تبلیغات
بادوستان

بادوستان

مطالبی خواندنی در مورد موضوعات اخلاقی وعرفانی وقرآنی

دوشنبه 28 آذر 1390

حکایت اخلاقی 28

نویسنده: مهدی   

زندگانی حضرت امام رضا علیه السلام پر است از لحظاتی نورانی و شگفت انگیز که دل شیفتگان را می برد. از کتاب «دیوان خدا» نوشته نعیمه دوستدار که براساس منابع موثق تدوین یافته چند داستان برگزیده ایم که تقدیم عاشقان اهل بیت علیهم السلام می کنیم:

نشانه موی پیامبر صلی الله علیه و آله

مردی از نوادگان انصار خدمت امام رضا علیه السلام رسید. جعبه ای نقره ای رنگ به امام داد و گفت:

«آقا! هدیه ای برایتان آورده ام که مانند آن را هیچ کس نیاورده است». بعد در جعبه را باز کرد و چند رشته مو از آن بیرون آورد و گفت: «این هفت رشته مو از پیامبراکرم صلی الله علیه و آله است.که از اجدادم به من رسیده است».

حضرت رضا علیه السلام دست بردند و چهار رشته مو از هفت رشته را جدا کردند و فرمود: «فقط این چهار رشته، از موهای پیامبر است».

مرد با تعجب و کمی دلخوری به امام نگاه کرد و چیزی نگفت. امام که فهمید مرد ناراحت شده است، آن سه رشته مو را روی آتش گرفت. هرسه رشته سوخت، اما به محض این که چهار رشته موی پیامبر صلی الله علیه و آله روی آتش قرار گرفت شروع به درخشیدن کرد و برقشان چهره مرد عرب را روشن کرد.

صحبت گنجشک با امام علیه السلام
راوی: سلیمان (یکی از اصحاب امام رضا علیه السلام )

حضرت رضا علیه السلام در بیرون شهر، باغی داشتند. گاه گاهی برای استراحت به باغ می رفتند. یک روز من نیز به همراه آقا رفته بودم. نزدیک ظهر، گنجشک کوچکی هراسان از شاخه درخت پرکشید و کنار امام نشست. نوک گنجشک، باز و بسته می شد و صداهایی گنگ و نامفهوم از گنجشک به گوش می رسید. انگار با جیک جیک خود، چیزی می گفت.

امام علیه السلام حرکتی کردند و رو به من فرمودند:

« سلیمان! ... این گنجشک در زیر سقف ایوان لانه دارد. یک مار سمی به جوجه هایش حمله کرده است. زودباش به آن ها کمک کن!...

با شنیدن حرف امام در حالی که تعجب کرده بودم بلند شدم و چوب بلندی را برداشتم. آن قدر با عجله به طرف ایوان دویدم که پایم به پله های لب ایوان برخوردکرد و چیزی نمانده بود که پرت شوم...

با تعجب پرسیدم: «شما چطور فهمیدید که آن گنجشک چه می گوید؟» امام فرمودند: «من حجت خدا هستم... آیا این کافی نیست؟!»

میهمان دوستی امام علیه السلام
راوی: یکی از نزدیکان امام رضا علیه السلام

مرد گفت: «سفر سختی بود. یک ماه طول کشید».

امام رضا علیه السلام فرمودند: «خوش آمدی!»

«ببخشید که دیروقت رسیدم. بی پناه بودن مرا مجبورکرد که دراین وقت شب، مزاحم شما شوم».

امام لبخندی زدند و فرمودند: «با ما تعارف نکن! ما خانواده ای میهمان دوست هستیم».

در این هنگام روغن چراغ گردسوز فرونشست و شعله اش آرام آرام کم نور شد. میهمان دست برد تا روغن در چراغ بریزد، اما امام دست او را آرام برگرداند و خود، مخزن چراغ را پر کرد. مرد گفت: «شرمنده ام! کاش این قدر شما را به زحمت نمی انداختم».

امام در حالی که با تکه پارچه ای، روغن را از دستش پاک می کرد، فرمودند: «ما خانواده ای نیستیم که میهمان را به زحمت بیندازیم».

ابرهای سیاه
راوی: حسین بن موسی

از شما چه پنهان شک داشتم. نه به شخص امام رضا علیه السلام ؛ نه!... فقط باورم نمی شد که واقعا امامان معصوم، بتوانند قبل از اتفاقات از همه چیز اطلاع داشته باشند.

آن روز صبح به همراه امام رضا علیه السلام از مدینه خارج شدیم. در راه فکر کردم که چقدر خوب می شد اگر می توانستم امام را آزمایش کنم.

در همین فکرها بودم که امام پرسیدند: «حسین!... چیزی همراه داری که از باران در امان بمانی؟!»

فکر کردم که امام با من شوخی می کند، اما به صورتش که نگاه کردم، اثری از شوخی ندیدم. با تردید گفتم: «فرمودید باران؟! امروز که حتی یک لکّه ابر هم در آسمان نیست...».

هنوز حرفم تمام نشده بود که با قطره ای باران که روی صورتم نشست، مات و مبهوت ماندم. سرم را که بالا گرفتم، زبانم بند آمد. ابرهای سیاه از گوشه و کنار آسمان به طرف ما می آمدند و جایی درست بالای سرِ ما، درهم می پیچیدند. بعد از چند لحظه آن قدر باران شدید شد که مجبور شدیم به شهر برگردیم.

شربت گوارا
راوی: ابوهاشم جعفری

به سخنان امام گوش می دادم. هوا گرم بود و آفتاب ظهر، شدت گرما را بیش تر می کرد. تشنگی تمام وجودم را فرا گرفته بود. شرم و حیای حضور امام، مانع از آن شد که صحبتشان را قطع کنم و آب بخواهم. در همین موقع امام کلامش را قطع کرد و فرمودند: «کمی آب بیاورید!»

خادم امام ظرفی آب آورد و به دست ایشان داد. امام، برای این که من، بدون خجالت، آب بخورم، اوّل خودشان مقداری از آب را نوشیدند و بعد ظرف را به طرف من دراز کردند. من هم ظرف آب را گرفتم و نوشیدم.

نه! نمی شد. اصلاًنمی توانستم تحمل کنم. انگار آب هم نتوانسته بود درست و حسابی تشنگی ام را از بین ببرد. تازه، بعد از یک بار آب خوردن درست نبود که دوباره تقاضای آب کنم. این بار هم امام نگاهی به چهره ام کردند و حرفش را نیمه تمام گذاشت: «کمی آرد و شکر و آب بیاورید».

وقتی خادم برای امام رضا علیه السلام آرد و شکر و آب آورد، امام آرد را در آب ریخت و مقداری هم شکر روی آن پاشید. امام برایم شربت درست کرده بود. نمی دانم از شرم بود یا از خوشحالی که تشکّر را فراموش کردم. شاید در آن لحظه خودم را هم فراموش کرده بودم. با کلام امام رضا علیه السلام ناخودآگاه دستم را به طرف ظرف شربت درازکردم.

شربت گوارایی است. بنوش ابوهاشم!... بنوش که تشنگی ات را از بین می برد.

شما امام من هستید
یکی از دوستان ابن ابی کثیر

بعد از شهادت امام موسی کاظم علیه السلام ، همه درباره امام بعدی دچار شک و تردید شده بودند. همان سال برای زیارت خانه خدا و دیدار بستگانم به مکّه رفتم.

یک روز، کنار کعبه، علی بن موسی الرضا علیه السلام را دیدم. با خود گفتم: «آیا کسی هست که اطاعتش بر ما واجب باشد؟»

هنوز حرفم تمام نشده بود که حضرت رضا علیه السلام اشاره ای کردند و گفتند: «به خدا قسم! من کسی هستم که خدا اطاعتش را واجب کرده است».

خشکم زد. اول فکر کردم شاید متوجه نبوده ام و با صدای بلند چیزی گفته ام. اما خوب که فکر کردم، یادم آمد که حتی لب هایم هم تکان نخورده اند. با شرمندگی به امام رضا علیه السلام نگاه کردم و گفتم: «آقا!... گناه کردم... ببخشید!... حالا شما را شناختم. شما امام من هستید».

حرف «ابن ابی کثیر» که به این جا رسید، نگاهش کردم ... بغض راه گلویش را گرفته بود.

آخرین طواف
راوی: موفّق (یکی از خادمان امام علیه السلام )

حضرت جواد علیه السلام پنج ساله بود. آن سفر، آخرین سفری بود که همراه با امام رضا علیه السلام به زیارت خانه خدا می رفتیم. خوب به یاد دارم...

حضرت جواد را روی شانه ام گذاشته بودم و به دور خانه خدا طواف می کردیم. در یکی از دورهای طواف، حضرت جواد خواست تا در کنار «حجرالاسود» بایستیم. اوّل حرفی نزدم، امّا بعد هرچه سعی کردم از جا بلند نشد. غم، در صورت کوچک و قشنگش موج می زد. به زحمت امام رضا علیه السلام را پیدا کردم و هر چه پیش آمده بود، گفتم. امام، خود را به کنار حجرالاسود رساند. جملات پدر و پسر را خوب به یاد دارم.

«پسرم! چرا با ما نمی آیی؟»

«نه پدر! اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم، بعد به همراه شما می آیم».

«بگو پسرم!»

«پدر! آیا مرا دوست دارید؟»

«البته پسرم!»

«اگر سؤال دیگری بپرسم، جواب می دهید؟»

«حتما پسرم».

«پدر!... چرا طواف امروز شما با همیشه فرق دارد؟ انگار امروز آخرین دیدار شما با کعبه است».

سکوت سنگینی بر لب های امام نشست. یاد سفر امام به خراسان افتادم. به چهره امام خیره شدم. اشک در چشم امام جمع شده بود. امام فرزندش را در آغوش گرفت. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و... .

سؤالی که فراموش کرده بودیم
راوی: اسماعیل بن مهران

من و «احمد بَزَنطی» در دِه صَریا در مورد سن حضرت رضا علیه السلام صحبت می کردیم. از احمد خواستیم که وقتی به حضور امام رسیدیم، یادآوری کند که سن امام را از خودشان بپرسیم.

روزی توفیق دیدار امام، نصیب مان شد. آن موقع، ما، جریان سؤال از سن امام را به کلّی فراموش کرده بودیم، امّا به محض این که احمد را دید، پرسید:

«احمد! ... چند سال داری؟»

سی و نه سال.

امام فرمود: «امّا من چهل و چهار سال دارم».

به سوی شهر غربت
راوی: سجستانی

روز عجیبی بود. فرستاده مأمون خلیفه عباسی آمده بود تا امام را از مدینه به سوی خراسان روانه کند. چهره و حرکات امام، همه و همه، نشانه های جدایی بودند. وقتی خواست با تربت پیامبر صلی الله علیه و آله وداع کند، چند بار تا کنار حرم رسول خدا رفت و برگشت. انگار طاقت جدایی را نداشت.

طاقت نیاوردم. جلو رفتم و سلام کردم. به خاطر مسافرت و این که قرار بود امام به جای مأمون در آینده خلیفه شود، به ایشان تبریک گفتم، امّا با دیدن اشک امام، دلم گرفت. سکوت تلخی روی لب هایم نشست. امام فرمودند:

«خوب مرا نگاه کن!... حرکتم به سوی شهر غربت است و مرگم هم در همان جاست... سجستانی!... بدن من در کنار قبر هارون پدر مأمون دفن خواهد شد».

گلیم کهنه اتاق
راوی: نعمان بن سعد

کنار امیرالمؤمنین علی علیه السلام نشسته بودم. امام نگاهی به من کردند و فرمودند:

«نعمان!... سال ها بعد، یکی از فرزندان من در خراسان با زهر کشنده ای شهید خواهد شد. اسم او مثل اسم من، علی است. اسم پدرش هم مانند اسم پسر«عمران»، موسی است. این را بدان! هرکس که قبر او را زیارت کند، خدا تمام گناهان قبل از زیارتش را خواهد بخشید... به خاطر پسرم علی».

حرف امام که تمام شد، سکوت کردم و به گلیم کهنه اتاق خیره شدم. با خودم گفتم: «این درست!... امّا من چرا گناه کنم که به خاطر بخشش، امام رضا علیه السلام را زیارت کنم؟ باید به خاطر دلم و برای محبتم به اهل بیت علیهم السلام او را زیارت کنم».

به امام نگاه کردم. انگار با لبخندش حرفم را تأیید می کرد.

در یادِ مایی
راوی: عبداللّه بن ابراهیم غفاری

تنگ دست بودم و روزگارم به سختی می گذشت. یکی از طلبکارهایم برای گرفتن پولش مرا در فشار گذاشته بود. به طرف صریا حرکت کردم تا امام رضا علیه السلام را ببینم. می خواستم خواهش کنم که وساطت کنند از او بخواهد که مدتی صبر کند.

زمانی که به خدمت امام رسیدم، مشغول صرف غذا بودند. مرا هم دعوت کرد تا چند لقمه ای بخورم. بعد از غذا، از هر دری سخن به میان آمد و من فراموش کردم که اصلاً به چه منظوری به صریاء آمده بودم. مدّتی که گذشت، حضرت رضا علیه السلام ، اشاره کردند که گوشه سجاده ای را که در کنارم بود، بلند کنم. زیر سجاده، سیصد و چهل دینار بود. نوشته ای هم کنار پول ها قرار داشت. یک روی آن نوشته بود: «لا اله الاّ اللّه ، محمد رسول اللّه ، علی ولی اللّه ». و در طرف دیگر آن هم این جملات را خواندم: «ما تو را فراموش نکرده ایم. با این پول قرضت را بپرداز! بقیّه اش هم خرجی خانواده ات است».

کوه و دیگ
راوی: ابا صلت هروی

همراه امام وارد «مرو» شدیم. نزدیک «دهِ سرخ» توقف کردیم. مؤذن کاروان، نگاهی به خورشید کرد و رو به امام گفت: «آقا! ظهر شده است».

امام پیاده شدند و آب خواستند. نگاهی به صحرا کردیم. اثری از آب نبود. نگران برگشتیم. امّا از تعجّب زبانمان بند آمد. امام با دست شان مقداری از خاک را گود کرده بود و چشمه ای ظاهر شده بود.

وارد «سناباد» شدیم. کوهی نزدیک سناباد بود که از سنگ آن، دیگ های سنگی می ساختند. امام به تخته سنگی از کوه تکیه دادند و رو به آسمان گفتند:

«خدایا!... غذاهایی را که مردم با دیگ های این کوه می پزند، مورد لطفت قرار ده و به این غذاها برکت عطا کن!»

فکر می کنم خدا به برکت دعای امام، به کوه، نظر خاصی کرد. چون امام خواستند که از آن روز به بعد، غذایشان را فقط در دیگ هایی بپزیم که از سنگ آن کوه ساخته شده باشد.

روز بعد، پس از کمی استراحت، امام به طرف محلی که «هارون» پدر مأمون در آن دفن شده بود، حرکت کردند. مأموران حکومتی جار زدند که امام می خواهد قبر هارون را زیارت کند، امّا امام با یک حرکت ساده، نقشه های مأموران را نقش بر آب کرد. آن حرکت هم این بود که کنار قبر هارون ایستادند و با انگشت، خطی در کنار قبر، کشیدند. بعد رو به ما فرمودند:

این جا قبر من خواهد شد... شیعیان ما به این جا خواهند آمد و مرا زیارت خواهند کرد... و هرکس به دیدار قبرم بیاید، خدا لطفش را شامل حال او خواهد کرد.

بعد رو به قبله ایستادند و نماز خواندند و با سجده ای طولانی، چیزهایی را زیر لب زمزمه کردند. اشک در چشمم جمع شده بود.

سه شنبه 15 آذر 1390

تن خسته

نویسنده: مهدی   

از تشنگى كاملا بى‏تاب بود، در این هنگام لشكریان دور عباس را گرفته بودند و راه او را بطرف خیمه‏ها گرفته بودند.

و او با كوفیان جنگ میكرد تا آنگاه كه كشته شد، هنگامى كه سید الشهداء از ساحل فرات برمیگشت شمر بن ذى الجوشن با گروهى از یاران خود جلو آن جناب را گرفتند، در این هنگام مردى بنام مالك بن یسر كندى شمشیرى بر سر مبارك آن حضرت فرود آورد شمشیر از كلاه عبور كرد و به استخوان رسید و سر مباركش را خون آلود كرد، سید الشهداء علیه السّلام فرمود: دستت افلیج گردد تا از خوردن طعام و آشامیدن آب محروم گردى و خداوند شما را با ستمكاران محشور كند.

امام حسین علیه السّلام كلاه را از سر برداشت و با پارچه‏اى سرش را محكم بست، و كلاه دیگرى را طلبید و در سر گذاشت و عمامه‏اى هم بروى آن بست، در این هنگام شمر و یاران او از نزد آن جناب رفتند و حضرت مدتى در جاى خود توقف كردند.

بار دیگر كوفیان مراجعت كردند و پیرامون وى را گرفتند، در این وقت عبد اللَّه ابن حسن كه كودكى نابالغ بود از راه رسید و در نزد سید الشهداء توقف كرد، زینب سلام اللَّه علیها از راه رسید و خواست او را برگرداند، امام حسین علیه السّلام فرمود: اى خواهرم عبد اللَّه را برگردان و در نزد خود نگهدار عبد اللَّه از مراجعت خوددارى كرد و گفت: به خداوند قسم من از عمویم مفارقت‏

نخواهم كرد، در این هنگام بحر بن كعب از راه رسید و شمشیر خود را حواله سید الشهداء علیه السّلام كرد، عبد اللَّه گفت: یا ابن الخبیثة میخواهى عمویم را بكشى، بحر شمشیر خود را فرود آورد عبد اللَّه دستش را جلو شمشیر گرفت و در اثر این دستش قطع شد و از پوست آویزان گردید.

عبد اللَّه ناگهان فریادى كشید و مادرش را صدا زد، امام حسین علیه السّلام او را در بر گرفت و به سینه خود چسبانید، و گفت: اى پسرك من در این مصیبت صبر كن خداوند تو را بزودى به پدران شایسته‏ات ملحق خواهد كرد، بعد از این فرمود: خداوندا این گروه را پس از خوشى از همدیگر پراكنده كن، و آنان را دسته‏هاى مختلفى قرار بده كه همواره با هم در جنگ و ستیز باشند، حكام آنها را از آنها راضى قرار مده، پروردگارا این جماعت ما را دعوت كردند تا از ما یارى كنند، بعد از این بر ما حمله آوردند و سر انجام ما را كشتند.

در این وقت پیادگان و افراد ولگرد و هر جایى از هر طرف حمله آوردند، و بقیه یاران امام علیه السّلام را كشتند، تا وقتى كه جز سه و چهار نفر باقى نماندند، سید الشهداء پس از مشاهده این وضع زیر جامه‏اى خواستند و او را پاره كردند و پوشیدند، و این را از این جهت كه دیگران در وى طمع نكنند انجام دادند.

در این هنگام جز دو سه نفر بیشتر از اهل بیت او باقى نماندند، وى به تنهائى به لشكر حمله آورد و آنان را از خود دفع میكرد، و این سه نفر هم كه از آن جناب حمایت میكردند كشته شدند، امام حسین علیه السّلام در این وقت زخم زیادى برداشته بود و از سر و صورت و بدن مباركش خون جارى میشد، و در اثر حملات سید الشهداء مردم متفرق میشدند.

حمید بن مسلم گوید: به خداوند سوگند من كسى را مانند حسین بن علی ندیدم كه فرزندان و برادران و خویشاوندانش كشته شده باشند؛ و او با قوت قلب و دل نیرومند بر صفوف دشمن حمله كند، و آنان را از هم متفرق سازد، هر گاه پیادگان بر وى حمله‏

میكردند او با شمشیرش آنها را پراكنده میكرد و چون بزها كه از گرگ فرار میكنند از وى دور میشدند.

هنگامى كه شمر بن ذى الجوشن این وضع را مشاهده كرد، به تیراندازان فرمان داد تا سید الشهداء را تیر باران كنند، در اثر تیراندازى بدن مباركش مانند قنفذ شد حضرت در اثر جراحات زیاد از حمله خوددارى كرد، و آنان در مقابلش ایستادند، شمر فریاد زد چرا صبر كرده‏اید، بار دیگر از هر طرف حمله آوردند.

ذرعة بن شریك شمشیرى بر كتف آن جناب فرود آورد و سنان بن انس هم نیزه بر آن حضرت زد و در اثر همین نیزه امام حسین علیه السّلام از بالاى اسب بر زمین افتاد، خولى ابن یزید از اسب بزیر آمد تا سر مبارك او را از بدن جدا سازد و لیكن دستش لرزید، در این هنگام شمر رسید و گفت: خداوند دستت را بشكند چرا میلرزى؟، شمر از اسب بزیر آمد و سر مبارك وى را از تن جدا كرد و بخولى داد و گفت: اینك براى ابن سعد ببر.

بعد از شهادت سید الشهداء علیه السّلام لباس‏هاى آن جناب را غارت كردند، پیراهنش را اسحاق بن حویه حضرمى و عمامه‏اش را هم اخنس بن شریق برد، شمشیرش را نیز مردى از بنى دارم برداشت، و سپس خیمه‏ها و شتران و اهل بیت حضرت را غارت كردند.

حمید بن مسلم گوید: بخداوند سوگند من زنان و دختران و خواهران و اهل بیت او را دیدم كه لباسهاى خود را بیرون میكردند و بمردم میدادند تا مردم به آنان نزدیك نشوند پس از این بطرف علی بن الحسین رفتیم و او روى بستر مرض افتاده بود عده از رجاله و ولگردان كه با شمر بودند گفتند: این بیمار را هم بكشیم گفتم: سبحان اللَّه این كودك است و علاوه مریض هم هست من كوشیدم و جماعت را از وى دفع كردم.

در این هنگام عمر بن سعد بطرف خیام طاهرات آمد و زنان هنگامى كه او را دیدند ضجه و شیون كردند ابن سعد بیاران خود گفت هیچ كدام از شما حق ندارید به این زنها صدمه برسانید و یا بچادرهاى آنان نزدیك شوید و به این جوان مریض هم آسیبى نزنید.

زنان حضرت سید الشهداء علیه السّلام از ابن سعد خواستند تا لباسهاى غارت شده آنان را باز دهند و بوسیله آن بدنهاى خود را بپوشند ابن سعد گفت: هر كس لباسهاى این‏ها را غارت كرده است برگرداند، راوى گوید بخداوند سوگند هیچ كدام از آنها بحرف ابن سعد توجهى نكردند سپس گروهى از یاران خود را بر اهل بیت محافظ قرار داد و گفت از اینها سرپرستى كنید.

بعد از این بخیمه خود مراجعت كرد و گفت: كدامیك از شما حاضرید بر بدن حسین بن علی اسب بتازید؟ ده نفر از كوفیان كه از جمله آنان اسحاق بن حویه و اخنس بن مرشد بودند حاضر شدند و بر بدن سید الشهداء علیه السّلام اسبها را راندند و در اثر این بدن مباركش خورد شد

 

 

 

سه شنبه 24 آبان 1390

غدیر افضل الاعیاد5

نویسنده: مهدی   

 

پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله در غدیر خم‏ امیر المؤمنین (ع) را منصب خلافت داد و این حكایت در اطراف منتشر شد حارث بن نعمان بر ناقه خود نشست و بمدینه آمد در مجلس پیغمبر (ص) كه از مهاجر و انصار پر بود گفت: محمّد تو ما را بكلمه شهادت دلالت كردى و بقیام صلاة و بزكاة و صوم و حجّ و جهاد امر نمودى همه را اطاعت كردیم باین همه راضى نشدى تا اینكه دست این پسر را گرفتى و گفتى‏ من كنت "مولاه فهذا علىّ مولاه‏" و امر كردى كه بعد از من اقتدا باو كنید این كار بمجرّد رأى تو بوده یا بامر خدا كردى حضرت فرمود بخداى كه جز او پروردگارى نیست آنچه در باره على (ع) گفتم بامر خداى بوده چون این بشنید برخاست و گفت بار خدایا آنچه محمّد میگوید، در باره على اگر راست است بر ما سنگى ببارد ما را بعذابى دردناك گرفتار كن چون آن ملعون این دعا كرد سنگى از آسمان بر سر آن ملعون بیفتاد و از دبرش بیرون رفت در ساعت این آیه نازل شد، سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ‏ یعنى درخواست خواهند كه حارث بن نعمان است عذابیرا كه فرود آینده است ( ترجمه الألفین، ص: 895)

سه شنبه 24 آبان 1390

غدیر افضل الاعیاد4

نویسنده: مهدی   

حضرت خاتم النبیین صلى اللَّه علیه و آله در مسیر خود بطرف مدینه به موضع معروف به‏«غدیر خم‏» رسیدند، این محل به جهت نبودن آب و چراگاه براى فرود آمدن مناسبت نداشت، و لیكن جبرئیل خدمت پیغمبر رسید و او را امر كرد كه در این جا باید فرود آید و على بن ابى طالب علیه السّلام را بعنوان خلافت و امامت به مسلمین معرفى كند.

پیغمبر فرمود: امت من هنوز خوى جاهلیت دارند و ممكن است در اثر این قضیه مخالفت‏هائى بشود، جبرئیل گفت این موضوع باید انجام یابد و هرگز تاخیر نشود و آیه شریفه‏ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ‏ در این مورد فرود آمد.

حضرت رسول صلّى اللَّه علیه و آله بى‏درنگ از مركب فرود آمد و در بیابان بى‏آب و علف رحل اقامت افكند و مسلمین هم به تبعیت از آن جناب از مراكب خود پائین شدند و در پیرامون او اجتماع كردند در این هنگام هوا بسیار گرم و ناراحت‏كننده بود، حضرت امر فرمود سایبان‏هاى بزرگى براى استراحت و آسایش مسلمانان درست كردند، و جهاز شتران را بالاى یك دیگر قرار دادند، پس از آن منادى پیغمبر فریاد زد مردم باید همگان در پیرامون رسول اللَّه اجتماع كنند و مطلب مهمى را استماع نمایند.

مسلمین در دنبال این اعلام در اطراف آن جناب جمع شدند و از حرارت آفتاب زمین داغ و سوزان بود، اكثر مردم تاب و تحمل نداشتند و رداى خود را روى زمین پهن كرده و پاى خود را روى آن میگذاشتند، حضرت بالاى جهاز شتران قرار گرفتند و امیر المؤمنین علیه السّلام را نزد خود طلبیده و او را نیز همراه خود بالا بردند.

پس از این جریان خطبه مفصلى انشاء فرمودند، و حمد و ثناى پروردگار را بجا آوردند و مقدارى مردم را موعظه و پند نصیحت كرده و سپس خبر رحلت خود را به گوش مردم رسانیده و فرمود: من بسوى پروردگار دعوت شده‏ام و در همین نزدیكى از میان شما خواهم رفت و ستاره زندگى من در آینده غروب خواهد كرد، و من در میان شما دو چیز گرانبهائى خواهم گذاشت كه اگر از آنها دست بر ندارید گمراه‏ نخواهید شد. یكى از آن دو كتاب خداوند است و دوم عترت و اهل بیت من میباشند این دو از هم جدا نمیشوند تا در كنار حوض كوثر بر من وارد شوند، بعد با فریاد بلند مردم را ندا كرد: آیا من نسبت به شما از نفس خودتان اولى و احق نیستم؟ همگان گفتند: آرى به خداوند سوگند چنین است. در این هنگام بازوى علی بن ابى طالب علیه السّلام را گرفت و او را بالا برد تا اندازه كه سفیدى زیر بغل آن دو نمایان شد بعد از این جریان فرمود: «من كنت مولاه فهذا علیّ مولاه، اللّهم وال من والاه، و عاد من عاداه، و انصر من نصره، و اخذل من خذله».

پس از این فرمایش از بالاى جهاز شتران پائین آمد و آفتاب به نصف النهار رسیده بود، بلافاصله دو ركعت نماز اداء فرمود، و مؤذن خود را فرمان داد تا اذان ظهر بگوید و بعد از اداء فریضه ظهر در خیمه خود جلوس فرمود و امر كرد علی علیه السّلام هم در خیمه مقابل او قرار گیرد. مسلمین مأمور شدند تا در آن خیمه حاضر شوند و او را به خلافت و امامت تهنیت و تبریك بگویند، مسلمین همگان امر حضرت رسول را اطاعت كردند و در نزد علی حاضر شدند و بعنوان امیر المؤمنین بر وى سلام كردند، پس از این زنان حضرت رسول و سایر مؤمنات نیز از مردان تبعیت كرده و بر آن جناب وارد شده و او را تبریك و تهنیت گفتند. از جمله كسانى كه در تبریك و تهنیت مبالغه میكرد عمر بن خطاب بود وى در هنگام ورود به خیمه امیر المؤمنین گفت: «بخ بخ لك یا علی اصبحت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة»( مبارک یاشد مبارک باشد ای علی ، مولای من ومولای هر مرد وزن مومن شدی

 

یکشنبه 22 آبان 1390

غدیر افضل الاعیاد 3

نویسنده: مهدی   

حضرت محمّد بن علىّ فرمود: پدرم كه سلام خدا بر او باد، براى زیارت أمیر المؤمنین علیه السّلام متوجّه عراق شد، و من فقط و فقطّ با او بودم، و جاندارى همراه ما نبود، جز دو ناقه‏اى كه بر آن سوار بودیم.

و چون به نجف كه از بلاد كوفه است، رسید، و در نجف به محلّ دفن أمیر المؤمنین رسید، آنقدر گریست، كه بر محاسنش از اشكهاى چشمانش جارى شد، و پس از آن گفت: السّلام علیك یا أمیر المؤمنین و رحمة الله و بركاته. السّلام علیك یا أمین الله فى أرضه و حجّته على عباده، و تا رسید به جمله: مشغولة عن الدّنیا بحمدك و ثنائك. در این حال گونه خود را به روى قبر گذاشت و گفت: اللّهمّ إنّ قلوب المخبتین إلیك و الهة تا رسید به جمله: و غایة رجائى، فى منقلبى و مثواى.

جابر جعفى گوید: حضرت باقر علیه السّلام به من گفتند: این كلام را كسى نمى‏گوید، و بدین دعا أحدى از شیعه ما در نزد قبر أمیر المؤمنین علیه السّلام، و یا قبور

یكى از أئمّه علیهم السّلام دعا نمى‏كند مگر آنكه دعاى او در طىّ محفظه‏اى از نور نوشته مى‏شود، و به خاتم محمّد صلّى اللّه علیه و آله مهر مى‏خورد، و همین طور محفوظ مى‏ماند تا آن را به قائم آل محمّد علیه السّلام بسپارند، و قائم آل محمّد با او به بشارت و تحیّت و كرامت ملاقات مى‏كنند. انشاء الله‏

جمعه 20 آبان 1390

غدیر افضل الاعیاد 2

نویسنده: مهدی   

و از جمله مثوبات و قربات، در روز غدیر، إفطار دادن مؤمنین است كه در آن تأكید شده است.

سیّد ابن طاوس از كتاب «النّشر و الطّىّ» روایت مفصّلى را در فضیلت روز غدیر ذكر مى‏كند، كه از جمله فقرات آن، این است كه حضرت رضا علیه السّلام مى‏فرماید: و یوم تفطیر الصّائمین، فمن فطّر فیه صائما مؤمنا كان كمن أطعم فئآما و فئآما إلى أن عدّ عشرا، ثمّ قال: أو تدرى ما الفئآم؟! قال: لا! قال: مأة ألف و هو یوم التّهنئة یهنّى بعضكم بعضا.

«روز غدیر روز إفطار دادن روزه‏داران است. پس كسى كه در آن روز یك روزه‏دار را كه مؤمن باشد، إفطار دهد، مانند آن است كه یك فئآم، و یك فئآم دیگر، تا آنكه آن حضرت ده فئآم را شمردند، إطعام كرده باشد. و پس از این سخن حضرت فرمود: مى‏دانى یك فئآم چیست؟! گفتم: نه! حضرت فرمود: یك فئآم، صد هزار نفر است.

چهارشنبه 18 آبان 1390

غدیر افضل الاعیاد 1

نویسنده: مهدی   

 از جمله روایان فضیلت غدیر، محمّد بن على بن محمّد طرازىّ در كتاب خودش است كه با إسناد متّصل خود روایت مى‏كند از مفضّل بن عمر از حضرت صادق علیه السّلام كه: چون روز قیامت شود، چهار روز را به سوى خداوند عزّ و جلّ هدیه مى‏برند، همچنانكه عروس را به سوى حجله خود مى‏برند: روز فطر و روز أضحى و روز جمعه و روز غدیر خمّ. و روز غدیر خمّ در بین روز فطر و أضحى و روز جمعه، مانند ماه است در بین ستارگان.

و خداوند به غدیر خمّ مى‏گمارد فرشتگان مقرّب خود را كه رئیس آنها در آن روز جبرئیل علیه السّلام است. و مى‏گمارد پیامبران خود را كه رئیس آنها در آن روز محمّد صلّى اللّه علیه و آله است. و مى‏گمارد أوصیاى انتخاب شده خود را كه رئیس آنها در آن روز أمیر المؤمنین است. و مى‏گمارد أولیاى خدا را كه رؤساى آنها در آن روز سلمان و أبو ذرّ و مقداد و عمّار هستند.

و اینها غدیر را به بهشت وارد مى‏كنند، همچنانكه چوپان گوسپندان خود را به آب و گیاه وارد مى‏كند.

مفضّل مى‏گوید: من گفتم: إى آقاى من! تو مرا أمر مى‏كنى كه در آن روز، روزه بگیرم؟ حضرت به من گفت: إى والله! إى والله! إى والله‏

یکشنبه 15 آبان 1390

تبریک

نویسنده: مهدی   

عید قربان مبارک

پیامبر (ص) فرمود: «هیچ كارى روز عید قربان‏ در نزد خداوند از خونى كه ریخته مى‏شود دوست داشتنى‏تر نیست، قربانى در روز قیامت با همان شاخها و سمهایش حاضر مى‏شود. خون حیوان قربانى پیش از آن كه بر زمین گسترده گردد جایگاهش در نزد خداوند معین بوده است، جانهاى خود را با آن پاكیزه و معطر سازید. «ما من عمل یوم النحر احبّ الى اللّه عزّ و جلّ من اراقة الدّم و انّها لتأتى یوم القیامة بقرونها و اظلافها و انّ الدّم لیقع من اللّه بمكان قبل ان یقع الارض فطیبوا بها نفسا.»

2- روایت شده كه آن حضرت فرمود: «براى شما به تعداد هر مو و پشمى كه در پوست حیوان قربانى باشد و به تعداد هر قطره خونى كه داشته باشد حسنه مى‏باشد. حیوان قربانى را با ترازوى روز قیامت وزن مى‏كنند، بشارت باد شما را به این وسیله بزرگ آمرزش.»

نقل شده است كه اصحاب رسول خدا در پرداخت بهاى گوسفند قربانى زیاده روى مى‏كردند و دوست نداشتند كه در خرید قربانى چانه بزنند، زیرا بهترین قربانى، گران قیمت‏تر و دوست داشتنى‏تر آن در نزد صحابه بود.

روایت شده است كه عمر قربانى گران بهایى را براى قربانى آماده كرده بود. این حیوان را به سیصد دینار از عمر خریدارى مى‏كردند. عمر از پیامبر

اجازه خواست كه این حیوان را بفروشد و یك حیوان ارزان خریدارى كند.

پیامبر (ص) عمر را از این كار نهى كرده فرمودند: همین قربانى با ارزش را قربانى كن( ترجمه شرح نهج البلاغه(ابن میثم)، ج‏2، ص: 306)

دوشنبه 9 آبان 1390

ساعتی از یک روز

نویسنده: مهدی   

« وَیَوْمَ یَحْشُرُهُمْ كَأَن لَّمْ یَلْبَثُواْ إِلاَّ سَاعَةً مِّنَ النَّهَارِ یَتَعَارَفُونَ بَیْنَهُمْ قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ كَذَّبُواْ بِلِقَاء اللّهِ وَمَا كَانُواْ مُهْتَدِینَ»45 یونس

اگر حوصله داشتید یک مقدار در این آیه تامل کنید آیه جالبی است.

 ساعتی از یک روز،خسران، لقاءالله ، هدایت  و چند موضوع دیگر....

چهارشنبه 30 شهریور 1390

دو آیه از آل عمران

نویسنده: مهدی   

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

الَّذِینَ یُنفِقُونَ فِی السَّرَّاء وَالضَّرَّاء وَالْكَاظِمِینَ الْغَیْظَ وَالْعَافِینَ عَنِ النَّاسِ وَاللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ

وَالَّذِینَ إِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُواْ أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُواْ اللّهَ فَاسْتَغْفَرُواْ لِذُنُوبِهِمْ وَمَن یَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ وَلَمْ یُصِرُّواْ عَلَى مَا فَعَلُواْ وَهُمْ یَعْلَمُونَ

بر اساس دو آیه مبارکه134و135 سوره آل عمران  افراد باتقوا کسانی هستند که:

1 – به صورت پنهانی مال وثروت خود را به نیازمندان می بخشند

2 – بخشش افراد با تقوا فقط در زمان توانگری ودارا بودن نیست بلکه در سختیها هم بخشش می کنند

3- در موقع خشم به رفتار خود مسلط هستند

4 – نسبت به بدیهای مردم گذشت می کنند

5 – اگر گناهی انجام دادند یا نسبت به خود حقی را ضایع کردند سریعا خدا را یاد می کنند واز خدا طلب بخشش می کنند

6 – اصرار بر انجام کار زشت ندارند

سه شنبه 15 شهریور 1390

دانلود لینک

نویسنده: مهدی   

اگر خواستیدهالیوود و فرهنگ‌سازان شیطانی رااز لینکدونی دانلود کنید

یکشنبه 26 تیر 1390

با دوست در سایه

نویسنده: مهدی   

 

تشرف مرحوم محمد تقی بافقی

بسیاری از علما و بزرگانی که انسان اطمینان به صدق گفتار و تشرف آنها به خدمت حضرت بقیة‌الله(عج) دارد، وقتی زندگانی آنها را مورد دقت و مطالعه قرار می‌دهیم، متوجه می‌شویم که اینان عدالتی فوق عدالت رایج بین مؤمنین، دارند.

دقّت و احتیاطاتی که آنان در سخن گفتن، نگاه کردن، گوش دادن و غذا خوردن دارند گاه موجب می‌شود که دیگران احساس کنند حالت وسواس دارند و همین رعایت ضوابط شرعی و دقت در انجام آنها و نداشتن ترک اولی در تمام زندگی، باعث می‌شود که اگر داستان تشرفی از آنها نقل گردد با اطمینان کامل و آرامش خاطر در صحت آنها، مورد پذیرش قرار گیرد. به خصوص آنکه، خود آنها هیچ انگیزه‌ای برای بازگو کردن تشرف خویش ندارد و آن‌گاه که بعضی از نزدیکان به طور طبیعی در جریان تشرف آنها قرار گیرند، گاه از آنان التزام می‌گیرند که تا زنده هستند جایی بازگو نکنند، زیرا: اولاً از طرفی تشرف خویش را از اسرار زندگانی خود و نیز از اسرار محبوب می‌دانند. ثانیاً، و از طرف دیگر نگران شهرت و پیدا کردن مرید هستند. ثالثاً، اطمینان به خلوص خود را در گمنام بودن جستجو می‌کنند، رابعاً، و در نهایت شاید این گونه پای‌بند بودن به حفظ اسرار محبوب، مؤثر در تشرفاتی دیگر و کسب معارف بالاتر و بیشتری از محضر آن حضرت باشد.تشرفی را که در اینجا از مرحوم حجت‌الاسلام و المسلمین حاج شید محمد تقی بافقی متذکر می‌شویم از همین نمونه داستان‌هایی است که بعد از رحلت ایشان توسط برادرشان بازگو شده است.

مرحوم حاج شیخ محمدتقی بافقی از علمای مبارز زمان رضا خان پهلوی بود که مکرراً توسط رژیم، شاه او را زندانی و تبعید شده بود.

در کتاب گنجینة دانشمندان، جلد سوم، صفحة ششم، آمده است که، او بنابه دلایل چهارگانة تشیع، معتقد بود راه ملاقات با امام زمان(ع) باز است، به علاوه آنکه بهترین دلیل بر امکان چیزی، وقوع آن چیز است. مؤلف کتاب پس از نقل مطالبی، چند حکایت را از مرحوم بافقی نقل می‌کند که یکی از آن حکایات این است:

عالم عامل، عابد زاهد، مرحوم حجت‌الاسلام ملا اسدالله بافقی ـ برادر مرحوم حاج شیخ محمد تقی بافقی ـ در ماه صفر 1369 قمری، برایم چنین حکایت کرد:

برادرم مکرر به خدمت حضرت ولی‌عصر(ع) مشرف شده، قضایا را به من می‌گفت لکن سفارش کرده بود که تا من زنده‌ام آنها را برای کسی نقل نکنم ولی حالا که از دنیا رفته برای شما چند حکایت از آن سرگذشت‌ها را نقل می‌کنم؛ از جمله اینکه می‌گوید:

قصد داشتم از نجف اشرف، پیاده به مشهد مقدس برای زیارت حضرت علی‌بن موسی‌الرضا(ع) مشرف شوم.

فصل زمستانی بود که حرکت کردم و وارد ایران شدم، کوه‌ها و دره‌های عظیمی سر راهم بود و برف بسیاری هم باریده بود.

یک روز نزدیک غروب آفتاب که هوا هم سرد بود و سراسر دشت را برف پوشانده بود، به قهوه‌خانه‌ای رسیدم، که نزدیک گردنه‌ای بود. با خودم گفتم امشب را در این قهوه‌خانه می‌مانم و صبح به راه ادامه می‌دهم. وارد قهوه‌خانه شدم و دیدم جمعی از گروه‌های یزدی در میان قهوه‌خانه نشسته و مشغول لهو و لعب و قمارند. با خودم گفتم خدایا، چه کنم؟ اینها را که نمی‌شود نهی از منکر کرد. من هم که نمی‌توانم با آنها مجالست کنم. هوای بیرون هم که فوق‌العاده سرد است. همین‌طور که بیرون قهوه‌خانه ایستاده بودم و فکر می‌کردم، کم کم هوا تاریک می‌شد، صدایی شنیدم که می‌گفت: «محمد تقی بیا اینجا». به طرف آن صدا رفتم، دیدم شخصی با عظمت زیر درخت سبز و خرمی نشسته و مرا نزد خود می‌طلبد.

نزدیک او رفتم، سلام کرد و فرمود: «محمدتقی آنجا جای تو نیست». من زیر آن درخت رفتم، دیدم در حریم این درخت هوا ملایم است و کاملاً می‌توان در آنجا استراحت کرد و حتی زمین زیر درخت، خشک و بدون رطوبت است ولی بقیة صحرا پر از برف است و سرمای کشنده‌ای دارد. به هر حال شب را خدمت آن شخص بزرگ که با قرائنی متوجه شدم حضرت بقیة‌الله ـ ارواحنا فداه ـ است، بیتوته کردم و آنچه لیاقت داشتم استفاده کنم، از آن وجود مقدس استفاده کردم.

صبح که طالع شد و نماز صبح را با آن حضرت خواندم، آقا فرمودند: هوا روشن است برویم. من گفتم: اجازه بفرمایید من همیشه در خدمتتان باشم و با شما بیایم. فرمودند: «تو نمی‌توانی با من بیایی».

گفتم: پس بعد از این کجا خدمتتان برسم؟

فرمودند: «در این سفر دوباره تو را خواهم دید و من نزد تو می‌آیم. بار اول در قم، و مرتبة دوم نزدیک سبزوار تو را ملاقات می‌کنم. و ناگهان از نظرم غایب شدند!

من به شوق دیدار آن حضرت تا قم سر از پا نشناخته به راه ادامه دادم تا آنکه پس از چند روز وارد قم شدم و سه روز برای زیارت حضرت معصومه(س) و وعدة تشرف به محضر آن حضرت در قم ماندم، ولی خدمت آن حضرت نرسیدم!!

از قم حرکت کردم و فوق‌العاده از این بی‌توفیقی و کم سعادتی، متأثر بودم تا آنکه پس از یک ماه، به نزدیک شهر سبزوار رسیدم. همین که شهر سبزوار از دور معلوم شد با خودم گفتم چرا خلف وعده شد؟!! من که در قم آن حضرت را ندیدم و این هم شهر سبزوار، باز هم خدمتش نرسیدم.

در همین فکرها بودم که صدای پای اسبی شنیدم، برگشتم دیدم حضرت ولی‌عصر ـ ارواحنا فداه ـ سوار بر اسبی هستند و به طرف من تشریف می‌آورند. به مجرد آنکه چشمم به ایشان افتاد ایستادند و به من سلام کردند و من به ایشان عرض ارادت و ادب نمودم. گفتم: آقاجان وعده فرموده بودید که در قم هم خدمتتان برسم ولی موفق نشدم!!

فرمودند: «محمدتقی ما در فلان ساعت و فلان شب نزد تو آمدیم، تو از حرم عمه‌ام حضرت معصومه ـ سلام‌الله علیها ـ بیرون آمده بودی، زنی از اهل تهران از تو مسئله‌ای می‌پرسید، تو سرت را پایین انداخته بودی و جواب او را می‌دادی. من در کنارت ایستاده بودم و تو به من توجه نکردی و من رفتم».

چند نکته

. صدمه‌هایی که انسان در راه مسافرت زیارتی می‌بیند، موجب لطف بیشتر از طرف اهل بیت(ع) می‌شود.

. در برخورد با منکرات، ابتدا باید در فکر نهی از منکر با وجود شرائط چهارگانة آن: علم به حرمت منکر، و علم به تکرار آن، و احتمال تأثیر نهی از منکر و امنیت ناهی، بود.

. مجالست با افراد بد، تأثیر منفی بر روحیة انسان دارد گرچه در فکر و عمل با آنها مخالف باشد.

 به نقل و اندکی تصرف از سایت حوزه

 

 

 

شنبه 25 تیر 1390

تبریک

نویسنده: مهدی   

میلاد صاحب الزمان مهدی موعود (عجّل الله تعالی فرجه الشریف) بر همه ی شیعیان ودلبختگان محضرش مبارک باد.

چهارشنبه 11 خرداد 1390

درباره آرماگدون

نویسنده: مهدی   

بی‌گمان ‌بارها سخنانی دربارة آرماگدون یا همان هارمجدّون شنیده‌اید. سال‌هاست که این نام لرزه بر

 

اندام ائتلاف صلیب و صهیون یا همان فرزند خواندگان ابلیس می‌اندازد. این کلمه، تنها نامی برای تپة

شریفشان واقع در فلسطین اشغالی و نزدیکی کرانه‌های باختری رود اردن نیست بلکه، عنوانی است

 

که بسیاری از مسیحیان و یهودیان برای آخرین و بزرگ‌ترین جنگ میان نیروهای خیر و شر در آخرالزّمان و پیش از فرود آمدن حضرت مسیح(ع) برگزیده‌اند.

البتّه مؤتلفین صلیب و صهیون در این نبرد نهایی خود را در لشکرگاه خیر و عموم مسلمانان، اعراب و ایرانیان را در اردوگاه شر می‌دانند و البتّه برای زمان احتمالی وقوع این بزرگ‌ترین نزاع تاریخ بشر نیز پیشگویی‌ها و پیش‌بینی‌هایی دارند چرا که، باور دارند پیروز این میدان طومار رقیب را خواهد پیچید و برای هزار سال حکومت کامل و تمام عیار بر عرصة زمین خواهد داشت. به هر صورت که به این نبرد نگاه شود و نیروهای خیر و شر به هر صورت که تعریف شود یک پای ثابت این واقعه، «ظهور مقدّس» است و در هم شکستگی تمام عیار بساط شرارت خواه آنها ما را در جبهة اهل حق بشناسد یا نشناسد. چند سالی است که ائتلاف صلیب و صهیون برای خود همراه وضع سومی دست و پا کرده است، سلفی‌ها یا همان وهابیونِ زادة ابوسفیان باعث شکل‌گیری مثلث شوم و شرارت «صلیب و صهیون و سلفی» شده و جملگی از ترس ظهور مقدّس به جان ابناء آدمی افتاده‌اند و در شرارت روی نرون و هیتلر را سفید کرده‌اند.

بی‌راه نیست که سفیانی، از میان همین مثلّث بر می‌خیزد، نوادة ابوسفیان، تحت حمایت یهودیّت صهیونیست‌ها و صلیبی‌ها با جمع‌آوری همة قوای تاریخی شرارت، تمام عیار علیه مظهر خیر و ایمان و یارانش به راه می‌افتد. در این واقعه چه از نظر ما معتقدان به ظهور مقدّس و وقایع پیرامونی‌اش به استناد روایات حضرات معصومین(ع) و چه از نظر منتظران واقعة آرماگدون، یعنی ائتلاف صلیب و صهیون، پای شیعیان اهل بیت و ایرانیان در میان است. سرنوشت نهایی ماجرا با این جماعت رقم خواهد خورد. به هر صورت در آخرین رویارویی، در هر کجا که باشد، نمایندگان دو اردوگاه خیر و شر برای همیشه تکلیف تاریخ و تکلیف بشر را معلوم خواهند ساخت. این نتیجه با حضور جدّی و عملی ما و نقش‌آفرینی‌ ما یعنی شیعیان آل محمّد(ص) رقم خواهد خورد و در این‌باره آنها و ما آگاهی و وقوف داریم. امّا، حرف آخر در کلمة «حملة پیش‌دستانه» از نظرآنها خلاصه می‌شود و از نظر ما آمادگی و انتظار.
بد نیست به چند خبر اشاره کنم تا میزان حساسیّت موضوع معلوم شود.
همکاری سرویس‌های اطّلاعاتی موساد، سیا و عربستان صعودی در سرکوب شیعیان یمن افشاء شد.

حمله با بمب‌های فسفری به شیعیان یمن، محاصرة چهارصد هزار شیعه توسّط وهابیّون طالبان در مرز پاکستان و افغانستان.

سال‌هاست که شیعیان پاکستان در منطقة پاراچنار از یک سو زیر فشار وهابیون گروه‌ طالبان هستند و از سوی دیگر در محاصرة نیروهای دولتی پاکستان و افغانستان، مسدود شدن راه‌های رفت و آمد این شیعیان وقوع فاجعه و کشتار دسته‌جمعی را نزدیک ساخته است. منابع محلّی از کشته شدن بیش از 2000 نفر از شیعیان این منطقه از سال 2007 م تا کنون خبر داده‌اند. جالب آنکه سلاح سنگین طالبان از سوی برخی کشورهای عربی تأمین می‌شود.

در روزهای اخیر طی حملة وهابیون افراطی به یک محلة شیعه نشین در شهر مدینه بسیاری از شیعیان زخمی شده‌اند. در خبرها آمده بود که سازمان اطّلاعات و جاسوسی رژیم صهیونیستی(موساد) تحقیقات گسترده‌ای را در خصوص حکومت امام زمان(ع) و علائم ظهور آخرین منجی به انجام رسانده است. همین امر باعث بوده تا این سازمان جاسوسی به تحقیقات خود با موضوع علائم و چگونگی ظهور امام زمان(ع) ادامه دهد بررسی سه نشانة مهم خروج سیّد خراسانی، سیّد یمانی و سفیانی از نکات مورد توجّه موساد به عنوان علائم حتمی ظهور آخرین منجی به شمار می‌رود.

نتایج این تحقیقات اخیر در دست مقامات امریکایی، یمنی و عربستانی نیز قرار گرفته تا با اقدام به موقع مانع قیام سیّد یمانی در عربستان یا یمن گردد. از همین‌رو عربستان با هدف جلوگیری از ظهور امام زمان(ع) و قیام سیّد یمانی پیش از ظهور دست به عملیّات جدیدی در میان شیعیان مناطق مختلف زده تا با شناسایی پیش از موعد این قیام دست یابد.

کشتار شیعیان یمن ؛ اعزام نیرو از عربستان به بحرین ،و بازداشت شیعیان وبازجویی‌ها برای دستیابی به سرنخ‌هایی از محلّ مخفی‌گاه امام زمان(ع).

این اطّلاعات اخیراً توسّط یکی از کارکنان موساد که در تحقیقات مذکور مشارکت داشته افشا شده است.

نباید از یاد برد که در آخرین ماه‌های حضور جورج دبلیو بوش در کاخ سفید کمیسیون ویژه‌ای زیر نظر وی برای شناسایی مهدویّت و امام زمان(ع) تشکیل و شروع به کار کرد.

بازجویی از برخی چوپانان ربوده شده از میان صحاری عراق و اعزام تیم‌های خبرنگاری برای گفت‌وگو با مؤسّسات و فعالان حوزة فرهنگ مهدوی جملگی از تلاش مذبوحانة غرب برای شناسایی ردّ اشخاص مهم تأثیرگذار در واقعة شریف ظهور و البتّه امام عصر(ع) پرده برمی‌دارد. خیالی که زحمات بسیاری را برای شیعیان مناطق مختلف در پی داشته است.

به هر حال دشمن با هوشیاری موضوع را ردیابی می‌کند و از کمترین احتمال و سرنخ هم برای انهدام و انعدام شیعیان و خانه و کاشانة آنها نمی‌گذرد. باید منتظر ماند باید چشم و دست به آسمان داشت شاید که دعای مضطرّی به هدف اجابت بنشیند. شاید.

به نقل از سایت موعودبا اندکی تغییر

 

جمعه 30 اردیبهشت 1390

روزی بندگان

نویسنده: مهدی   

روزی حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .
سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :