خلیفه پیغمبر (ص) فقط على (ع) است‏]

ملك: درحالى‏كه خطاب بعلوى مینمود، گفت: اگر این سه نفر خلیفه رسول خدا «ص » نباشند، پس چه كسى خلیفه و جانشین آن حضرت خواهد بود؟

علوى: خلیفه (بلافصل) آن حضرت، علىّ بن أبی طالب.

ملك: چگونه تنها فقط على خلیفه رسول خدا است؟

علوى: زیرا حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّم آن حضرت را بعنوان خلیفه، معیّن و مشخّص فرموده، و در چندین مورد و مكان اشاره فرموده، از جمله در منطقه و سرزمین غدیر خم بین مكّه و مدینه (یك فرسخى جحفه، در سفر حجّة الوداع، هنگام مراجعه از حجّ) كه دست على علیه السّلام‏ را بلند نموده، و بتمام جمعیّت مسلمان حاضر فرموده من كنت مولاه فهذا علیّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله.  هر كه من مولاى او هستم، پس این على مولاى او است، خدایا: دوست بدار هر كه او را دوست دارد، و یارى‏ كن هر كه او را یارى كند، و سركوب و سرنگون كن هر كه را كه قصد سركوب و سرنگونى او را دارد
«رجوع به الغدیر علامه امینی»

ملك: توجّهى بوزیر كرد و گفت: صحیح است آنچه علوى بیان نمود؟؟؟.

وزیر: بلى، چنین متذكرند مورّخین و مفسّرین‏ « مسند احمد بن حنبل ج 4، ص: 281، تفسیر فخر رازى، ذیل آیه: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ‏، تاریخ بغداد، ج 8 ص: 290، صواعق ابن حجر ص: 107، تذكره ابن جوزى: ص 29.».

ملك: (چون بصحّت مطلب آگاه شد، زیرا یقین داشت كه وزیر بدون مطالعه و اطلاع كامل مطلبى را تأیید و یا انكار نمیكند) گفت: این سخن را رها نمائید، و موضوع دیگرى را پى‏گیرى كنید؟؟؟.

[عقیده بتحریف قرآن‏]

عباسى: شیعه قائل و معتقد به تحریف قرآنست.

علوى: بلكه در نزد شما أهل سنّت این مطلب شهرت بسزائى دارد، و میگوئید: قرآن تحریف شده.

عباسى: این دروغ است، و چه دروغ آشكارا؟

علوى: مگر شما روایت نمیكنید در كتابهایتان كه نازل گردید بر رسول خدا صلى اللّه علیه و آله آیاتى درباره غرانیق بعد نسخ شد، و از قرآن حذف گردید؟

ملك: از وزیر پرسید: آنچه را علوى ادّعا میكند (هم چنانكه بیان نمود) صحیح است؟؟؟

وزیر: مفسّرین أهل سنّت در تفسیرهاى خود- (بطور مفصل) ذكر كرده‏اند.

ملك: اگر چنین باشد، چگونه میتوان اعتماد كرد بقرآن تحریف شده؟؟؟.

علوى: ملك بداند، كه این مطلب را ما شیعیان نمیگوئیم، بلكه گفتار أهل سنّت است، بنابراین قرآن در بین ما شیعیان صحیح و معتبر، و كاملا مورد اعتماد و در نزد أهل سنّت مورد اعتبار و اعتماد نیست.؟؟.

عباسى: درباره تحریف قرآن، أحادیثى شما شیعیان در كتابهاى خود نقل نموده‏اید، از علمایتان‏

علوى: أوّلا- اینگونه أحادیث بسیار كم است و ثانیا: اینگونه أحادیث جعلى كه دشمنان شیعه وضع و جعل كرده‏اند، تا تشویش ایجاد كنند بین ما شیعیان، و ثالثا: راویان و اسناد اینگونه أحادیث ناصحیح و غیر معتبر است، و آنچه كه از بعضى از علما نقل قول شده مورد اعتماد نیست، و علماى بزرگ ما كه از هر جهت محلّ اعتماد ما شیعیان هستند قائل و معتقد به تحریف قرآن نیستند،

 [آیات: غرانیق‏]

و نمیگویند آنچه را كه شما أهل سنّت میگوئید، كه قائل هستید خداوند آیاتى در مدح بت‏ها نازل فرموده، و میفرماید «تلك الغرانیق العلى منها الشفاعة ترتجى» «1»

اینان غرانیق بزرگى هستند كه از ایشان امید شفاعت هست‏

ملك: رها كنید این مطلب را (كه حقیقت آن بر ما معلوم گشت) و در پیرامون موضوع دیگر سخن بگوئید، (و تحقیق و تحلیل نمائید)؟؟؟.

(1)- قصّه غرانیق آنست كه: اهل سنت گویند رسول خدا (ص) تحت فشار مشركین قریش قرار گرفت، از خدا خواست كه آیاتى نازل فرماید، تا تحبیب و تألیف قلوب مشركین شود تا اینكه سوره و النجم نازل شد، و آن حضرت هنگام قرائت آن، خواند: أَ فَرَأَیْتُمُ اللَّاتَ وَ الْعُزَّى، وَ مَناةَ الثَّالِثَةَ الْأُخْرى‏، (تلك الغرانیق العلى، منها الشفاعة ترتجى) قریش از شنیدنش خورسند گردیدند، لكن شب آن روز جبرئیل آمد و گفت: كلماتى خواندى كه من نیاورده بودم؟ رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بسیار محزون شد و سخت از خدا ترسید، و بعضى دیگر از اهل سنت گویند: غرانیق اشاره بملائكه بود، و بعد این آیه نسخ و از قرآن حذف شد، و بعضى از اشاعره گویند: از القائات شیطان بود بآن حضرت (احقاق الحق، ج 2، ص: 204)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 مرداد 1395 :: نویسنده : مهدی

عباسى: از بدعتهاى شما شیعیان اعتراف بقرآن (و درستى آن) نداشتن است.

علوى: بلكه از بدعتهاى شما است نسبت بقرآن، زیرا میگوئید قرآن را عثمان جمع‏ آورى نمود، آیا رسول خدا (ص) از این عمل جاهل بود، و نمیدانست كه باید قرآن جمع‏ آورى شود؟ تا اینكه عثمان جمع نمود و نكته دیگر: آنكه اگر قرآن مرتّب و منظم و جمع‏ آورى شده نبود، چگونه رسول خدا (ص) أمر میفرمود باصحاب خود كه قرآن را ختم نمائید، و براى ختم قرآن أجر و ثواب معیّن مینمود؟ آیا قرآن جمع نشده چگونه دستور قرائت آن را میداده از أوّل تا آخر؟ و آیا میتوان گفت كه مسلمانان در گمراهى بودند تا اینكه عثمان سبب نجات و راهنمائى ایشان گردید؟ (1)

ملك: خطاب بوزیر كرد و گفت: آیا علوى راست میگوید كه أهل سنّت معتقدند: قرآن جمع شده بدست عثمان‏

وزیر: بلى مفسّرین قرآن و مورّخین چنین گویند.

[عقیده شیعه درباره قرآن‏]

علوى:ملك بداند كه شیعه معتقد است: قرآن در زمان رسول خدا صلى اللّه علیه و آله جمع‏آورى گردید « ، همچنانكه فعلا موجود، و در دسترس همه است، و نه حرفى و نه نقطه‏اى از آن كم و نه بر آن أفزوده شده، و این أهل سنّت هستند كه معتقدند: بعضى از سوره‏هاى قرآن ناقص، و در بعضى أفزوده شده، و اینكه بعضى از آیات آن مقدّم و بعضى مؤخّر گشته؟ و رسول خدا صلى اللّه علیه و آله آن را جمع‏آورى ننموده، و عثمان جمع‏آورى نمود در زمانى كه بحكومت و امارت رسید؟.

عباسى: (وقت را غنیمت شمرد و از باب مغلطه‏ گفت: جناب ملك توجّه دارند كه این مرد عثمان را حاكم و أمیر نامید؟ و بعنوان خلیفه (پیغمبر) یاد نكرد

علوى: بلى عثمان خلیفه نبود؟.

ملك: براى چه و بچه دلیل خلیفه نبود عثمان؟

علوى: بهمان دلیلى كه شیعه عقیده دارد خلافت أبو بكر، و عمر، و عثمان، باطل است.

ملك: (كه گویى تغییر حالت پیدا كرد، اندكى برآشفت، و با تعجّب پرسید) براى چه شیعه اینچنین عقیده دارد؟!

[تعیین خلافت خلفاء]

علوى: زیرا: عثمان حاكم شد بسبب شورائى كه عمر بین شش نفر قرار داده بود، كه خود عثمان هم جزو آنها بود، و سه نفر، یا: دو نفر از ایشان عثمان را برگزیدند، پس مشروعیّت خلافت عثمان وابسته بتعیین عمر است؟ و عمر بحكومت رسید بسبب وصیّت و سفارش أبو بكر، بنابراین حكومت عمر منوط و مربوط بأبى بكر است؟ و أبو بكر بحكومت رسید بواسطه انتخاب چند نفر معدودى معلوم الحال، و آن هم بزور شمشیر و اعمال ظلم و شكنجه و پرخاش و سخنان ركیك،

 [گفتار ابو بكر و عمر]

و بهمین جهت عمر در حقّش میگفت: كانت بیعة النّاس لأبى بكر فلتة من فلتات الجاهلیّة، وقى اللّه المسلمین شرّها فمن عاد الیها فاقتلوه‏ « بیعت مردم با ابو بكر یك قضیّه بى‏مبنا و بى‏ریشه جاهلیّت بود، امّید است خداوند مسلمانان را از شرّ این قضیّه حفظ كند، و هر كه اینگونه رفتار كند از این ببعد، او را حتما بكشید؟

و أبو بكر میگفت: أقیلونى أقیلونى فلست بخیركم و علیّ فیكم‏ « 4» رها كنید مرا رها كنید مرا؟ من بهتر و داناتر از شما نیستم، و على علیه السّلام كه از هر جهت‏ شایستگى مقام ریاست و زعامت و رهبرى و خلافت را دارد دارد) در بین شما (مردم مسلمان) است؟

بدین جهت شیعه معتقد است كه خلافت این سه نفر، از ریشه و أساس باطلست‏

ملك: رو كرد بوزیر و گفت: آیا علوى صحیح میگوید ابو بكر و عمر چنین سخنانى گفته‏اند؟؟؟!.

وزیر: بلى، تمام مورّخین چنین نوشته‏اند

ملك: اگر این چنین است، پس چرا ما باین سه نفر احترام مینمائیم؟! (و بعنوان خلیفه قبول نموده‏ایم)

وزیر: پیروى از گذشتگان خود كرده‏ایم.

علوى: خطاب بملك گفت: ملك از وزیر سؤال نماید، آیا متابعت و پیروى از حقّ سزاوار و شایسته‏ است؟ یا پیروى از أسلاف و گذشتگان (گمراه خود) آیا كوركورانه پیروى از گذشتگان، مخالف با حقّ و حقیقت نیست؟ آیا مشمول این آیه شریفه كه خداى تعالى (در سرزنش و توبیخ این دسته از مردم گمراه) میفرماید:

إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى‏ آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ‏

پدران خود را بر آئین و عقایدى یافتیم و از آنها البته پیروى خواهیم كرد (22- سوره زخرف)

---------------------------------------

1) « مورخین گویند عثمان قرآن را جمع نمود و سپس سوزانید: صحیح بخارى باب فضائل القرآن، سنن بیهقى ج 2 ص 41، كنز العمال ج 1 ص 281، مشكل الآثار- طحاوى ج 3 ص: 4.

2) احقاق الحق ج 7 ص 635، مناقب خوارزمى ص: 56، سیره حلبى ج 3 ص 360، طبقات كبرى ج 2 ص 338، ینابیع الموده ص 287، حلیة الاولیاء ج 1 ص: 67.

3) ص: 8، صواعق ابن حجر، ملل و نحل شهرستانى تذكرة الخواص، ص: 61، تاریخ ابن اثیر ج 2 ص 135 مسند احمد ج 1 ص 55، كنز العمال ج 3 ص 139،- صحیح بخارى: ج 8 ص: 208، تاریخ طبرى، سیره ابن هشام ج 3 ص: 658

4) امامه و سیاسة ابن قتیبه ج 1 ص 24، كنز العمال ج 3 ص 132 و ص 135 و ص 141، شرح ابن أبى الحدید ج 1 ص 169 و ج 6 ص 20، صواعق ابن حجر ص: 31

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 16 مرداد 1395 :: نویسنده : مهدی

أعلم علماى أهل سنّت كه بلقب: شیخ عباسى، شهرت داشت گفت: من با أهل مذهبى كه تمام صحابه پیغمبر را كافر میدانند، مباحثه و گفت و شنود نمیكنم.

عالم بزرگ شیعه بنام: حسین بن علىّ، مشهور بعلوىّ (كه از نوابغ دهر و مفاخر علماء آن عصر بود) پرسید أهل كدام مذهب اسلام، تمام صحابه را كافر میدانند؟

عباسى: شما شیعه ‏ها هستید كه همه صحابه را كافر میدانید

 [آیا شیعه صحابه را كافر میداند؟]

علوى: این سخنت خلاف واقع و حقیقت است، آیا على علیه السّلام و عباس (عموى پیغمبر: ص) و سلمان و عبد- اللّه بن عباس، و مقداد، و أبو ذرّ، و بعضى دیگر از صحابه نیستند؟ و آیا ما شیعیان آنان را كافر میدانیم‏

عباسى: مقصودم از همه صحابه: ابو بكر، عمر، و عثمان، و پیروان ایشان هستند.

علوى: تو خود سخنت را نقض كردى و باطل ساختى مگر: أهل منطق نمیگویند: موجبه جزئیّه نقیض سالبه كلّیه است، در أوّل میگوئى: شیعه تمام صحابه را كافر میداند، و سپس میگوئى: شیعه بعضى از صحابه را كافر میداند!.

چون سخن بدینجا رسید، نظام الملك خواست سخنى گوید، كه عالم شیعه باو اجازه نداد، و گفت:

اى وزیر كسى حقّ سخن گفتن ندارد، مگر: وقتى كه ما عاجز از جواب شویم. زیرا: خلط مبحث میشود (وجه بسا گفته شود كه شیعیان متوسّل بمكر و حیله شدند، و وزیر بكمك ایشان شتافت، و بالنتیجه غالب گشتند) و سخن از مجراى خود خارج شده، و آنچه كه منظور نظر است بدست نیاید؟؟؟.

بعد فرمود: اى عباسى، اینكه گفتى: شیعه تمام صحابه را كافر میداند، معلوم شد دروغ محض و افتراء و تهمت است.

[سبّ و لعن صحابه‏]

عباسى: از جواب فرو ماند و چهره‏اش از خجلت سرخ گردید، و گفت: از این مطلب بگذریم، و لكن آیا شما شیعیان سبّ و ناسزا بأبى بكر و عمر و عثمان نمیگوئید

علوى: در میان شیعیان كسانى هستند كه سبّ و لعن مى‏نمایند، و كسانى هم هستند كه سبّ نمیكنند

عباسى: شما آقاى علوى از كدامیك از ایشانى؟

[سب و شتم صحابه موجب كفر نیست‏]

علوى: من از آن طایفه  ام كه سبّ و لعن نمیكنند، و لكن میدانم آنان كه سبّ و لعن مینمایند دلیل و برهان دارند، و علاوه سبّ و لعن أبو بكر و عمر و عثمان سبب كفر و فسق نمیشود، حتى از گناهان صغیره هم بحساب نمیآید؟

عباسى: رو كرد بملكشاه و معروض داشت: آیا ملك شنید این مرد چه گفت، و چه مطلبى عنوان كرد

علوى: اى عباسى، توجّه تو بملك و سخن گفتنت با ایشان، مغالطه و خلط مبحث است، زیرا ملك ما را حاضر نموده براى بررسى مسائل و بیان دلائل، نه آنكه متوسل بزور شویم؟.

ملك: آنچه را كه علوى گفت صحیح است، در جواب چه میگوئى، آقاى عباسى.

عباسى: واضح است كه هر شخص سبّ صحابه كند كافر است‏

[لعن رسول خدا (ص) بر متخلفین لشكر اسامه‏]

علوى: نزد تو واضحست، نه در پیش ما، چه دلیل‏ دارى بر كفر كسى كه: سبّ و لعن نماید بعضى از صحابه را؟ مگر نمیدانى كسی را كه رسول خدا (ص) سبّ و لعن كند مستحق سبّ و لعن میشود؟؟؟.

عباسى: میدانم، و اعتراف مینمایم.

علوى: پس رسول خدا (ص) سبّ و لعن نمود ابو بكر و عمر را

عباسى: كجا و چه وقت سبّ و لعن فرمود آن حضرت چرا: نسبت دروغ میدهید بر حضرتش؟!.

علوى: أهل سنّت در تاریخ نقل نموده‏اند كه حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله لشكرى را مهیّا فرمود براى حفاظت حدود شام، بریاست اسامه، كه أبو بكر و عمر، جزو همان لشكر بودند، و رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرموده: لعن اللّه من تخلّف عن جیش اسامة، خدا: لعنت كند كسی را كه روگردان از لشكر اسامه شود، و أبو بكر و عمر به بهانه بیمارى پیغمبر نرفتند و تخلّف نمودند « طبرى ج 3 ص 212، شرح ابى الحدید ج 1 ص 159 تاریخ ابن عساكر ج 2 ص 391، طبقات ابن سعد ص 41» و لعن آن حضرت شامل حال ایشان شد، و كسى را كه آن حضرت لعن كند

شایسته و مستحق لعن مسلمانان میشود؟.

عباسى: مدتى سر پیش افكند و سخنى نگفت‏

ملك: متوجّه وزیر شد و گفت: آیا چنین است كه علوى بیان نمود؟؟؟.

وزیر: گفت، بلى چنین است، أهل تاریخ مطلب را بهمین نحو در كتابهاى خود نوشته‏اند « طبقات ابن سعد، ج 2 ص: 41، تاریخ ابن عساكر، ج 2 ص: 391، كنز العمال ج 5 ص: 312،- كامل ابن أثیر، ج: 2 ص: 129.»

[پس چرا معاویه كافر نیست؟]

علوى: اگر سبّ صحابه حرام، و موجب كفر است پس چرا معاویه را كافر نمیدانید؟ و حكم بفاسق و فاجر بودن او نمیكنید، زیرا: على علیه السّلام را كه باعتقاد ما و شما یكى از صحابه است مدّت چهل سال سبّ مینمود؟ و همچنین: سبب شد كه پس از مرگش مدّت هفتاد سال على علیه السّلام را سبّ مینمودند؟!.

ملك: این سخن را رها كنید و در موضوع دیگرى صحبت نمائید

---------------------------------------------------------------

(1)- غزالى مى‏نویسد: سبّ و شتم صحابه أبدا كفر نمیباشد، حتى سبّ شیخین هم كفرآور نمیباشد، و ملا سعد تفتازانى در شرح عقاید نسفى گوید: اینكه جمعى متعصب گویند سب كنندگان صحابه كافرند مورد اشكال میباشد، و كفر آنها غیر معلومست، چه آنكه بعضى از- علماء بصحابه حسن ظن داشتند و بدیهاى اعمال آنها را ندیده گرفتند، بلكه تأویلات بارده نمودند و گفتند:

صحابه پیغمبر از گمراهى و فسق مصون بودند، و عموما پاك و منزه هستند؟ با اینكه على التحقیق این چنین نبوده‏اند، و قضایائى كه بین آنها اتفاق افتاده ثابت مى‏نماید كه آنها گمراه و أهل فسق و عصیان بودند، و حسادت و جاه طلبى انها را وادار بأعمال زشت مینموده و از طریق حق منحرف میشدند، پس اگر كسى با نقل دلیل انتقادى از انها بنماید موجب كفر نخواهد شد، چنانكه عایشه عثمان را سبّ و ناسزا میگفت، بقولش: اقتلوا نعثلا فقد كفر، یعنى: بكشید این پیر خرفت را كه كافر شده‏


(2) و احمد حنبل در: ج 2 مسند، ص: 236، و حلبى در: ج 2 سیره ص: 107، و بخارى در: ج 2 صحیح ص: 74، و مسلم در كتاب جهاد صحیح، و واحدى در اسباب النزول ص: 118، نقل میكنند كه: در حضور پیغمبر (ص) غالبا اصحاب مانند ابو بكر و غیر او بهم یكدیگر دشنامهاى ركیك میدادند، و گاه بیكدیگر مى‏زدند، رسول خدا (ص) مشاهده مینمود و انها را كافر نمیخواند، و اصلاحشان میداد،

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 8 مرداد 1395 :: نویسنده : مهدی

ملك‏ گفت: میتوانى علماى شیعه و علماى تسنّن را حاضر گردانى تا بحث و بررسى شود و واقعیّت مطلب روشن گردد

وزیر: (نظام الملك)- این امریست بسیار مشكل و (از جهتى) بر سلطان و مملكت سخت میترسم.

ملك: چرا؟ و براى چه میترسى؟؟!

وزیر: زیرا قضیّه شیعه و سنّى قضیّه ساده و بى‏أهمیّت و روشنى نیست، بلكه قضیّه حقّ و باطل است كه بواسطه آن جنگها و كشتارهاى بسیار بوقوع پیوسته! و خونهاى بسیار ریخته شده، و زنان زیادى اسیر گشته و فرزندان بى‏حدّ یتیم و بى‏سرپرست مانده‏اند، و أموال و كتابخانه‏هاى زیادى بآتش كشیده شده، و تألیفات و كتابهائى از طرفین در این موضوع نوشته و تألیف گردیده‏

ملك‏ جوان، سخت در تعجّب شد از این قضیّه، و مختصر فكرى كرد و گفت: اى وزیر، تو خوب میدانى كه خداوند نعمتى بزرگ بمن عنایت فرموده، و مملكتى پهناور و لشكرى بیشمار براى من مهیّا ساخته، و ما ناچاریم كه خدا را در مقابل این نعمت بزرگ شكر كنیم، و شكر ما آنست كه در همین زمان در جستجوى حقّ و حقیقت باشیم، و گمراهان را براه راست هدایت و رهبرى نمائیم، و بطور مسلّم و على التحقیق یكى از این دو فرقه (شیعه، سنّى) بر حقّ و دیگرى باطلست بنابراین بر ما حتم و لازمست كه راه حق را بشناسیم و متابعت آن كنیم، و باطل را بشناسیم و رهایش سازیم و دورى نمائیم،

و تو اى‏ وزیر: باید مجلسى تشكیل دهى از علماى شیعه و سنّت، و رؤساء، و امراء لشكرى، و كشورى، و نویسندگان و منشیان، و سایر أركان دولت، و در آن جلسه بحث و گفتگو شود، تا اگر دیدیم حقّ با أهل سنّت است شیعیان را باجبار بمذهب أهل سنّت درآوریم و معتقد سازیم.

وزیر: پرسید: اگر شیعیان مذهب أهل سنّت را قبول نكردند و معتقد نشدند چه خواهى كرد؟؟؟.

ملك: بلا درنگ و بدون فكر گفت: آنان را میكشیم!.

وزیر: آیا ممكن (و عاقلانه و صحیح) است كه ما بكشیم‏ نصف مسلمانان را؟؟؟!!.

ملك: پرسید: پس راه علاج و حلّ مطلب و كشف موضوع چیست‏

وزیر: باید مطلب بكلّى ترك و نادیده گرفته شود، و پیرامونش فكر نشود، زیرا براى ما غیر از این راهى نیست.

گفتگوى ملكشاه، و حكیم دانشمند، نظام الملك، بهمین جا خاتمه یافت، لكن سلطان شب را با تفكّر و تحیّر و سرگردانى بسر برد، بطورى كه خواب و استراحت از او سلب گردید، و هر لحظه در این فكر بود كه چگونه میتوان این أمر مهمّ بزرگ قابل توجّه را إصلاح نمود و حقیقت را یافت؟؟؟.

[باید جلسه تشكیل شود]

چون صبح شد نظام الملك را طلبید و گفت مینگرم كه صلاح و بسیار بجا است، علماى فریقین را در یكجا دعوت نمائیم (تا با یكدیگر گفتگو نمایند) و ما در خلال گفتگو و مناقشه و دلیل و برهانهائى كه هر یك براى حقّانیّت خود مى‏آورند، راه حقّ را دریابیم، و بفهمیم كه حقّ با كدامیك از دو طرفست،، اگر مشاهده نمودیم حقّ با مذهب أهل سنّت است، تمامى شیعیان را با نرمش و آرامش، و نصیحت توأم با ملایمت، دعوت‏ بمذهب أهل سنّت خواهیم كرد، و آنان را با ثروت و ریاست و جاه و مقام ترغیب و تشویق بنمائیم، و عزّتى بدهیم آن چنانكه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله انجام میداد براى تألیف قلوب و كشاندن دلهاى غیر مسلمان بسوى دین، تا با این عمل در حدّ و توانائى خود خدمتى باسلام و مسلمین كرده باشیم، و بنوبه خودمان وظیفه مذهبى را انجام دهیم‏

وزیر:- گفت بسیار نظر پسندیده، و رأى عالى و خوبى است، لكن من از تشكیل این جلسه ترس و هراس دارم زیرا میترسم شیعه بر أهل سنّت غالب شوند، و دلیلهاى ایشان محكمتر از دلیلهاى ما باشد، و أهل سنّت در شك و تردید واقع شوند، و شبهه در مذهب ما پدید آید.

ملك: در شگفت شد و پرسید: آیا چنین چیزى امكان دارد؟؟ آیا میشود كه دلیلهاى شیعه بر دلیلهاى ما متقن و محكمتر باشد؟ و علماى ما از جواب عاجز شوند

وزیر: بلى غلبه شیعه بر ما واضحست كه امكان دارد، زیرا: ایشان دلیلهاى قاطع و برهانهاى روشنى دارند از قرآن و أحادیث بر صحّت عقیده و درستى مذهبشان،

ملك: (چون شیفته حقّ بود) از سخن و جواب وزیر قانع نشد، و دستور داد كه حتما باید علماى طرفین را در یك زمان و یك مكان دعوت و احضار نمائى تا كشف حقیقت شود، و از هر لحاظ و جهت حقّ از باطل تمیز و تشخیص داده شود

وزیر: براى این أمر مهمّ مدّت یك ماه مهلت خواست لكن ملكشاه نپذیرفت، و گفت: یك ماه بسیار طولانیست، این أمر باید هر چه زودتر انجام گردد، بدین سبب مقرّر شد پس از مدّت 15 روز جلسه تشكیل شود.

در خلال این مدّت نظام الملك ده نفر از بزرگان علماى أهل سنّت كه كاملا تسلّط داشتند بر تاریخ، فقه، حدیث، اصول، و جدل، در نظر گرفت و آنان را دعوت نمود، و هم چنین ده نفر از بزرگان علماى شیعه كه اطلاعات وافر و تسلّطى كامل داشتند دعوت كرد، در ماه شعبان در مدرسه نظامیّه بغداد (كه از بناهاى خود نظام الملك است) حضور بهم‏رسانند، و مقرّر شد كه جلسه تشكیل یابد با شرائط ذیل:

 

 [شرایط جلسه و افتتاح آن:]

1- بحث از صبح تا شب بدون وقفه ادامه داشته باشد غیر از وقت نماز و صرف نهار و مختصر استراحت.

2- مطالبى كه مورد بحث و گفتگو و سؤال و جواب قرار میگیرد باید از كتابهاى معتبر و محلّ اطمینان و مورد وثوق باشد، و استدلال و استناد بشنیدنیها و شایعات نشود

3- باید آنچه بیان میشود در جلسه نوشته شود (بدون حذف كلمه یا جمله‏اى).





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 1 مرداد 1395 :: نویسنده : مهدی

نام كتاب: مؤتمر علماء بغداد ( كنفرانس دانشمندان بغداد)

نویسنده: ابن عطیه- ترجمه سید هدایت الله مسترحمى‏

 

روزى یكى از علماى بزرگ شیعه بنام: حسین بن علىّ علوىّ، وارد شدند بر ملكشاه سلجوقى، و ساعتى نشستند و در موضوعى سخن گفتند و بعد خارج شدند، پس از خروج ایشان از نزد سلطان، یكى از أهل سنّت كه حاضر در مجلس و ناظر گفتگو بود، آن جناب را سخریّه و استهزاء و بدگوئى كرد!!

ملك‏ با تعجّب پرسید: براى چه بدگوئى و استهزا نمودى مرد سنّى معروض داشت: مگر سلطان او را نمیشناسد؟! او مردیست از كفّار كه خداوند آنان را غضب و لعن فرموده‏

ملك‏ با تعجّب پرسید: چگونه كافر است؟ مگر مسلمان نیست جواب داد: نه، هرگز، مسلمان نیست، بلكه شیعه است،

ملك‏ پرسید: شیعه یعنى چه؟ مگر آنان یك فرقه از: هفتاد و سه فرقه‏هاى مسلمانان نیستند؟!

مرد سنّى- نه، آنان اعتراف بخلافت أبو بكر و عمر و عثمان ندارند.

ملك‏ پرسید: آیا ممكنست مسلمانى باشد و معترف بزعامت و رهبرى این سه نفر نباشد؟!

مرد سنّى: بلى، ایشان شیعه‏ها هستند.

ملك‏ گفت: اگر اعتراف بزعامت و رهبرى این سه نفر أصحاب (پیغمبر، ص) ندارند چگونه ایشان را مردم بنام مسلمان مى‏نامند!؟

مرد سنّى- بهمین جهت بعرض رسانیدم كه جزو كفّار هستند

ملك‏ اندكى سر در گریبان فكر فروبرد، و سپس گفت: ما ناچاریم نظام الملك را احضار نمائیم تا موضوع بررسى و روشن و از هر جهت كشف گردد، و بلافاصله دستور حضور وزیر داد، باطلاعش رسانیدند، نظام الملك وارد (و تحیّت ظاهرى انجام) شد، و اجازه گرفت و نشست.

ملك‏ از حال شیعه سؤال كرد و گفت: آیا مسلمان هستند! نظام الملك گفت: أهل سنّت اختلاف دارند درباره شیعه، بعضى گویند: مسلمانند، زیرا: أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه- میگویند، نماز میخوانند، روزه میگیرند، و طایفه‏اى گویند كافرند.

ملك‏ از: آمار و عدد شیعه پرسش نمود؟ نظام الملك گفت: عدد ایشان را كاملا و بطور دقیق نمیدانم، و لكن نصف مسلمین را تقریبا تشكیل میدهند.

ملك‏ گفت: آیا امكان دارد نصف مسلمانان كافر باشند؟

نظام الملك جواب داد: آرى، بقول كسى كه كافر بداند، و لكن من آنان را كافر نمیدانم.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 19 تیر 1395 :: نویسنده : مهدی

 

جمع بین نمازهاى ظهر و عصر و مغرب و عشاء

بر هر مسلمانى لازم است در شبانه روز پنج بار نماز بگزارد كه اوقات شرعى آنها در قرآن و سنت بیان شده است: از ظهر تا غروب وقت نماز ظهر و عصر است؛ از مغرب تا نیمه شب وقت نماز مغرب و عشاء؛ و از طلوع فجر تا طلوع آفتاب نیز وقت نماز صبح.

شیعه آن طور كه در كتب فقهى توضیح داده شده معتقد است از ظهر تا غروب و از مغرب تا نیمه شب وقت مشترك دو نماز است، جز اینكه به مقدار چهار ركعت از اول وقت، مخصوص نماز ظهر و به مقدار سه ركعت از اول وقت مخصوص نماز مغرب و به مقدار چهار ركعت از آخر وقت، مخصوص نماز عصر و عشاء مى ‏باشد. بنابراین، غیر از دو وقت اختصاصى مذكور، انسان مى‏تواند هر دو نماز را در فاصله مزبور هر وقت خواست انجام دهد هرچند بهتر آن است كه آن‏ها را از هم جدا كند و هر یك را در وقت فضیلت خود انجام دهد.

امام باقر علیه السلام مى‏فرماید: «إذا زالت الشمسُ دَخَلَ الوقتان الظهرُ وَالعصرُ وإذا غابت الشمسُ دخل الوقتان المغربُ و العشاءُ الآخرة» « وسائل الشیعة: ج 3، أبواب مواقیت، باب 4، روایت 1.» آنگاه كه خورشید به وسط آسمان رسید وقت انجام دادن نماز ظهر و عصر فرا مى‏رسد و آنگاه كه خورشید غروب كرد هنگام انجام نماز مغرب و عشاء فرا مى‏ رسد.

امام صادق علیه السلام مى ‏فرماید: «إذا زالت الشمسُ فقد دَخَلَ وقتُ الظهر وَ العصر جمیعاً إلا ان هذه قبل هذه، ثمّ أنت فی وقت منهما جمیعاً حتى تغیب الشمس» « وسائل الشعه: ج 3، أبواب مواقعیت، باب 4، روایت 4 و 6.»: هنگامى كه خورشید به حدّ زوال رسید وقت نماز ظهر و عصر فرا مى‏رسد؛ جز آنكه نماز ظهر قبل از نماز عصر انجام  مى‏ گیرد. آنگاه تو وقت دارى كه آن دو را در هر وقتى خواستى بخوانى تا زمانى كه خورشید غروب كند.

امام باقر علیه السلام از پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله و سلم حكایت مى‏كند كه آن حضرت نماز ظهر و عصر را بدون هیچ عذر و علتى با هم به جاى آورد. « وسائل الشعه: ج 3، أبواب مواقعیت، باب 4، روایت 4 و 6.»

اصولًا جواز جمع میان دو نماز در برخى از موارد، مورد اتفاق همه فقهاى اسلام قرار دارد. در عرفه و مزدلفه همه فقها جمع میان‏ نماز ظهر و عصر یا مغرب و عشاء را جایز مى‏دانند، همچنانكه گروه زیادى از فقهاى اهل سنت جمع بین دو نماز را در سفر مجاز مى‏ شمرند. تمایز شیعه از دیگران آن است كه با استناد به ادلّه فوق (در عین قبول افضلیت انجام نمازها در وقت فضیلت خویش) جمع میان دو نماز را مطلقاً جایز مى ‏داند. حكمت این امر نیز، همان گونه كه در احادیث بیان شده است، تسهیل امر بر مسلمانان است، و خود پیامبر گرامى در موارد زیادى بدون عذر (مانند سفر، بیمارى و غیره) بین دو نماز جمع‏ مى‏ كرده تا كار را براى امت آسان سازد كه هركس بخواهد بین نمازها جمع كند و هركس بخواهد آنها را جدا از یكدیگر انجام دهد.

مسلم در كتاب صحیح خود نقل مى‏كند كه «صلّى‏ رسولُ اللَّه الظهرَ و العصرَ جمیعاً والمغربَ والعشاءَ جمیعاً فی غیر خوفٍ ولا سفر» « صحیح مسلم: 2/ 151، كتاب صلاة المسافرین وقصرها، باب 6، ج 1، ص 488 دارالفكر »: رسول خدا نماز ظهر و عصر و نیز نماز مغرب و عشاء را با هم به جاى آوردند، بدون اینكه خوفى از دشمن باشد و یا در سفر باشند.

در برخى از روایات به حكمت این عمل اشاره شده است، چنانچه در یك روایت مى‏ خوانیم «جَمَعَ النبّى صلى الله علیه و آله و سلم بین الظهر والعصر وبین المغرب والعشاء فقیل له فی ذلك فقال صنعتُ هذالئلّا تحرج أمتی» « شرح زرقانى بر موطأ مالك، ج 1، باب الجمع بین الصلاتین فی الحضر والسفر، ص 294» پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم نماز ظهر و عصر و نیز مغرب و عشاء را با هم به جاى آورد. علت این امر از ایشان سؤال شد، فرمود: چنین كردم تا امّتم به رنج و سختى نیفتند.

روایاتى كه درباره اقدام رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به جمع بین دو نماز، در صحاح و مسانید وارد شده، متجاوز از بیست روایت است كه بخشى از آنها مربوط به سفر، و بخش دیگر در غیر سفر و مرض و وقت بارانى است. در برخى از آنها به حكمت جمع میان نمازها، كه همان آسان شدن امر بر مسلمانان مى‏ باشد، اشاره شده است و فقهاى شیعه از همین تسهیل استفاده كرده جمع بین دو نماز را مطلقاً جایز شمرده‏ اند، و در عین حال خواندن نمازها را در پنج وقت (جدا جدا) افضل مى‏ دانند.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 31 خرداد 1395 :: نویسنده : مهدی

در مورد کبر وغرور داشتن علاوه بر اینکه در قرآن از این صفت زشت نهی شده  در روایات هم این صفت نهی شده است. نپذیرفتن ذلت وخواری هم طرف دیگر این موضوع است  که انسان وخصوصا مومن از پذیرش ذلت گریزان است.اما غرور یک نوع درگیری روحی است وانسان مغرور گویا در فرا واقعیت سیر می کند.

این حدیث  حسن ختام این کلام.

عَجِبْتُ لِابْنِ آدَمَ أَوَّلُهُ نُطْفَةٌ وَ آخِرُهُ جِیفَةٌ وَ هُوَ قَائِمٌ بَیْنَهُمَا وِعَاءٌ لِلْغَائِطِ ثُمَّ یَتَكَبَّر

تعجب می کنم از کسی که اولس نطفه و آخرش لاشه ی گندیده است ودر این بین ( در طول عمر) هم حامل نجاسات مدفوع است و سپس تکبر می کند بحار الأنوار (ط - بیروت) ؛ ج‏70 ؛ ص234

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
جمعه 28 خرداد 1395 :: نویسنده : مهدی

حى على خیرالعمل

 

علماى شیعه امامیه به پیروى از حدیث‏ هایى كه از رسول‏خدا صلى الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام به آنها رسیده اتفاق نظر دارند كه «حىّ على خیرالعمل» جزء اذان و اقامه است و بدون آن اذان و اقامه ناقص است.

و اهل تسنن هم قبول دارند كه «حىّ على خیرالعمل» در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم در اذان گفته مى‏شده است اما به استناد برخى روایات كه به نظر شیعه بى اعتبار است مى‏گویند این جمله از اذان نسخ شده است و از این رو آن را در اذان واقامه نمى‏ گویند.

و همچنین شیعه با استناد به روایات اهل بیت علیهم السلام مى‏گوید جمله «الصلوة خیر من النوم» كه اهل تسنن در اذان نماز صبح مى‏گویند، جزء اذان نبوده و افزودن آن به اذان به عنوان اینكه جزء اذان مى‏باشد بدعت و حرام است.

و اینكه شیعیان در اذان و اقامه جمله «اشهد ان علیاً ولى اللَّه» و امثال آن را مى‏گویند نه به خاطر آن است كه این جمله را جزء اذان و اقامه مى‏دانند بلكه همانطور كه فقهاى شیعه فرموده‏اند این جمله جزء اذان و اقامه نیست و شیعیان با قصد جزئیت نمى‏گویند. بلكه به عنوان اظهار تشیّع و شعار شیعه گفته مى ‏شود و اشكالى هم ندارد.

نماز تراویح

در فقه شیعه به پیروى از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم و اهل بیت علیهم السلام آمده: مستحب است انسان در مجموع شبهاى ماه رمضان هزار ركعت نماز بگزارد. ولى برگزارى این نمازها به جماعت، بدعت است و باید به صورت فُرادى‏ برگزار شود.

امام باقر علیه السلام مى ‏فرماید: نمازهاى مستحبى را نمى‏توان با جماعت خواند، و هر نوع بدعت در دین مایه گمراهى بوده و عاقبت آن آتش است. « خصال: صدوق، 2/ 152»

امام رضا علیه السلام نیز در رساله خود كه پیرامون عقاید و واجبات و مستحبات و غیره نگاشته، یادآور شده است كه نماز مستحب را نمى ‏توان به جماعت خواند، و این كار بدعت است. « عیون اخبار الرضا، صدوق، ج 2، ص 124.

از بررسى تاریخچه برگزارى نماز تراویح (مستحب در شب‏هاى ماه رمضان) به صورت جماعت، كه در میان اهل سنت متداول است، روشن مى‏شود كه اجتهاد به رأى، به این عمل مشروعیت بخشیده، نه اینكه آیه یا روایتى دلیل این عمل باشد. در این مورد طالبین مى‏ توانند به مدارك یاد شده مراجعه نمایند. « ارشاد السارى: 3/ 226: عُمدة القارى 110/ 126؛ الاعتصام: 2/ 291.»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 21 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ

نقل مطالب با ذکر آدرس وبلاگ بلا مانع است
مدیر وبلاگ : مهدی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

                    
 
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات